eitaa logo
مه عشق|رمان
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
29 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
‌گفتمش با غمِ هجران چه کنم، گفت بسوز گفتمش چاره‌ی این سوز بگو، گفت بساز شیرازی🌱 ‌ ‌ ‌
part121 بعد شام که هیچی ازش نفهمیدم دوباره به سالن اصلی برگشتیم و تا آخر مراسم هیچ تکونی نخوردیم توی عروسی خودم حتی حوصله ی خودمم نداشتم . آقاجون اینا هم پی به ناراحتی مون برده بودن و هرچقد سوال میکردن هیچی از ما دستگیر شون نمیشد . جواد که دیگه از این وضعمون عاصی شده بود خیلی جدی و خشن باهامون رفتار کرد اما بازم هیچ . تقریبا آخرای مراسم بود که کسی لابه لای جمعیت برام آشنا اومدکمی که چشم چرخوندم و خودشو نشون داد با قیافه خندون رویا مواجه شدم. مگه بدبختیام یکی دوتا بود ..نفس سنگینی کشیدم نگاه نگرانی به سعید انداختم ،میترسیدم ...میترسیدم رویا تو دلش جا باز کنه و من شبیه به زباله دور انداخته شم . دلم طاقت نداشت ،دلشوره بدی افتاده بود به جونم .. رویا با نازو عشوه به سمت مون قدم میداشت و هرچی بیشتر نزدیک مون میشد بیشتر نفسم تنگ میشد. تا چشم به هم زدم روبرومون ایستاده بود و لبخند ژکوندی تحویلمون میداد. وقتی تصور میکردم که شاید روزی سعید عاشق رویا شه پاهام سست میشد .دلم برای سعیدی که بهش (رویا) اهمیت نمیداد سرد باهاش برخورد میکرد تنگ شده ...سعید من هیچ وقت باهام اینجور رفتار نمیکرد. وقتی رویا دستشو جلو برد برای دست دادن اصلااا انتظار نداشتم سعید جواب شو به این گرمی بده. https://eitaa.com/foglev
part122 لبخند تلخی به این بخت و شانسم زدم ..اصلا حقم دیدن چنین صحنه هایی نبود،یعنی من از سعید انتظار این حرکت و رفتارو نداشتم .. دلم میخواست همونجا بشینم بزنم زیر گریه .بغض داشت خفم میکرد،اشکام هرثانیه منتظر باریدن بودن ... رویا با لبخند مصنوعی سمتم برگشت و دستمو به آرومی فشرد: _بلخره رسیدی بهشا مواظب رابطه تون باش عزیزم . پوزخندی به حرفش زدم..اگه رابطه ای مونده باشه اگه به خاک سیاه ننشسته باشم . بدون هیچ حرفی دستمو از دستای ظریفو کشیده اش بیرون کشیدمو سرمو انداختم پایین . _سعید جون زنت زبون نداره ؟ سعید خنده بلندو مسخره ای کردو لب زد:_چرا ..داره ولی الان بسته شده . جفتشون شروع کردن به خندیدن ..دیگه طاقت نیاوردم دیگه قلب خورد شدم همه ی غمو بدبختیام و دووم نیاورد ... اشکام پشت سرهم جاری شد ،بی صدا اشک ریختم و سعید بی توجه به من با رویا میگفت و میخندید . از رو میز سوئیچ و گوشی مو چنگ زدمو پا تند کردم سمت ماشین .. اصلا توجهی به بقیه نمیکردم اصلا واکنش شون برام مهم نبود ،مهم منه لعنتی بودم که به طرز وحشتناکی خونه خراب شده بودم مهم من بودم که غرور لگد مال شده بود. به در ورودی که رسیدم صدای بلند جوادو شنیدم که اسممو صدا می زد ..جنون زده برگشتم سمتشو ازیقه اش گرفتم :_دنبال من رااااه نیوفت دیوونم کردیییییی ولم کنننننن ...محکم یقه شو ول کردم و بلند زدم زیر گریه و رفتم سمت ماشین . اصلا تو حال خودم نبودم که بخوام حواسمو جمع کنم و نزنم قد درو دیوار . گریه میکردمو رانندگی میکردم گریه میکردمو به قلب شکسته و غرور له شدم فکر میکردم . https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part123 به تماسا هیچ توجهی نمیکردمو فقط باسرعت زیادی به یجای نامعلوم رانندگی میکردم . بعد از دوساعت رانندگی و ضجه زدن زدم کنارو خسته سرمو گذاشتم رو فرمون . گوشی رو برداشتم و به تماسای بی پاسخ نگاه میکردم «57تماس از دست رفته » بی خیال چشامو رو هم گذاشتم که صدای جیغ لاستیک گوشامو تیز کرد .تا به خودم بیام شیشه ی در سمت شاگرد خورد شد و صدای شکستنش با جیغ من یکی شد. قیافه سعید به قدری ترسناک بود که فاتحه مو خوندم .. سمت در راننده که اومد ناخواسته جیغ بلندی کشیدم که وحشی ترش کردو افتاد جون در... وقتی درو با کلیدی که نمیدونم از کجا اومده باز کرد و قیافه برزخیش جلو دیدم قرار گرفت نفسم گرفت . عربده ای کشید که صداش مغزمو خراش انداخت دستمو چنگ انداخت و بی رحمانه از ماشین کشید بیرون . صدای التماسام دل هر بی رحمی رو به درد می آورد اما دل سعید رو نه . _حالا آبروی منو میبری .حالا منو پیش اونا خراب میکنی . مشت محکمشو کوبید رو صورتم . و گردنمو گرفت ..برای یه لحظه نفس کشیدن تقلا میکردم ، دستمو رو دست مردونه و قدرتمندش گذاشتم که پسش زدو با زانو به شکمم ضربه زد . حتی جونی برام نمونده بود که از خودم دفاع کنم . خم شد رو صورتمو وحشتناک لب زد :تازه اولشه تازه درهای جهنم به روت باز شده اینا یه مقدمه خیلی کوچیک بودن به زودی منتظر ضربه های خطرناکی بااااااش . گردنو ول کرد که بی جون زمین خوردم وبه ماشین تکیه دادم . خون لبم بند نمیومد کمی لباسمو کثیف کرده بود . https://eitaa.com/foglev
part124 از حرص و عصبانیت به زمین مشت میکوبیدم و خدارو صدا میزدم . جالبیش اینجا بود که من دلیل این همه بدبختیامم نمیدنستم .. وقتی صدای گریه های بلند مو شنید با پاش ضربه ای به پهلوم زد و غرید :_خفه شو تا همینجا چالت نکردم ..بیا برو سوار شو از این بیشتر سگم نکن غزل . دستام از شدت ضربه هایی که به زمین زده بودم گز گز میکرد.. به بدبختی بلند شدم و سمت صندلی عقب ماشین قدم برداشتم .. شکمم به طرز عجیبی وحشتناک درد میکرد و هرثانیه که میگذشت نفسم تنگ تر میشد . بی توجه به حالم گازشو گرفت و حرکت کرد ... دوساعتی گذشته بود که تو جاده بودیم بی وقفه سمت مشهد میروند ،حتی یک لحظه ام نزاشت با کسی خداحافظی کنم ...از اخم هاش از صدای نفس های عصبیش به قدری میترسیدم که گوشه ماشین جمع شده بودم .. به فرمون میکوبیدو جنون وار عربده میکشید ،باصدای بلندش اشک چشمام بیشتر میجوشید و صدای هق هقم فضای ماشین و پر میکرد. خسته از گریه های فراوان سرمو گزاشتم رو پنجره که از شدت خستگی زیااااد به ثانیه نکشیده بیهوش شدم . با صدازدنم توسط کسی چشامو باز کردم که سعید کنار رفت و اخم غلیظی بین ابروهاش جا خشک کرد. _نوکر گیر نیاوردی که پاشو ببینم رسیدیم. بدنم به خاطر حالت خوابم درد گرفته بود و کرخت شده بود به بدبختی با اون لباس سنگین عروس پیاده شدم که ویلای بزرگ و شیکی جلو چشام قرار گرفت... سعید بی توجه بهم جلوتر با قدمای بلند میرفتو شبیه عروسک کوکی دنبالش راه افتادم. https://eitaa.com/foglev
بر مزارم بعد ها گاهی بیا  بنشین ببین ، تو برایم تب نکردی ، من برایت مرده‌ام .🫀
part125 وقتی وارد خونه شدم از تجملاتش چشام گرد شد ،ندیده نبودم اما عجیب چشمگیر بود ...کفشامو که به سختی باز کرده بودم رو کنار جاکفشی انداختم و سمت مبل قدم برداشتم که صدای بلند سعید گوشامو تیز کرد .. _چیکار میکنیییی نشین رو اون مبل با اون لباس عروس کثیفت بیا برو اون لباس کوفتیو عوض کن . غم تو دلم سنگینی کرد..چرا یک کوچولو فقط یک کوچولو به فکر این قلب لعنتی من نبود .. چرا فکر نمیکرد این بشر دل داره ،آدمه ..اما دریغ از یک کوچولو دل رحمی ... از نشستن منصرف شدمو سمت اتاقی قدم برداشتم که با یادآوری نداشتن لباس آه از نهادم بلند شد . با ترس از اتاق بیرون اومدم وبعد چند دقیقه بالا پایین کردن سعیدو پیدا کردم . چهره اش به قدری خشن بود که جرات نمیکردم لب باز کنم ... با هزار لکنت و ترس خواسته مو بیان کردم که نگاه وحشتناکی بهم انداخت و در اتاقی که داخلش بود رو محکم بهم کوبید .. اشک تو چشام حلقه بست چقد مرد من نامرد شده بود که حتی زورش میومد نگاهم کنه . باورم نمیشد این سعید سعیدِ من باشه . نا امید برگشتم برم که در باز شدو لباسی به بیرون پرت شد و بدون هیچ حرف اضافه ای در بسته شد . اگه میگفتم با این کاراش به شدت ازش دلسرد و ناامید شدم دروغ نگفتم .. https://eitaa.com/foglev
part126 خم شدمو لباسو برداشتم ..خیلی برام سوال شده بود این لباس از کجا اومده بود اما جیک نزدم و رفتم سمت همون اتاق ... بعد تعویض مغموم گوشه اتاق نشسته مو به یه جای نامعلوم خیره شدم ... شدید دلم برای آقاجون اینا تنگ شده بود ،نمیدونستم الان جواد با خودش چه فکرایی میکنه و حالش چجوریه ،میدونستم فکرش پیش منه و از اینکه باهم ارتباطی نداریم کلافه ست ... گوشه لبم پاره شده بودو جای سیلیش مونده بود رو صورتم..با خودم می گفتم اگه این مشکل لعنتی حل نشه و سعید تا آخر همینجور بمونه من چه خاکی به سرم بریزم . یعنی باید تا آخر عمرم همینجور بسوزمو بسازم؟! وقتی تو مراسم با رویا اینجور رفتار میکرد حسودیم میشد ..بارویایی که روزی دشمن خونینش بود روز عروسیم شد عزیز تر از من .. تو همین فکرا بودم که در محکم باز شدو صدای پژواکش تو کل خونه پیچید . _نیاوردمت اینجا بخوری و بخوابی،تو هیچ فرقی با خدمه های اینجا نداریییییی . وحشت زده و بغض کرده از جام پاشدم حرفاش تیری بود به قلبم..با پاهای لرزون جلو رفتم و با لکنت لب زدم. _ چ.چی..چیکار کنم آخه لعنتی ،چکار کردم باهام اینجور شدی ؟!دِ حرف بزن . با سوختن یه طرف صورتم حرف تو دهنم موند . اشکام پشت سرهم میومد و جلو دیدمو تار کرده بود . سرمو انداختم پایین و دستمو گزاشتم روجای دومین سیلی . https://eitaa.com/foglev
درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنۍ همین بی تو بودن درد دارد، مۍزند من را زمین. 🫂🤍
part127 با چشای اشکی سرمو که بلند کردم ..اخم غلیظی بین دو ابروش نشسته بود .. حس کردم چشاش یه لحظه لرزید ،هوف کلافه ای کشید و مچ دستمو گرفت. محکم لب زد:_از این به بعد بخور بخواب ممنوعه ،خونه آقاجونت نیست اینجا ..هیچ فرقی با کلفتای اینجا نداری ،هرکاری بهت گفتن انجام میدی .مفهومه دیگه؟ دلم به حال خود بدبختم سوخت چقد حقیر شده بودم که با آدمای دور و اطرافش هیچ فرقی نداشتم. _نشنیدم بگی چشم. سری تکون دادم که حرصی لب بازکرد:_زبون نداریییییی که اون کله ی گنده رو تکون میدیییی؟ لرزون چشمی گفتم که مچ دستمو ول کردو سمت آشپز خونه رفت ..دنبالش راه افتادم و به بخت خودم لعنت فرستادم . این چه شوهری بود که میگفت با خدمه های خونم هیچ فرقی نداری! وقتی به آشپز خونه رسیدم با قیافه برزخی سعید و چند خانومی که لباس مخصوص پوشیده بودن مواجه شدم . متعجب خیره ام شده بودن و با خودشون پچ پچ میکردن . زنی که از همه مسن تر بود جلو اومدو رو به سعید متعجب گفت:_پسرم مگه ایشون غزل خانوم نیستن ؟!خودت یبار عکسشو بهم نشون دادی گفتی خانوممه.اینکه خدمه نیس مادر. _نه خانم گل (اسم مستعار خدمه )ایشون هیچ نسبتی با من نداره وظایف شو بهش بگو ریز به ریز باید انجام بده ،حرف اضافی هم نشنوم . https://eitaa.com/foglev
part128 نگاه خشنی بهم انداخت و از آشپز خونه خارج شد .. بغض کرده سرم و انداختم پایین که همون خانمی که خانم گل صداش میکردن تندی جلو اومدو دستشو روشونم گزاشت. _حالت خوبه مادر؟!آقا چرا همچین کردن ؟ اتفاقی افتاده ؟ سرمو که بلند کردم چشمش افتاد به رد سیلی و خیره موند همونجا . فورا بلند شدمو سرمو انداختم پایین . آروم جوری که خودمم به زور صدامو بشنوم لب زدم: _من باید چه کاری انجام بدم ؟وظیفم چیه ؟ تا خانم گل خواست جواب بده صدای سعید از پشت سر محکم و جدی یه گوش رسید. _میشی خدمتکار شخصی من وقتایی هم که باهات کاری نداشتم کمک بقیه میکنی ..تا وقتی خودم نگفتم اجازه حتی یه ثانیه استراحتم نداری .مفهوم شد دیگه؟ آروم سرمو تکون دادم که صدای عربده اش همه رو به رعشه انداخت . _صدبار گفتم وقتی زبون داری اون کله ی گنده تو تکون ندههههه،همیشه باید از اون زبون لعنتیت فقط چشم بشنومممم . درحالی که اشکام کل صورتمو پوشونده بود چشم آرومی گفتم. سریع از آشپز خونه خارج شدو منو با بدبختیام تنها گزاشت . گریه ام اوج گرفته بودو صدای هق هقم کل آشپز خونه رو پر کرده بود . لیوان آبی جلوم قرار گرفت ..سر بلند کردم که چهره مهربون خانم گل جلو دیدم قرار گرفت. لیوان ازش گرفتم و سر کشیدم . یه صندلی بیرون کشیدو روبروم نشست . https://eitaa.com/foglev