eitaa logo
مه عشق|رمان
2.1هزار دنبال‌کننده
85 عکس
40 ویدیو
0 فایل
﷽ هرگونه کپی و ایده برداری حتی با ذکر نام نویسنده از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
بارگزاری شد🌸 🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030
_
part47 دستشو به نشانه تسلیم بالابردو گفت: غلط کردم غزل خانووووم اخماتو باز کن. لحنش جوری بود که نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و پقی زدم زیر خنده.. خیره خیره با لبخند نگاهم میکرد که گفتم: چیه چرا اونجور نگاهم میکنی؟ _بیابریم تو، بیا بریم تو که یکم دیگه اینجا بمونیم.... با شیطنت گفتم: یکم دیگه اینجا بمونیم چی آقا سعیییید؟ _کم شیطونی کن بچه بیا بریم تو الان همه صداشون درمیاد. دستمو گرفتو باهم رفتیم تو تا وارد سالن شدیم و آقا جونو دیددستمو ول کرد، تو دلم به این کارش خندیدم.. ازشون جدا شدم و رفتم سمت آشپز خونه، به تعداد چایی ریختم و جوادو صدا زدم تا وارد آشپز خونه شد با شیرین زبونی گفت: جوووونم دوردونه؟ _دایییی قشنگم اون چایی هارو ببر تا من بقیه چیزارو حاضر کنم. اخم بامزه ای کردو گفت: غزللل من چند بار گفتم به من نگو دایی دختر مگه من چند سالمه؟ خوشم نمیادا نگو. _چشم دایی جونممممم پوکر نگاهی بهم انداخت و سینی به دست از آشپز خونه خارج شد. https://eitaa.com/foglev
part48 صداشون از داخل پذیرایی به گوشم خورد.. _ جواد جان مادر آفتاب از کدوم طرف دراومده؟ تو؟ کمک؟ _نگو مادر دلم خونه دختر یکی یه دونت (خطاب به غزل) از راه نرسیده هممونو یه تغییر اساسی داد. آقاجون: والا باید برم دستشو ببوسم کم کم دیگه داشتم ازت نا امید میشدم... دیگه طاقت نیاوردمو فورا رفتم تو جمع شون و با شوخی گفتم: کیه که قدر بمونه بنده خدا این همه تغییرت دادم. _میخوای منم یه تغیر اساس تون بدم؟ وبا چشم به سعید اشاره کرد، فهمیدم کار تو حیاط مون رو میگفت، از کله شقی جواد شکی نداشتم.. ترسیده تو جام جابه جا شدمو گفتم: نه عزیزم تو چه تغییر بکنی چه نکنی باز همون آقا جواد عاقل خودمونی. لبخند مرموزی زدو با تکان سرش تایید کرد. به کل کلامون میخندیدن و چیزی نمیگفتن. چند دقیقه بعد همه کنار میز حاضر شدیم، از اینکه سعید همه جوره هواسش بهم بود قند تودلم آب میشد هرچیزی که برای خودش میزاشت کنار بشقاب منم میزاشت، از اینکه به یاد داشت من به زیتون حساسیت دارم و نوشابه برام سمه.. همین چیزای کوچیک بود که باعث میشد من به سعید از روز قبل بیشتر علاقه داشته باشم. https://eitaa.com/foglev
part49 بعد شام داخل پذیرایی که جمع شدیم متوجه استرس سعید شدم میدونستم به خاطر آقاجونه اون میترسید آقاجونم مثل مامانش هی ساز مخالف بزنه و کلی سختگیری کنه، واقعا نمیدونستم چرا مادر سعید اینجور میکنه و راضی به این وصلت نیست. با صدای سعید به خودم اومدم. _والا خودمم نمیدونم، آقا سبحان من غزلو میخوااام حتی اگه مامانمم راضی نباشه من دیگه این دفعه از غزل دست نمیکشم حتی اگه به قیمت از دست دادن کل ثروتم باشه. _پسرم من که نمیخوام تو، غزلو از هم جدا کنم که حرفم اینه که بلخره اونم مادرته هرچی باشه چندین سال زحمتتو کشیده و بزرگت کرده. باید اونم راضی باشه دیگه.. سعید کلافه و نگران گفت: شما میگی چیکار کنم؟ حرف بزنم؟ صد بار باهاش حرف زدم.. حرفش یه کلمه ست" نه"، اون فقط رویارو عروس خودش میدو... با اخم و تعجب بهش خیره شدم، تا قیافه منو دید لکنت گرفت و رنگش پرید. ترسیده نگاهم میکرد. جواد بایه پوزخند تلخی گفت: اها پس بگو پای یه دختر دیگه وسطه مارو.. آقاجون پرید وسط حرفشو با خشونت صداش زد: بهتره تو دخالت نکنیییی. _آخه آقاجون... _جوااااااااااد. https://eitaa.com/foglev
part50 با بغض خیره شون بودم، پس مامان سعید کس دیگه ای رو برای سعید زیر نظر داشت، از فکر هایی که به سرم میزد داشتم دیوونه میشدم، نفسم بالا نمیومد اگه واقعا سعیدم از انتخاب مامانش راضی باشه دق میکنم دیگه طاقت جدا شدن و له شدن غرورمو نداشتم، دیگه طاقت زخم زبون های اینو اونو نداشتم.. سعید با نگرانی خیره ام بود، میدونست موقعه عصبانیتو ناراحتیم اینطور ساکت میشم. سعید: غزل جانم الان برای چی بغض کردی تو فکر کردی من تورو ول میکنم و میرم به پیشنهاد مامانم فکر میکنم؟ دستت دردنکنه اینجور منوشتاختی؟ من احمق یه بار این کارو کردم هزار بار به غلط کردن افتادم. ☆ سعی میکردم خودمو قانع کنم اما خزنده ی مغزم دست بردار نبود. همش فکر میکردم همه ی این تلاشا کشکه و آخرشم سعید با یکی دیگه ازدواج میکنه. میدونستم اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونم زار زار گریه میکنم.. با جمله'میخوام تنها باشم' قدم برداشتم سمت اتاق.. گوشه ی اتاق نشستم و زانوی غم بغل گرفتم، دست خودم نبود نمیتونستم سعیدو کنار یکی دیگه تصور کنم، قطعا اون روز، روز مرگ من بود. دلم میخواست بدونم همون دختره که مامان سعید در نظر داره چه ویژگی داره که من ندارم؟ همش باخودم کلنجار میرفتم نمیدونم الان سعید چه حالی داشت ولی من داغون بودم. https://eitaa.com/foglev
part51 یه ساعتی گذشته بود که صدای تقه ی در به گوشم خورد و بعدش بازشد.. سعید کلافه و درمانده اومد جلو پام نشست و سرش و گذاشت رو زانو هام، صدای بی حال و حوصله اش گوشمو پر کرد: چیکار کنم غزل؟ چیکار کنم؟ تنها راهی که برام مونده ازدواج مون بدون حضور مامانِ من.. من باور کن هرکاری که فکرشو بخوای کردم کارم صبح تا شب شده التماس و حرف زدن اصلا زیر بار نمیره.. اشکم چکید، دلم برای جفتمون سوخت، سعید راست میگفت، مامان سعید آدم یه دنده و لجبازی بود چه خوب چه بد فقط حرف خودشو قبول داشت... هردومون عاجز و ناتوان به هم زل زده بودیم.. چند دقیقه ای گذشت که سعید بلند شدو دست منم گرفت که بلند شم. _پاشو قربونت برم، خدابزرگه، غصه نخور، برو بخواب فردا باید بری دانشگاه، بزار سرحال باشی، خودم هرجوری شده همه چی رو درست میکنم... رو تخت که نشستم لبخندی زدو پیشونیمو بوس.ید: شبت بخیر عزیزم، من دیگه برم الان آقا سبحان فکر بدی میکنه..(خنده ای کرد) بخواااب، اونجور نگاهم نکن بچه. با خدا حافظی اتاق و ترک کرد، انگار باخودش آرامشمم برد که دوباره بی طاقت شدم. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:50T خریداری از طریق👇👇 @mah5030 در vip پارت ۱۲۴هستیم..😌
🤍🌱
part52 دانشگاه که رفتم بازم سعید نبود، دلشوره ی بدی افتاده بود به جونم، با خودم میگفتم ای کاش حداقل دانشگاه میومد که تو اون چند ساعت انرژی بهم تزریق کنه، شدید بهش اعتیاد داشتم اصلا دلم نمیخواست ترکش بدم، نمیدونستم اونم به من این حس و داره یا نه اما هرچی ام که بود ذره ایی از علاقه ی منو کم نمیکرد.. همه ی اینا یه طرف دانشگاه و کلاسای خسته کننده هم یه طرف، این روزا خیلی کم حوصله شده بودم و این عصبیم میکرد.. حلما جدیدا اصلا تحویل نمیگرفت و خیلی غریبه شده بود باهام، اما خودم اونقدری درد داشتم که اصلا نتونم به این چیزا فکر کنم...☆☆ روتخت دراز کشیده بودم که صدای گوشیم بلند شد. پیام از طرف سعید: عزیزم حاضر شو چند دقیقه دیگه میام دنبالت. گیج شده بودم نمیدونستم کجا میریم که انقد یه دفعه گفت سعید هیچ وقت همچین عادتی رو نداشت. تند تند جمع شدمو رفتم پایین وقتی منو حاضر و آماده تو پذیرایی دیدن تعجب کردن. _غزل؟ بابا جان جایی میری؟ با استرس پوست لبمو جوییدمو جواب دادم: امممم اگه شما اجازه بدی با سعید میریم تا جایی برمیگردیم . سری تکون داد که بدون هیچ حرفی تند زدم بیرون. https://eitaa.com/foglev
part53 جلو در ایستاده بودم که ماشین سعید جلو پام ترمز کرد سوار که شدم به ثانیه نکشیده صدای جیغ لاستیکا کوچه رو پر کرد انقدر تند می‌رفت که تپش قلب گرفته بودم اخم بین ابروهاش باعث می‌شد ترسم بیشتر بشه با هزار جون کندن لب زدم:_س. سعید توروخداااا آروم، مگه کجا میریم که انقد عجله داری؟ وقتی قیافه رنگ پریده مو دید سرعت شو کمتر کردو گفت:_ببخشید عزیزم اصلاً نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم کارای مامانم آرامشو ازم گرفته هوش و حواس برام نذاشته.. از حرفاش اصلاً سر در نمی‌آوردم با گیجی گفتم:_ چی میگی سعید مامانت چیکار کرده مگه؟ _ شرکت که بودم آیلار زنگ زد (خواهر سعید) گفت رویا اومده خونه و فقط داره مغز مامانو شستشو میده (با عصبانیت زد رو فرمون) دِآخه لامصب بگو با این کارا چی بهت می‌رسه منو به دست میاری؟ بدتر خودتو بی‌ارزش می‌کنی برام. فقط هدفش اینه که منو خونه خراب کنه، صبر کن کاری کنم مرغای آسمون به حالش زار بزنن. دختره ی نچسب، فکر کرده با این کاراش منو به دست میاره. بخدا من آخر از دست اینا دق میکنم. رو کرد سمت من وقتی قیافه غمگین و گرفته ی منو دیدلب زد: قربونت برم تو نگران نباش میدونم واقعا روزای سختیه ولی همه چیزو درست میکنم تو فقط پشت من باش قول میدم هرچه زودتر این روزا هم تموم بشه. تو گرفته باشی که منم ضعیف میشم. https://eitaa.com/foglev