part52
دانشگاه که رفتم بازم سعید نبود، دلشوره ی بدی افتاده بود به جونم، با خودم میگفتم ای کاش حداقل دانشگاه میومد که تو اون چند ساعت انرژی بهم تزریق کنه، شدید بهش اعتیاد داشتم اصلا دلم نمیخواست ترکش بدم، نمیدونستم اونم به من این حس و داره یا نه اما هرچی ام که بود ذره ایی از علاقه ی منو کم نمیکرد..
همه ی اینا یه طرف دانشگاه و کلاسای خسته کننده هم یه طرف، این روزا خیلی کم حوصله شده بودم و این عصبیم میکرد..
حلما جدیدا اصلا تحویل نمیگرفت و خیلی غریبه شده بود باهام، اما خودم اونقدری درد داشتم که اصلا نتونم به این چیزا فکر کنم...☆☆
روتخت دراز کشیده بودم که صدای گوشیم بلند شد.
پیام از طرف سعید: عزیزم حاضر شو چند دقیقه دیگه میام دنبالت.
گیج شده بودم نمیدونستم کجا میریم که انقد یه دفعه گفت سعید هیچ وقت همچین عادتی رو نداشت.
تند تند جمع شدمو رفتم پایین
وقتی منو حاضر و آماده تو پذیرایی دیدن تعجب کردن.
_غزل؟ بابا جان جایی میری؟
با استرس پوست لبمو جوییدمو جواب دادم: امممم اگه شما اجازه بدی با سعید میریم تا جایی برمیگردیم .
سری تکون داد که بدون هیچ حرفی تند زدم بیرون.
https://eitaa.com/foglev
part53
جلو در ایستاده بودم که ماشین سعید جلو پام ترمز کرد سوار که شدم به ثانیه نکشیده صدای جیغ لاستیکا کوچه رو پر کرد انقدر تند میرفت که تپش قلب گرفته بودم اخم بین ابروهاش باعث میشد ترسم بیشتر بشه با هزار جون کندن لب زدم:_س. سعید توروخداااا آروم، مگه کجا میریم که انقد عجله داری؟
وقتی قیافه رنگ پریده مو دید سرعت شو کمتر کردو گفت:_ببخشید عزیزم اصلاً نمیدونم دارم چیکار میکنم کارای مامانم آرامشو ازم گرفته هوش و حواس برام نذاشته..
از حرفاش اصلاً سر در نمیآوردم با گیجی گفتم:_ چی میگی سعید مامانت چیکار کرده مگه؟
_ شرکت که بودم آیلار زنگ زد (خواهر سعید) گفت رویا اومده خونه و فقط داره مغز مامانو شستشو میده (با عصبانیت زد رو فرمون) دِآخه لامصب بگو با این کارا چی بهت میرسه منو به دست میاری؟ بدتر خودتو بیارزش میکنی برام. فقط هدفش اینه که منو خونه خراب کنه، صبر کن کاری کنم مرغای آسمون به حالش زار بزنن. دختره ی نچسب، فکر کرده با این کاراش منو به دست میاره.
بخدا من آخر از دست اینا دق میکنم.
رو کرد سمت من وقتی قیافه غمگین و گرفته ی منو دیدلب زد: قربونت برم تو نگران نباش میدونم واقعا روزای سختیه ولی همه چیزو درست میکنم تو فقط پشت من باش قول میدم هرچه زودتر این روزا هم تموم بشه.
تو گرفته باشی که منم ضعیف میشم.
https://eitaa.com/foglev
part54
با گریه بهش خیره بودم چطور به خودش اجازه میداد انقدر پررو باشه که به زور به یه مرد نزدیک بشه آخه آدم چقدر میتونه انقدر عقدهای باشه وقتی رسیدیم سعید فوراً ماشینو داخل حیاط پارک کرد و پیاده شد با اضطراب پیاده شدم و مثل یه عروسک کوکی دنبالش راه افتادم وارد پذیرایی که شدیم همشون با تعجب به من زل زده بودن تنها کسی که تو اون جمع تحویلم گرفت آیلار بود بقیه با اخم وحشتناکی بهم زل زده بودن سعید دستمو گرفت و دقیقاً رفتیم کنار همون دختره (رویا) نشستیم دستمو گذاشت رو دسته مبل و نوازش میکرد رویا و مامانش با حرص و عصبانیت بهمون خیره بودن آیلار خنده مصنوعی کرد و گفت:_ خوش اومدی غزل جان واقعاً خوشحال شدیم که باهات ملاقات کردیم. مامانش نگاه وحشتناکی حواله آیلار کرد که ساکت شد با تحکم و صدای بلندی روبه سعید گفت: بیا کنار زنت بشین یادم نمیاد بهت خیانت یاد داده باشم که در حضور زنت کنار یه غریبه بشینی.
انگار که به سعید برق وصل کرده باشن سریع و با خشونت بلند شد: انقدر زنم زنم نکن مامان اگه قرار باشه کسی زن من بشه جز غزل کسی نیست پس انقدر بقیه رو نچسبون به ریش من، من حالم از این خواهرزاده نچسبت به هم میخوره بعد میخوای اجازه بدم بیاد بشه زن من ههه چه غلطا.(رو کرد سمت رویا) دیگه نبینم میای اینجا و هی حرف مفت میزنی و خودشیرین بازی درمیاری.
گوش کن ببین چی میگم از این به بعد هر موقع اومدی اینجا فقط و فقط به عنوان یه مهمون نه یه ذره بیشتر نه یه ذره کمتر دیگه هم نبینم با این وضع تو این خونه میچرخی حیاهم خوب چیزیه فکر نکن میتونی با این کارات منو به دست بیاری.
https://eitaa.com/foglev
part55
مطمئنم تو دل شون گردو خاک به پا شده بود که قیافه هاشون انقد قرمز شده بود... سعید راست میگفت پوشش رویا اصلا خوب نبود، لباسی پوشیده بود که پوشیدنش جلو نامحرم اصلا مناسب نبود .. فقط و فقط به خاطر خود نمایی نمیدونم با خودش چطور فکر کرده بود که میتونه اینطور خودشو تودل سعید جا کنه...
رویا با قیافه برزخی پاشد و صداشو برد بالا: درست صحبت کن ببینمممم فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی با من اینطور حرف بزنی...
سعید پرید وسط حرفشو دادزد: لیاقتت همینههههه. فهمیدیییی؟
دیگه نبینم صداتو واسه من بردی بالا.
با وحشت بهشون خیره بودم آیلار با عجله اومد سمتمو دستمو گرفت.
_غزل توروخدا تو یه کاری کن الان یه کاری دست خودش میدههه .
تندی رفتم سمتش و مچ دستشو گرفتم و از رویا دورش کردم..
نفس نفس میزدو قیافش داد میزد که از این وضع خیلی خسته شده..
نشوندمش رو مبل و از آیلار خواستم کمی آب بیاره اون سعیدی که من دیدم یکم دیگه به اون وضعش ادامه میداد دور از جونش از دست میرفت.
کمی از آب و که خورد فورا دستمو گرفت و دنبال خودش کشوند.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:50T
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
در vip پارت 132هستیم..😌
part56
داخل اتاقی شدیم که بعد از کمی دقت فهمیدم اتاق خودشه..
هی راه میرفت و موهاشو میکشید.
میدونستم کلافه ست، دیگه نمیکشه، خسته شده...
سعید اصلا آدم ضعیفی نبود، زود زمین نمیخورد ولی میترسید، از این ترس داشت که این کارای مامانش یه روز همه مونو بدجور بسوزونه..
جوری بسوزونه که زخمش به هیچ عنوان قابل درمان نباشه.
میخواستم آرومش کنم و در گوشش بگم صبر کن درست میشه، من پشتتم... ولی من خودم از اون داغون تر بودم، دلم از درد و غم داشت میترکید، پس کی این روزا تموم میشه؟ کی میتونستیم ماهم یه نفس راحت بکشیم؟
دیگه طاقت نیاوردمو فورا رفتم سمشو محکم🫂 کردم جوری محکم که انگار چندین ساله ندیدمش، جوری که انگار میخواستم با خودم یکیش کنم.
آغوشش شده بود امن ترین مکان دنیا..
با صداش به خودم اومدم:_دیدی غزل؟ دیدی هرکار که میکنم مرغش یه پاداره، بخدا اگه از کاراش نمیترسیدم بیخیال رضایتش میشدم و سریع ازدواج میکردیم.
تو نمیشناسیش اون یه کاری برخلاف میلش باشه خون به پا میکنه.
_آروم باش عزیزم، باهم دیگه درستش میکنیم...
دلداریش میدادم ولی جیگر خودم خون بود.
https://eitaa.com/foglev
part57
ولی خودم داغون بودم، دلم میخواست همه اینا خواب باشه..
همین که از هم فاصله گرفتیم در به طرز وحشتناکی باز شد و به دیوار برخورد کرد..
چهره برزخی مامانش تو چهار چوب در نمایان شد، جلوتر اومدو روبروم ایستاد یهو با عصاش چنان کوبید تخت سینه ام که نتونستم تعادل مو حفظ کنم و خوردم زمین.
جفتمون از بس تعجب کرده بودیم نمیتونستیم تکون بخوریم..
عصاشو جلوم تکون دادو با عصبانیت عربده کشید: تو به چه جراتی اومدی اینجا دختره ی خرااااب؟ هااااا؟ جواب بده؟ چسبیدی به پسر متاهل من، خجالت نمیکشی؟
صدای شکستش قلبمو شنیدم صدای له شدن غرورم داغونم کرد..
اشکم بند نمیومد دلم میخواست دادبزنم و بگم بیا قلب منو در بیار بعد بخواه تا از پسرت دست بکشم ما بدون هم پوچیم. من هیچی چجور دلت میاد زندگی پسرتو داغون کنی؟!
ولی فقط تو دل خودم هوار کشیدم فقط دل خودمو چنگ انداختم.
از قیافه عصبیش وحشت داشتمو جرات نداشتم تکون بخورم.
به پهنای صورت اشک ریختم به قرمزی خون چشام سرخ شد ولی دل بی رحمش هیچکدوم اینارو ندید.
https://eitaa.com/foglev
part58
سعید عین یه بمب ساعتی منفجر شد: هزار بار گفتم (عربده کشید) من رویارو نمیخوااااام، اون اصلا به چشم من نمیاد چرا نمیخواین بفهمید چرا تو گوشتون پنبه گذاشتین چرا میخواین کاری کنین که دیگه اصلا اسمتون رو به زبون نیارم،(صداشو اورد پایین) بابا مادر من، عزیز من بیاو بیخیال رویا شو، من دیگه خسته شدم چرا نمیزاری یه آب خوش از گلوی من پایین بره؟...
پرید وسط حرفشو با نفرت لب زد: بسه بسه، بزارم با این دختره ی هرجایی ازدواج کنی؟ کور خوندی، پشت گوشتو دیدی این دختره هم دیدی، حالیت شد که؟
نگاه وحشتناکی بهم انداخت و از اتاق زد بیرون.
شقیقه های سعید نبض میزدو چشماش قرمز شده بود، بمیرم برا دلش...
دستمو گرفتو از خونه زدیم بیرون...
جلوی پارکی نگهداشت و با سرعت پیاده شد... وقتی اومد سروصورتش خیس آب بود.
چشماش آرومتر شده بود ولی من که خبر داشتم دلش غوغا بود.
جز درک کردن و کمک کردن بهش کاری از دستم بر نمیومد..
میخواستم سکوت کنم تا کمی مغزش آروم شه ولی از حرکاتش معلوم بود که هنوز عصبیه.
هردومون سکوت کرده بودیم و چیزی نمیگفتیم... نگاه خسته ای بهم انداخت و سرشو گزاشت روپام.
انگار فقط وجود همدیگه آروممون میکردو آرامشو بهمون برمیگردوند.
https://eitaa.com/foglev