eitaa logo
Whaterlily
57 دنبال‌کننده
40 عکس
3 ویدیو
0 فایل
فقط من. منه شکسته ی خالی. لینک ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_o6loak8&btn=صندوق.پستی.نبکا ناشناس ها میرن اینجا @post_office
مشاهده در ایتا
دانلود
من هم همینطور
فور میکنید دوتا خوشگل بیاد پیشم؟
-
اینجا زیادی بهم ریختست، مثل من. کاش یکم اوضاعمو مرتب کنم نمیدونم چرا خودم از آرزو کردنش خسته نمیشم اینجوریم که خب زن برو کاراتو بکن دیگه مشکلت فقط همینه، انجامشون بدی حل میشن واقعا کار سختی نیست ولیخب من مزخرف تر از این حرفام. حتی به زور میتونم از جام بلند شم. بهش افتخار نمیکنم؛ نه، اتفاقا حالمو بهم میزنه. مدام به خودم میگم نه لوس نشو افسردگی اینقدر مسخره و دم دستی نیست که تو داشته باشی، اما اگه افسرده نیستم، پس چی جلومو گرفته؟
تنهادوستم بهم گفت «رفتی رومخم انقدر گفتی حالم بده و دارم گند میزنم و اعصابم خورد شد اینقدر برای خودت هیچکاری نمیکنی» حق ندارم ازش ناراحت باش‍-
کثافتی که دارم توش دست و پا میزنم برام جدیده، هیچکس و هیچ چیز بجز خودم نمیتونه نجاتم بده، همین واقعا برام سخت ترش میکنه. وقتی ازم پرسید خوبم یا نه و اصرار داشت که یه اتفاقی افتاده درحالی که گفته بودم چیزی نیست؛ با خودم فکر کردم من الان تو حالت عادیه خودم بودم، نکنه واقعا حالت عادیم یه مشکلی داره؟ همین باعث شد بیشتر بهش فکر کنم، به اینکه چمه، چرا حالم خوب نیست، چرا از خودم فرار میکنم فهمیدم مدت حدودا طولانی ایه که چیزی حس نمیکنم. هیچ چیز. توی موقعیتی که باید احساس ناراحتی کنم، حتی ناراحت بنظر میرسم، ولی میدونم از درون خالی ام و چیزی نیست. هیچ چیز حس نمیکنم بجز احساس گناه. بجز بار سنگینی که روی دوشمه. بعد فهمیدم دارم فرار میکنم، از مدرسه حتی مجازیش، از دفترم، از دوستام، از صحبت کردن درموردش... از همه چیز فرار میکنم تا فقط باهاش رو به رو نشم؛ چون نمیدونم بعدش باید چیکار کنم. (در حین همین افکار رقت انگیز بودنم مدام بهم یادآوری میشد) فهمیدم حتی روی حالت جسمانیم هم تاثیر گذاشته، مدت طولانی تو یه لوکیشن میشستم و حداکثر حرکتم یکم چرخش بود. فهمیدم قدرت تمرکزم اونقدر داغون شده که حتی نمیتونم فکر کنم. تو سرم پر از سر و صداست، اما هیچ کدومش واضح نیست. این از همه بد تره.
هنوز دارم غرق میشم، هنوز پیشرفت بزرگی نداشتم، حتی به کار هایی که این مدت عقب انداختم رسیدگی نکردم. ولی یه نفر یه چیزی بهم یاد داد و فکر میکنم این عمیق ترین راهنمایی بود که توی این اوضاع میتونستم داشته باشم. صحبت کردن باهاش(هرچندکه‌کوتاه‌بود) بهم یاد داد ادامه بدم و به چیز دیگه ای فکر نکنم، فقط بجنگم... اما جنگیدن با خودت توی مردابِ پر از گِل سختی های خودشو داره :) *یه راه حل دیگه هم که خودم فهمیدم این بود که اگه قراره درد بکشم، اجازه بدم این درد حداقل توی راه درستش حس بشه.
میدونم شبیه چ۳ناله بنظر میاد، شایدم واقعا هست. بهرحال نوشتن واقعا کمک می‌کنه.