eitaa logo
مه عشق|رمان
1.3هزار دنبال‌کننده
41 عکس
28 ویدیو
0 فایل
﷽ نویسنده رمان خودم هستم و هرگونه کپی از رمان پیگرد قانونی دارد. آیدی نویسنده/مدیر @mah5030
مشاهده در ایتا
دانلود
part146 روزای بد سپری میشدو روز به روز وضعیتم بدتر میشد هم جسمی هم روحی ..روتنم پر زخم و کبودی هایی بود که از کتک های سعید بهم رسیده بود ..بخاطر یه چیز کوچیک با کمربند چرمیش میوفتاد به جونم و تمام بدنم و نابود میکرد ... شاید اون دردی که به بدنم وارد میکردو میتونستم ببخشم اما درد قلبم و هیچ وقت فراموش نمیکردم و نمیبخشیدم . رویا همچنان اینجا بود و با سعید دست به دست هم داده بودن تا بیشتر به جون من خراش بندازن. با وضعیت خیلی نامناسبی جلو سعید میگشت و منو بیشتر خونه خراب میکرد . فکر نمیکردم یه آدم انقد بی شخصیت باشه که خودشو به زور بچسبونه به اینو اون . هیچ راه ارتباطی نداشتم با آقاجون اینا... تلفن خونه به کل قطع شده بودو به هیچ وجه هم نمیتونستم از موبایل خانم گل یا بقیه استفاده کنم و تو دردسر بندازمشون . دلم نمی خواست بخاطر من از سعید حرف بشنون . بیشتر موقعه ها که سعید میرفت بیرون رویاروهم با خودش میبرد وقتی از خانم گل پرسیدم چرا سعید هرروز صبح از خونه میزنه بیرون جواب داد : _اینجا هم شرکت داره کلا شرکت شون زیادی معروفه کلی با آدمای خارجی قرارداد اینا میبندن .. آره جونم حسابی اسم و رسم دارن. با این حرفاش به فکر فرو رفتم ..چرا این چیزا رو من خبر نداشتم ؟!چرا من نمیتونستم شوهرم معروفیت شرکتش تا کشور های خارجی هم رفته . برای خودم و شانسم متاسف بودم من انقد عشق کورم کرده بود که بدون حداقل یه سوال جواب کوچولو بهش جواب مثبت داده بودم . ساعت شش غروب بودو سعید هنوز نیومده بود ،صبحی ساعت هشت بود که با رویا زدن بیرون و حتی برای نهارم نیومده بودن . حتی یه تماسم با خانم گل نگرفته بود ...دست خودم نبود که دلشوره شو داشتم ،حس میکردم اتفاقی واسش افتاده ،خودمم نمیدونستم با خودم چند چندم ،یه بار ازش نفرت پیدا میکردم و حالم از بهش میخورد یه بار خودمو واسش قربونی میکردمو کلی نگرانش بودم . بلخره درب سالن محکم باز شدو هراسون اومد داخل تنها بودو رویا کنارش نبود ،ترسیده بلند شدم که به سمت آشپز خونه برم باصداش وسط راه توقف کردم . _حاضر شو فردا پنج صبح راه میوفتیم سمت تهران یه کار فوری برام پیش اومده باید برگردیم. https://eitaa.com/foglev
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part147 با شنیدن اسم تهران سیخ سرجام ایستادم ... محال بود ،اصلا فکرشم نمیکردم منو دوباره برگردونه تهران ،نمیدونستم بترسم یا خوشحال باشم .. وقتی دید هنوز سرجام ایستادم . تشر زد:_فکر چرت و پرتم به سرت نزنه که وای به حالته . کار غلطی ازت سر بزنه سر از تنت جدا میکنم غزل . سری تکون دادم که سمت اتاقش رفت ...سریع سمت اتاقم قدم برداشتم و پشت در نفس عمیقی کشیدمو همونجا نشستم. از فکرو خیال زیاد گیج شده بودمو نمیدونستم چه کاری از دستم ساخته ست . هیچ وسیله ولباسی باخودم اینجا نیاورده بودم که بخوام بارو بندیل ببندم . تنها راه آروم شدنم خدا بود ،یه مدت کلافراموشش کرده بودم .. بعد وضو سمت سجاده رفتم تا وقت داشتم و تونستم نماز خوندم. با تکون های شدید از خواب پریدم گیج به اطراف خیره شدم . _مگه نگفتم پنج راه میوفتیم سمت تهران تو که هنوز خوابیدییی. با یاد آوری حرفش هول شده سر جام نشستم ..دیشب به خاطر سردردهای شدیدم دیر خوابم بوده بود .الان خواب مونده بودم . وقتی دید به خودم اومدم چشم غره ای بهم رفت و درو بهم کوبید. نفس عمیقی کشیدم...جون به جونم میکردن‌ هنوز دربرار این مرد تسلیم بودم . تند تند جمع شدمو سمت پذیرایی قدم برداستم ..سعید سرمیز صبحانه بود که با دیدن من فوری بلند شد . _بریم دیر شد خانم گل برات لقمه گرفته توراه میخوری ،راه بیوفت. موقعه خداحافظی خانم گل جمله ای گفت که واقعا ذهن مو درگیر کرد با یه حس مادرانه لب زد:همه این مشکلاتت حل میشه قربونت برم اما وقتی حل شد مبادا سعید و ول کنی به امان خدا اون هنوز پی به اشتباهش نبرده مطمئن باش همه اینا دست خودش نیست فکر می کنه واقعا خیانت کردی ... کارش اشتباهه ها باید هم سخت تنبیه بشه اما با ترک کردن نه ،مردتو بلد باش مادر ،بلد باش. هرچقدر هم که از کارش پشیمون میشد واقعا بخشیدنش خیلیییی سخت بود . البته اگه پی به اشتباهش میبرد. https://eitaa.com/foglev
part148 چند ساعتی بود که از شهر خارج شده بودیم و سرعتش انقدری بالا بود که محکم به صندلی چسبیده بودم و قدرت تکلمم از دست داده بودم از ترس ... به سختی لب باز کردم و ازش خواستم کمی آرومتر بره . نگاه خشنی بهم انداخت و کمی سرعت شو کم کرد. سرمو تکیه دادم به پنجره و به فکر فرو رفتم.. چقد از زندگی عقب افتاده بودم ،دانشگاه و درمانم و هزار کوفت و زهرمار دیگه ...کلی سوال تو مغزم بود که همه شم بی جواب بود .. با صدای زنگ گوشی افکارمو پس زدم ..سعید تا چشمش به صفحه خورد اخم غلیظی بین ابروهاش نشست . انقد به گوشی خیره موند صفحه خاموش شدو تماس ها بی پاسخ میموند . انقد زنگ خورد که کلافه شدو بعد از چند تماس جواب داد .. _صدبار بهت گفتم دندون رو جیگر بزار دارم میام تهران . ... _فقط اگه بفهمم همه ی اینا نقشه بوده و هیچ مدرکی نداری بیچارت میکنم سیامک ،بهت رحم نمی کنم. با شنیدن اسم سیامک روح از تنم رفت ،دعا دعا میکردم مخاطبش همون سیامک دانشگاه نباشه . کم خودم درد داشتم اینو نمیدونستم کجای دلم بزارم . آخه اگه همون سیامک باشه ممکنه چیکارش داشته باشه .. چه مدرکی باید به سعید نشون بده که از مشهد کوبیدیم اومدیدم تهران . هرلحظه منتظر منفجر شدن مغزم بودم انقد عصبی شده بودم نفهمیدم کی از بینیم خون اومد . سریع چند تا دستمال کاغذی برداشتم که توجه سعید بهم جلب شد . ماشینو کنار زدو پیاده شد ...اومد سمتم و از ماشین کشوندم بیرون . روتخته سنگی نشوندم و به سمت ماشین رفت ...چند دقیقه بعد با دستمال وآب معدنی کنارم نشست . و کنارم گذاشت شون.. فهمیدم به خاطر بینیم آورده ..نیشخندی زدمو بینی مو پاک کردم . _از وقتی فهمیدم همچین آدمی بودی فکر میکنم وقتی دارم برای یه ثانیه هم نگاهت میکنم خودمو علاف کردم . هیچ موقعه فکر نمیکردم همچین آدمی باشی غزل ،من از تو چی ساخته بودم تو چی در اومدی . ای کاش به حرف مامانم گوش میکردمو دیگه ولت میکردم . با هق هق لب زدم :خیلی نامردی ،چیکار کنم که باور کنی من اون جور آدمی نیستم ،مگه من بهت نمی گم صبر کن حرفای منم بشنو ..الان یعنی چی یه کاره پاشدی رفتی رویا رو آوردی مشهد ؟ https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
گفته بودم که به دریا دل نزنم اما کو دلی که به دریا بزنم یا نزنم. 🌊 https://eitaa.com/foglev
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وَحُزَنِی إِلَی اللّٰهِ... 🤍🌱
part149 _به تو چه ربطی داره ؟ من هرکیو بیارم خونه ام باید به تو جواب پس بدم ؟ _نه سعید من دارم میگم خودتم میدونی اون رویای آشغال زندگی مونو داغو... با سوختن یه طرف صورتم لبخند تلخی رو لبم ظاهر شد ...حتی اندازه رویا هم انقد پیشش ارزش نداشتم . خیلی سخته همسرت روتو هیچ واکنشی نشون نده اما رو بقیه انقد حساس باشه. با عربده اش از جا پریدم: _یه بار دیگه درمورد رویا اینجور حرف بزنی همینجا قبرتو میکنم . دیگه خون به مغزم نرسید و هوار کشیدم :پس من چییی؟ من آدم نیستم ؟ منی که با همه ی اون مشکلات پات وایسادم جیک نزدم ..آخه لعنتی من اگه میخواستم خیانت کنم که هیچ وقت اونطوری پات نمیموندم ،اون همه زخم زبون و بدو ویرا رو تحمل نمیکردممم. تو هیچ موقعه خوبی های منو ندیدی سعید . بلند شدو حرصی از مچ دستم گرفت و کشید سمت ماشین :حتی لیاقت اینکه باهات آروم حرف بزنمم نداریییییی. پرتم کرد توماشین وخودشم سوار شد . بدون هیچ توقف دیگه ای یکسره تا تهران رانندگی کردو از ترس گوشه ماشین جمع شده بودم . وقتی رسیدیم دلتنگیم برای آقاجون اینا بیشتر شدو بغضم گرفت . تا مقابل درب خونه ی ملوک خانم اینا پارک کرد وحشت سرتاسر وجودمو گرفت . اصلا فکرشم نمیکردم بیایم اینجا .. ماشین و پارک کردو بی توجه به من پیاده شدو سمت خونه قدم برداشت . بغض کرده پیاده شدمو آروم پشت سرش قدم برمیداشتم. درب سالن باز شدو مامانشو و آیلار اومدن بیرون . آیلار تا منو دید جیغ خفیفی کشیدو با ذوق سمتم اومد .. بادیدنش لبخند کم رنگی رو لبم ظاهرشد. _آخ من قربونت برم عروس خانم بلخره اومدیا نامرد چرا گوشیتو جواب نمیدی نمیگی نگرانت میشیم ؟باهامون قهر بودی بی وفا؟میدونی آقاجواد برای ارتباط گرفتن با تو خودشو به زمین و زمان زده ؟ بعد از اتمام حرفش باذوق لب زد:برم بهشون خبر بدم آقاجونت انقد بی تابته که چند روز بستری شد تو بیمارستان ..به فکر ما نبودی به فکر اون بنده خداها میبودی. https://eitaa.com/foglev
part150 تا خواست بره سعید مچ دستشو گرفت. _کجا؟ صبر کن ببینم ،حتما لزومی نداشته که بهشون نگفتیم ..لازم نکرده تو چُغلی کنی. آیلار متعجب لب زد:وا،خب خوانوادش نگرانشن نمیشه بهشون نگیم که آقا سبحان هنوزم بستریه . سعید که کلافه وعصبی شده بود با صدای بلند گفت: _دارم میگم لازم نکرده به کسی بگی یه بار میگم حرف تو گوشت بره دیگه . و گزاشت و رفت ..آیلار تعجب زده سمتم برگشت و از بازو هام گرفت : _ این چش بود؟چرا همچین برخورد کرد؟ لبخند تلخی زدم:چیزی نیس یکم سرش درد میکنه عصبیش کرده .تو به دل نگیر . سری تکون داد که باهم به سمت در رفتیم. روبروی ملوک خانم که رسیدم محترمانه سلام کردم که خشک جواب مو داد . مطمئن بودم از نقشه های رویا خبر داره و فقط نقش بازی کردنو دوست. داره. اون شبم گذشت و سعید هیچ اهمیتی بهم نمیداد تو جمع راحت غرور مو له میکرد و من میموندم وبغض جمع شده تو گلوم که آخر شب قرار بود به شدت بترکه . مامانشم از رفتاراش واکنش خاصی نشون نمیداد و تنها کسی که متعجب میشد آیلار بود. تصمیم گرفته بودم هرجور که شده به آقاجون زنگ بزنم و جویای احوالش بشم دیگه طاقت نداشتم ..رسما زندانی بودم و سعیدم یه زندان بان خیلی بی رحم که زن شو شکنجه میداد. امروز قرار بود براشون مهمون بیاد وازاینکه با این حال جلوشون ظاهر شم اصلا دل خوشی نداشتم . سعید هم امروز شرکت نرفته بودو شده بود مایه ترس من .. ساعت یک بود که زنگ آیفون به صدا در اومد. استرس سرتا سر وجودمو گرفته بود . وقتی مهمون ها داخل پذیرایی شدن تو اون جمع زیاد فقط رویا به چشم اومد . با لوندی به سمت سعید قدم برداشت و خنده های جفت شون تیری بود وسط قلبم . همه با تعجب به اون دوتا تماشا میکردن و بعد به من . اصلا نمیشناختم شون و فقط میدونستم تو مراسم عروسی هم حضور داشتند ... حس ترحم شون ویران ترم میکرد و با عث میشد مشتم سفت تر شه و ناخونام تمام کف دستمو زخمی کنه . سعیدبا خوشرویی دعوت شون کرد سالن و دست به دست رویا باهم رفتن . همه رفتن اون سمت و تنها کسی که از تعجب عصبانیت خشک شده بود آیلار بود ... باز چشام بارونی شدو به غرور له شدم فکر کردم به قلب شکسته ام ،بی به توجهی های همسرم ،کتک زدناش وهزار تا درد دیگه ... پاهام سست شدو همونجا افتادم ...حاضر بودم از تنگ نفس شدن بمیرم اما صدای هق هقم به گوششون نرسه ،دستم جلو دهانم بود واز فشار زیاد هرلحظه منتظر خورد شدن دندونام بودم. https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱 روزانه چهار پارت گزاشته میشود . روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه. لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺 مبلغ:۶۵ تومان خریداری از طریق👇👇 @mah5030
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم... ناگهان دل داد زد: دیوانه من می بینمش. 🤍 شهریار🌱