2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
> «آفتابا چه خبر؟
این همه راه آمدهای که به این خاک غریبی برسی؟
ارغوانم را دیدی سرِ راه؟
نه… ارغوان خاموش است.
آشنایان زبانش رفتهاند…
ارغوان ویران است.
هر دومان ویرانیم…»
در این شعر، ابتهاج «ارغوان» را نه فقط نام یک درخت، بلکه آینهای از خویشتن میبیند؛
درختی که شریک رنجهای شاعر است و با او پیر و خاموش شده.
گفتوگوی شاعر با آفتاب، گفتوگویی با امیدی دور است
امیدی که دیر رسیده،
به جایی که ویرانی بر جان شاعر و درختش نشسته است.
اینجا «ویرانی» فقط حال یک درخت نیست؛ استعارهای است از غربت، تنهایی و سالهایی که زبانِ فهم و پیوند را بردهاند.
و ابتهاج، در اعترافی تلخ و انسانی، میگوید: «هر دومان ویرانیم» جایی که انسان و طبیعت، در غم، همسرنوشت میشوند.
هدایت شده از |هیرمان|
دی تا ابد سرد است
و هرچه خاک بر آن میریزم،
جای گلولههایش پر نمیشود.
-بامین.
سرو ها و سپیدار ها سیلی خورده اند. هنوز هم صدای افتادنشان بر زمین را میشنوم . هنوز هم صدای تیز تبرها گوش هایم را میخراشد. پرنده ها ترسان، به سمت آسمان میدوند. دست به دامن خورشید میشوند. نور میخواهند . میخواهند نور بخورند. کلاغ ها هم از تاریکی بیزارند.
سکوت قمری ها در پگاه مرا میترساند. باد خودش را گم کرده است. از حرکت افتاده. دیگر به پیشانی ام نمیخورد. شب که میشود ، ماه پشت ابرها میماند. تاریک میشود. شب نمیرود. غم نمیرود. قصه ها دور سرم میچرخند.چهره ها، غنچه ها و دسته گل هایی که پرپر شدند.