part147
با شنیدن اسم تهران سیخ سرجام ایستادم ... محال بود ،اصلا فکرشم نمیکردم منو دوباره برگردونه تهران ،نمیدونستم بترسم یا خوشحال باشم ..
وقتی دید هنوز سرجام ایستادم .
تشر زد:_فکر چرت و پرتم به سرت نزنه که وای به حالته . کار غلطی ازت سر بزنه سر از تنت جدا میکنم غزل .
سری تکون دادم که سمت اتاقش رفت ...سریع سمت اتاقم قدم برداشتم و پشت در نفس عمیقی کشیدمو همونجا نشستم.
از فکرو خیال زیاد گیج شده بودمو نمیدونستم چه کاری از دستم ساخته ست .
هیچ وسیله ولباسی باخودم اینجا نیاورده بودم که بخوام بارو بندیل ببندم .
تنها راه آروم شدنم خدا بود ،یه مدت کلافراموشش کرده بودم ..
بعد وضو سمت سجاده رفتم تا وقت داشتم و تونستم نماز خوندم.
با تکون های شدید از خواب پریدم گیج به اطراف خیره شدم .
_مگه نگفتم پنج راه میوفتیم سمت تهران تو که هنوز خوابیدییی.
با یاد آوری حرفش هول شده سر جام نشستم ..دیشب به خاطر سردردهای شدیدم دیر خوابم بوده بود .الان خواب مونده بودم .
وقتی دید به خودم اومدم چشم غره ای بهم رفت و درو بهم کوبید.
نفس عمیقی کشیدم...جون به جونم میکردن هنوز دربرار این مرد تسلیم بودم .
تند تند جمع شدمو سمت پذیرایی قدم برداستم ..سعید سرمیز صبحانه بود که با دیدن من فوری بلند شد .
_بریم دیر شد خانم گل برات لقمه گرفته توراه میخوری ،راه بیوفت.
موقعه خداحافظی خانم گل جمله ای گفت که واقعا ذهن مو درگیر کرد با یه حس مادرانه لب زد:همه این مشکلاتت حل میشه قربونت برم اما وقتی حل شد مبادا سعید و ول کنی به امان خدا اون هنوز پی به اشتباهش نبرده مطمئن باش همه اینا دست خودش نیست فکر می کنه واقعا خیانت کردی ... کارش اشتباهه ها باید هم سخت تنبیه بشه اما با ترک کردن نه ،مردتو بلد باش مادر ،بلد باش.
هرچقدر هم که از کارش پشیمون میشد واقعا بخشیدنش خیلیییی سخت بود . البته اگه پی به اشتباهش میبرد.
https://eitaa.com/foglev
part148
چند ساعتی بود که از شهر خارج شده بودیم و سرعتش انقدری بالا بود که محکم به صندلی چسبیده بودم و قدرت تکلمم از دست داده بودم از ترس ...
به سختی لب باز کردم و ازش خواستم کمی آرومتر بره .
نگاه خشنی بهم انداخت و کمی سرعت شو کم کرد.
سرمو تکیه دادم به پنجره و به فکر فرو رفتم.. چقد از زندگی عقب افتاده بودم ،دانشگاه و درمانم و هزار کوفت و زهرمار دیگه ...کلی سوال تو مغزم بود که همه شم بی جواب بود ..
با صدای زنگ گوشی افکارمو پس زدم ..سعید تا چشمش به صفحه خورد اخم غلیظی بین ابروهاش نشست . انقد به گوشی خیره موند صفحه خاموش شدو تماس ها بی پاسخ میموند .
انقد زنگ خورد که کلافه شدو بعد از چند تماس جواب داد ..
_صدبار بهت گفتم دندون رو جیگر بزار دارم میام تهران .
...
_فقط اگه بفهمم همه ی اینا نقشه بوده و هیچ مدرکی نداری بیچارت میکنم سیامک ،بهت رحم نمی کنم.
با شنیدن اسم سیامک روح از تنم رفت ،دعا دعا میکردم مخاطبش همون سیامک دانشگاه نباشه .
کم خودم درد داشتم اینو نمیدونستم کجای دلم بزارم .
آخه اگه همون سیامک باشه ممکنه چیکارش داشته باشه .. چه مدرکی باید به سعید نشون بده که از مشهد کوبیدیم اومدیدم تهران .
هرلحظه منتظر منفجر شدن مغزم بودم انقد عصبی شده بودم نفهمیدم کی از بینیم خون اومد .
سریع چند تا دستمال کاغذی برداشتم که توجه سعید بهم جلب شد .
ماشینو کنار زدو پیاده شد ...اومد سمتم و از ماشین کشوندم بیرون .
روتخته سنگی نشوندم و به سمت ماشین رفت ...چند دقیقه بعد با دستمال وآب معدنی کنارم نشست .
و کنارم گذاشت شون..
فهمیدم به خاطر بینیم آورده ..نیشخندی زدمو بینی مو پاک کردم .
_از وقتی فهمیدم همچین آدمی بودی فکر میکنم وقتی دارم برای یه ثانیه هم نگاهت میکنم خودمو علاف کردم .
هیچ موقعه فکر نمیکردم همچین آدمی باشی غزل ،من از تو چی ساخته بودم تو چی در اومدی .
ای کاش به حرف مامانم گوش میکردمو دیگه ولت میکردم .
با هق هق لب زدم :خیلی نامردی ،چیکار کنم که باور کنی من اون جور آدمی نیستم ،مگه من بهت نمی گم صبر کن حرفای منم بشنو ..الان یعنی چی یه کاره پاشدی رفتی رویا رو آوردی مشهد ؟
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
گفته بودم که به دریا دل نزنم اما
کو دلی که به دریا بزنم یا نزنم. 🌊
https://eitaa.com/foglev
part149
_به تو چه ربطی داره ؟ من هرکیو بیارم خونه ام باید به تو جواب پس بدم ؟
_نه سعید من دارم میگم خودتم میدونی اون رویای آشغال زندگی مونو داغو...
با سوختن یه طرف صورتم لبخند تلخی رو لبم ظاهر شد ...حتی اندازه رویا هم انقد پیشش ارزش نداشتم .
خیلی سخته همسرت روتو هیچ واکنشی نشون نده اما رو بقیه انقد حساس باشه.
با عربده اش از جا پریدم:
_یه بار دیگه درمورد رویا اینجور حرف بزنی همینجا قبرتو میکنم .
دیگه خون به مغزم نرسید و هوار کشیدم :پس من چییی؟ من آدم نیستم ؟ منی که با همه ی اون مشکلات پات وایسادم جیک نزدم ..آخه لعنتی من اگه میخواستم خیانت کنم که هیچ وقت اونطوری پات نمیموندم ،اون همه زخم زبون و بدو ویرا رو تحمل نمیکردممم.
تو هیچ موقعه خوبی های منو ندیدی سعید .
بلند شدو حرصی از مچ دستم گرفت و کشید سمت ماشین :حتی لیاقت اینکه باهات آروم حرف بزنمم نداریییییی.
پرتم کرد توماشین وخودشم سوار شد .
بدون هیچ توقف دیگه ای یکسره تا تهران رانندگی کردو از ترس گوشه ماشین جمع شده بودم .
وقتی رسیدیم دلتنگیم برای آقاجون اینا بیشتر شدو بغضم گرفت .
تا مقابل درب خونه ی ملوک خانم اینا پارک کرد وحشت سرتاسر وجودمو گرفت .
اصلا فکرشم نمیکردم بیایم اینجا ..
ماشین و پارک کردو بی توجه به من پیاده شدو سمت خونه قدم برداشت .
بغض کرده پیاده شدمو آروم پشت سرش قدم برمیداشتم.
درب سالن باز شدو مامانشو و آیلار اومدن بیرون .
آیلار تا منو دید جیغ خفیفی کشیدو با ذوق سمتم اومد ..
بادیدنش لبخند کم رنگی رو لبم ظاهرشد.
_آخ من قربونت برم عروس خانم بلخره اومدیا نامرد چرا گوشیتو جواب نمیدی نمیگی نگرانت میشیم ؟باهامون قهر بودی بی وفا؟میدونی آقاجواد برای ارتباط گرفتن با تو خودشو به زمین و زمان زده ؟
بعد از اتمام حرفش باذوق لب زد:برم بهشون خبر بدم آقاجونت انقد بی تابته که چند روز بستری شد تو بیمارستان ..به فکر ما نبودی به فکر اون بنده خداها میبودی.
https://eitaa.com/foglev
part150
تا خواست بره سعید مچ دستشو گرفت.
_کجا؟ صبر کن ببینم ،حتما لزومی نداشته که بهشون نگفتیم ..لازم نکرده تو چُغلی کنی.
آیلار متعجب لب زد:وا،خب خوانوادش نگرانشن نمیشه بهشون نگیم که آقا سبحان هنوزم بستریه .
سعید که کلافه وعصبی شده بود با صدای بلند گفت:
_دارم میگم لازم نکرده به کسی بگی یه بار میگم حرف تو گوشت بره دیگه .
و گزاشت و رفت ..آیلار تعجب زده سمتم برگشت و از بازو هام گرفت :
_ این چش بود؟چرا همچین برخورد کرد؟
لبخند تلخی زدم:چیزی نیس یکم سرش درد میکنه عصبیش کرده .تو به دل نگیر .
سری تکون داد که باهم به سمت در رفتیم.
روبروی ملوک خانم که رسیدم محترمانه سلام کردم که خشک جواب مو داد .
مطمئن بودم از نقشه های رویا خبر داره و فقط نقش بازی کردنو دوست.
داره.
اون شبم گذشت و سعید هیچ اهمیتی بهم نمیداد تو جمع راحت غرور مو له میکرد و من میموندم وبغض جمع شده تو گلوم که آخر شب قرار بود به شدت بترکه .
مامانشم از رفتاراش واکنش خاصی نشون نمیداد و تنها کسی که متعجب میشد آیلار بود.
تصمیم گرفته بودم هرجور که شده به آقاجون زنگ بزنم و جویای احوالش بشم دیگه طاقت نداشتم ..رسما زندانی بودم و سعیدم یه زندان بان خیلی بی رحم که زن شو شکنجه میداد.
امروز قرار بود براشون مهمون بیاد وازاینکه با این حال جلوشون ظاهر شم اصلا دل خوشی نداشتم .
سعید هم امروز شرکت نرفته بودو شده بود مایه ترس من ..
ساعت یک بود که زنگ آیفون به صدا در اومد.
استرس سرتا سر وجودمو گرفته بود .
وقتی مهمون ها داخل پذیرایی شدن تو اون جمع زیاد فقط رویا به چشم اومد .
با لوندی به سمت سعید قدم برداشت و خنده های جفت شون تیری بود وسط قلبم .
همه با تعجب به اون دوتا تماشا میکردن و بعد به من .
اصلا نمیشناختم شون و فقط میدونستم تو مراسم عروسی هم حضور داشتند ...
حس ترحم شون ویران ترم میکرد و با عث میشد مشتم سفت تر شه و ناخونام تمام کف دستمو زخمی کنه .
سعیدبا خوشرویی دعوت شون کرد سالن و دست به دست رویا باهم رفتن .
همه رفتن اون سمت و تنها کسی که از تعجب عصبانیت خشک شده بود آیلار بود ...
باز چشام بارونی شدو به غرور له شدم فکر کردم به قلب شکسته ام ،بی به توجهی های همسرم ،کتک زدناش وهزار تا درد دیگه ...
پاهام سست شدو همونجا افتادم ...حاضر بودم از تنگ نفس شدن بمیرم اما صدای هق هقم به گوششون نرسه ،دستم جلو دهانم بود واز فشار زیاد هرلحظه منتظر خورد شدن دندونام بودم.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030
part151
آیلار نزدیکم شدو کنارم نشست بغض کرده نگاهم کرد که باعث شد گریه ام اوج بگیره ..
با حرص و غم نجوا کرد
_میدونستم یه روز زهرشو میریزه ،میدونستم به همین راحتیا بیخیال سعید نمیشه،آخ لعنت بهت رویا، لعنت بهت.
_آیلار دیدی خونه خراب شدن مو ؟دیدی چطور جلو بقیه آبرومو برد ؟به جان آقاجونم که می خوام دنیا نباشه من هیچ کاری نکردم .
_میدونم قربونت برم تو پاکی تو عین برگ گل پاکی اما دعا کن اینو خود سعیدم متوجه بشه ،بمیرم برا دلت خیلی اذیتت کرد؟
چیزی نگفتم واشکام پاک کردم ..بلند شدم و آروم نجوا کردم :ولشکن این حرفارو پاشو بریم. اون طرف زشته.
نگاه غمگینی بهم انداخت وباهم سمت سالن قدم برداشتیم .
وقتی بقیه میدیدن سعید بهم توجه نمیکنه اوناهم بی اهمیت از کنارم رد میشدن دیگه براشون رابطه بین مون مهم نبود .
کمک خدمه ها میزو چیدیم وهمه دور میز جمع شدن ..
وقتی سعید کنارم نشست تعجب کردم .
همه مشغول بودن که صدای شکستن ظرف همه رو از جا پروند ..
ظرف سوپی که کنار سعید بود افتاده بودو سرامیک و به گند کشیده بود .
لبخند مصنوعی زد .
_اشکال نداره مشغول باشید الان جمع میکنن.
خدمه رو صدا کرد ازش درخواست دستمال کرد .
ملوک:وا دستمال برای چیته؟
سعید چیزی نگفت که خدمه با دستمالی اومدو خواست خم شه سرامیک و تمیز کنه که سعید صداش زدو ازش خواست بره ..
همه سردرگم خیره اش بودن که روبه من کرد .
_پاشو جمع کن اینو ،تا ما غذامونو میخوریم جمع شده باشه .
پچ پچ های بقیه مغزمو خراش مینداخت و دلم میخواست مثل دیوونه ها انقد خودمو بزنم جونی تو تنم نمونه .
آیلار حرصی لب زد:
_یعنی چی سعید ،خجالت بکش ..داری به زنت اینطور دستور میدیا ..
عربده سعید پنجره های خونه رو لرزوند .
_ساکت شوووو اون خیانتکار زن من نیست من ازش نفرت دارمممم ،حالم ازش بهم میخوره .
نگاهم به زمین و خورده شیشه ها افتاد دیگه هیچی برام مهم نبود و صبرم ته کشیده بود .
من هیچ وقت جلوی جمع این طوری له نشده بودم ..این همه صبر کرده بودمو الان حتی یه ثانیه صبر هم برام حکم مرگو داشت .
انقد کفری شده بودم که دیگه جونم برام هیچ ارزشی نداشته باشه و به هیچی فکر نکنم .
خم شدمو تیکه شیشه تیزی به دست گرفتم و به بقیه نگاه کردم که هیچکس حواسش به من نبود و به سعید زل زده بودن.
https://eitaa.com/foglev
part152
نفس های عصبی میکشیدو چشاش سرخ شده بود .
اشکام یکی پس از دیگری میریخت و دستم میلرزید ..
با صدای آیلار هول از جا پاشدم .
وهمه نگاه ها رو من اومد ...وقتی شیشه دستمو دیدن هین بلندی کشیدن و از جا بلند شدن .
سعید دستو پاگم کرده نزدیکم شدو تشر زد .
_اون چیه گرفتی دستت؟بنداز اون ور ببینم .
لبخند تلخی زدم :چیه میترسی وقتی اینجا بمیرم برات دردسر شه ؟
سعید حرصی جلو اومدو با فک چفت شده لب زد :
_مسخره بازی در نیار ببینم اون لعنتی رو بده بهمممم.
عقب تر رفتم و با گریه فریاد زدم :به خدا جلوتر بیای همین الان کارو یه سره میکنم ...دیوونم کردی ،من دیگه نمی خوام پیشت بمونم ،دیگه نمیخوااامت..شدم اسیر دست تو به گناه نکرده تو این چند ماه چندسال پیرم کردییییییی.
خسته شدم ازت دیگه حالم ازت بهم میخورهههههههه.
گریه ام اوج گرفته بودو هق هقم نفس مو ازم گرفته بود .
کلافه لب زد :
_لعنتی نفست بالا نمیاد اونو بنداز کناااار.
_نفسم بالا نیاد بهتر از اینه که کنار توی بی همه چیز بمونمممم .
شیشه رو نزدیک رگ دستم بردم و چشامو بستم ...به همه چیز فکر کردم آقاجون ،جواد ،مامان آرام ...همه اما مانع این کارم نمیشد انقد زجر و بدبختی کشیده بودم که حتی دیگه نمیتونستم به اونا هم فکر کنم ..
با حس مایع گرمی رو دستم چشامو باز کردم که خون کل دستمو گرفته بود بی حال شیشه از دستم افتاد که نگاهم به سعید خورد ..
تو شوک بودو سرجاش میخ شده بود ..
دیگه بدنم طاقت نیاوردو بی جون افتادم ...
صدای عربده ی سعید به گوشم خورد و چشام بسته شد .
🌱چند ساعت بعد 🌱
با شنیدن صداهای بم ناواضح چشام باز شدو همه جارو تار میدیدم ..پلکام سنگینی میکرد و اجازه ثابت باز شدن چشمام رو بهم نمیداد .
انگار دنیا دور سرم می چرخید و قصد داشت گیج ترم کنه.
https://eitaa.com/foglev
🌱شرایط عضویت در vip🌱
روزانه چهار پارت گزاشته میشود .
روز های تعطیل(جمعه، تعطیلات رسمی ) سه پارت گزاشته میشه.
لطفا از انتخاب تون مطمئن باشید ..بعد از ارسال لینک هزینه پس داده نمی شود.🌺
مبلغ:۶۵ تومان
خریداری از طریق👇👇
@mah5030