eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part42 آدم مگه خوانواده خودشو یادش میره؟ اونا بهترینن، درسته که پدر و مادر واقعی خودم نیستن اما از واقعی شم ببشتر برام زحمت کشیدن. مامان اینا وقتی دونستن میخوام برم بی طاقتی میکردن، خودمم واقعا دلم گرفته بود هر لباسی که میزاشتم داخل چمدان اشکم میریخت. مامان با ورودش به اتاق و دیدن وضعیت چشمای قشنگش بارونی شد.. بغلش کردم و کنارگوشش پچ زدم: نبینمت اینجور شهین خانومم، حیف این چشما نیس بارونی شه؟ مگه من میرم که برنگردم بابا من فقط وسیله هام جابه جا میشن وگرنه خودم هرروز اینجام.. خنده کم رنگی زد وگفت: به جان خودت که میخوام دنیا نباشه ذره ای از علاقه ام و مادرانگیم بهت کم نشده که بیشترم شده، فکر نکنی ازت خسته شدیم و وجود تورو به خوانودت گفتیم، فقط خواستیم شرمنده اون دوتا خدابیامرز نشیم. _میدونم مامانم میدونم قشنگ من گریه نکن دیگه میخوای منم گریه ام بگیره؟ با عجله اشک چشماش و پاک کردو رفت سمت کمدم: باشه مادر گریه نمیکنم بیا ببینم چه وسیله هایی برداشتی، چیزای الکی برنداری اونجا بیوفتی به چه کنم چه کنم، همه وسیله هاتم برنمیداری ها قرار نیست همش اونجا باشی که. _آخ، آخ من دلم واسه این غر غراتم تنگ میشه. _بسه،بسه کم شیرین زبونی کن. https://eitaa.com/foglev
part43 نمکی خندیدم و رفتم کمکش.. _میگما تو پیش ما انقد دلبری ببین بابا بنده خدا چی میکشه بالشت تخت و پرت کرد سمتمو بی حیایی نثارم کرد. _خنده ی بلندی سر دادم و گفتم: حالا هیچی نگفته انقد سرخ و سفید شدی شهین خانووووم، ادامه بدم که میشی عین لبو. چشم غره ای بهم رفت و غر مادرانه ای هم تنگش گزاشت. با کمک مامان وسیله هارو جمع میکردیم که گوشیم زنگ خورد، با دیدن شماره سعید گل از گلم شکفت . درحالی میرفتم سمت تراس جواب دادم... از حرفاش و قربون صدقه هاش قند تو دلم آب میشد، قرار شد فردا خودش بیاد دنبالم. خدارو شکر فردا دانشگاه نداشتم و از بابت زمان خیالم راحت بود.. *** ساعت 10صبح بودو قرار بود نیم ساعت دیگه سعید بیاد دنبالم و به هول و ولا افتاده بودم نه اینکه استرس داشته باشم نه ولی هاج و واج بودم، دست چپ و راستمو گم کرده بودم.. وسیله هامو آماده گذاشته بودم. دیشب بابا قضیه سعیدو گفت و الان همه از وجود سعید تو زندگیم خبرداشتن.. تا آیفون به صدا در اومد همه با ناراحتی و بغض خیره ام شدن بادلی سنگین از همه شون خداحافظی کردم.. درسته بازم میام بهشون سر میرنم و پیششون میمونم اما نمیدونم چرا این خداحافظی جیگرمو آتیش میزد.. امیر کمک کرد چمدون هارو ببریم پایین.. مامان اینام تا پایین اومدن برای آشنایی باسعید. https://eitaa.com/foglev
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی اگر بدانم جهان فردا به پایان می رسد ...بازهم درختِ سیبم را خواهم کاشت.🌱
part44 وقتی مامان رفتار وآداب سعید و دید با تحسین نگاهم کرد.. سعید انقد حرفاش دلگرم کننده بود که کل دل نگرامی هام یادم رفت وجود سعید تو زندگیم شده بود آب رو آتیش . وقتی رسیدیم سعید کمک کرد چمدون هارو ببریم داخل، وقتی سعیدو دیدن نزاشتن بره و ناهار دعوتش کردن و من چقدر خوشحال شدم وقتی قرار بود اونم باشه. وقتی تو حیاط قرار گرفتیم مقابل آقاجون رو کرد سمت جوادو لب زد: _ جواد؟ بابا آقا رحیم و صدا بزن. جواد سری تکون دادو صداش زد هاج و واج خیره شون بودم که مردی تقریبا 60ساله با دوتا گوسفند نزدیک مون شد. یکی از گوسفندارو زد زمین و روبه آقاجون گفت: با اجازه حاجی. تند گفتم: اینا برای چیه؟ آقاجون: قربونی بابا جان برای ورودت به خونه. _آخه دوتا؟ زیاده. _اینجور نگو بابا جان خدا از هرکسی اندازه توانش انتظار داره . ناچار سری تکون دادم که آقارحیم بسم اللهی گفت و دست به کار شد. چقد دلم میخواست الان بابا رضا اینا هم کنارم بودن هنوز هیچی نشده کلی دلم واسشون تنگ شده بود. https://eitaa.com/foglev
part45 🍃«یه هفته بعد» 🍃 تو این یه هفته به قدری بهشون عادت کرده بودم و صمیمی شده بودیم انگار مدت هاست کنار هم زندگی میکنیم، بعضی موقعه ها که از دانشگاه میومدم به مامان اینا هم میرفتم سر میزدم و اونام کم کم داشتن با شرایط کنار میومدن.. رابطم با سعید بهتر شده بودو هرموقعه میومد دانشگاه هم دیگه رو میدیدم اما به خاطر کارش اصلا وقت نمیشد بریم بیرون و فعلا از یه تفریح کوچیکم محروم بودیم.. تنها دغدغه ام تو این روزا مامان سعید بود که با شروع دوباره رابطه ی ما چه واکنشی نشون میده، اصلا دلم نمیخواست با مخالفتش مواجه بشم.. کافی بود اراده کنه میتونست بازم رابطه مارو خراب کنه و این واقعا مارو نابود میکرد... فکر به اینکه سعید با یه نفر دیگه ازدواج کنه دیوونم میکرد چه برسه به واقعیتش. از اینکه رابطمون رسمی نبود ترس داشتم. همش با خودم میگفتم یعنی میشه ماهم عین بقیه یه زندگی عادی داشته باشیم؟ دعا روز و شبم سر نماز فقط شده بود سعید... قراربود از چند روز دیگه شیمی درمانی مو شروع کنم، آقاجون اینا وقتی واقعیت و فهمیدن تا چند روز اصلا تو حال خودشون نبودن. آقاجون ساکت میشد و مامان آرامم فقط گریه میکرد. https://eitaa.com/foglev
part46 امشب قرار بود سعید بیاد اینجا، آقاجون ازش خواسته بود بیاد تا حداقل کمی تکلیف این رابطه رو مشخص کنه.. از دانشگاه که برگشتم یه دوش پنج دقیقه ای گرفتمو لباسی پوشیدم که مناسب امشبم باشه... امروز سعید نیومده بود دانشگاهو حسابی دلتنگش بودم.. ساعت 8بود که سعید اومد وقتی رفتم درو باز کردم چنان پریدم بغ..لش که نزدیک بود جفتمون با سر بخوریم زمین. جواد وقتی وضعیتمون رو دید سری از تاسف تکون داد: نچ نچ نچ بسه بسه حیا هم خوب چیزیه شما فعلا محرم نشدین اینطور میکنین محرم شی که.. استغفرالله... سعید خنده ی نمکی کردو گفت: آقاجواد یعنی برای خودت پیش نیومده داداش؟ با خنده کوفتی نثارمون کردو با جمله دیر نکنین تنهامون گزاشت.. _خب خانم خانما بگو ببینم چخبرا؟ امروز دانشگاه رفتی؟ _انگار که تازه یادم اومده باشه ضربه آرومی به بازوش کوبیدم و غریدم: خیلییییی نامردی سعید خو چرا نمیای سرکلاسات؟ دوست داری کلا این ترمو بیوفتی؟ _اوه اوه معلومه حسابی دلت پره ها (چشاشو ریز کردو) راستشو بگو نگران درسامی یا دلت برام تنگ میشه؟ حرصی نگاهش کردم که نیشش بسته شد. https://eitaa.com/foglev
بارگزاری شد🌸 🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
_
part47 دستشو به نشانه تسلیم بالابردو گفت: غلط کردم غزل خانووووم اخماتو باز کن. لحنش جوری بود که نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و پقی زدم زیر خنده.. خیره خیره با لبخند نگاهم میکرد که گفتم: چیه چرا اونجور نگاهم میکنی؟ _بیابریم تو، بیا بریم تو که یکم دیگه اینجا بمونیم.... با شیطنت گفتم: یکم دیگه اینجا بمونیم چی آقا سعیییید؟ _کم شیطونی کن بچه بیا بریم تو الان همه صداشون درمیاد. دستمو گرفتو باهم رفتیم تو تا وارد سالن شدیم و آقا جونو دیددستمو ول کرد، تو دلم به این کارش خندیدم.. ازشون جدا شدم و رفتم سمت آشپز خونه، به تعداد چایی ریختم و جوادو صدا زدم تا وارد آشپز خونه شد با شیرین زبونی گفت: جوووونم دوردونه؟ _دایییی قشنگم اون چایی هارو ببر تا من بقیه چیزارو حاضر کنم. اخم بامزه ای کردو گفت: غزللل من چند بار گفتم به من نگو دایی دختر مگه من چند سالمه؟ خوشم نمیادا نگو. _چشم دایی جونممممم پوکر نگاهی بهم انداخت و سینی به دست از آشپز خونه خارج شد. https://eitaa.com/foglev
part48 صداشون از داخل پذیرایی به گوشم خورد.. _ جواد جان مادر آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ تو؟ کمک؟ _نگو مادر دلم خونه دختر یکی یه دونت (خطاب به غزل) از راه نرسیده هممونو یه تغییر اساسی داد. آقاجون: والا باید برم دستشو ببوسم کم کم دیگه داشتم ازت نا امید میشدم... دیگه طاقت نیاوردمو فورا رفتم تو جمع شون و با شوخی گفتم: کیه که قدر بمونه بنده خدا این همه تغییرت دادم. _میخوای منم یه تغیر اساس تون بدم؟ وبا چشم به سعید اشاره کرد، فهمیدم کار تو حیاط مون رو میگفت، از کله شقی جواد شکی نداشتم.. ترسیده تو جام جابه جا شدمو گفتم: نه عزیزم تو چه تغییر بکنی چه نکنی باز همون آقا جواد عاقل خودمونی. لبخند مرموزی زدو با تکان سرش تایید کرد. به کل کلامون میخندیدن و چیزی نمیگفتن. چند دقیقه بعد همه کنار میز حاضر شدیم، از اینکه سعید همه جوره هواسش بهم بود قند تودلم آب میشد هرچیزی که برای خودش میزاشت کنار بشقاب منم میزاشت، از اینکه به یاد داشت من به زیتون حساسیت دارم و نوشابه برام سمه.. همین چیزای کوچیک بود که باعث میشد من به سعید از روز قبل بیشتر علاقه داشته باشم. https://eitaa.com/foglev
part49 بعد شام داخل پذیرایی که جمع شدیم متوجه استرس سعید شدم میدونستم به خاطر آقاجونه اون میترسید آقاجونم مثل مامانش هی ساز مخالف بزنه و کلی سختگیری کنه، واقعا نمیدونستم چرا مادر سعید اینجور میکنه و راضی به این وصلت نیست. با صدای سعید به خودم اومدم. _والا خودمم نمیدونم، آقا سبحان من غزلو میخوااام حتی اگه مامانمم راضی نباشه من دیگه این دفعه از غزل دست نمیکشم حتی اگه به قیمت از دست دادن کل ثروتم باشه. _پسرم من که نمیخوام تو، غزلو از هم جدا کنم که حرفم اینه که بلخره اونم مادرته هرچی باشه چندین سال زحمتتو کشیده و بزرگت کرده. باید اونم راضی باشه دیگه.. سعید کلافه و نگران گفت: شما میگی چیکار کنم؟ حرف بزنم؟ صد بار باهاش حرف زدم.. حرفش یه کلمه ست" نه"، اون فقط رویارو عروس خودش میدو... با اخم و تعجب بهش خیره شدم، تا قیافه منو دید لکنت گرفت و رنگش پرید. ترسیده نگاهم میکرد. جواد بایه پوزخند تلخی گفت: اها پس بگو پای یه دختر دیگه وسطه مارو.. آقاجون پرید وسط حرفشو با خشونت صداش زد: بهتره تو دخالت نکنیییی. _آخه آقاجون... _جوااااااااااد. https://eitaa.com/foglev