آنِمَن
اولین دیدار🥲😭💔
همیشه توی آرزوهایم، توی فکروخیالهایم، با خودم میگفتم اولین دیدارمان وقتی میشود که بزرگتر شوم؛ بیایم بیت دیدنت، روبهرویت بایستم و از همهی عشقی که بهت دارمبگویم، بگویم که بدون شما نمیتوانم.
یا اینکه گاهی خیال میکردم...
شاید هم معجزه میشد و اولین دیدارمان سر سفرهی عقدم، این شما باشی که خطبهام را بخوانی. و من دلم را به صدای شما میسپردم.
گاهی هم با خودم میگفتم اگر روزی مادر شدم،فرزندم را میآورم پیش شما تا اولین نوایی که روحش را نوازش میکند،اذان شما باشد.
و اگر هیچکدام از این رؤیاها قسمت نشد باور داشتم خدا یکی را برایم نگه داشته، اینکه روزی جانم را فدای شما کنم...و شما نماز بر پیکرم بخوانید.
من با این آرزوها زندگی نکردم، من با آنها نفس کشیدم.هر وقت دلم میشکست،پناه میآوردم به همین خیالها.هر بار که دنیا تنگ میشد،
خودم را در یکی از همین دیدارهای نرسیده پیدا میکردم.مطمئن بودمبالاخره یکی از آنها اتفاق میافتد.
اما...نهم اسفند آمد... و انگار کسی، یکباره تمام آرزوهایم را از من گرفت.
نه بیت...نه سفرهی عقد...نه اذانِ گوشِ فرزندم...نه نمازی که آرزو داشتم...فقط...
یک مزار:)))))
اولین دیدارمان،کنار مزارت بود.
پاهایم میلرزید...
نفس کشیدن یادم رفته بود...قلبم انگار قبول نمیکرد که این، همان دیداری است که سالها برایش لحظهشماری کرده بودم.
میگفتند نگاه کن، اما مگر میشد؟
من تمام عمر، طاقت نداشتم حتی تصور کنم غباری روی عبایت بنشیند...
حالا چطور باور میکردم که باید با سنگ مزارت حرف بزنم؟
نمیدانم چگونه ایستادم...
فقط یادم هست که چیزی در وجودم، برای همیشه شکست. اما نه...من این را آخرین دیدار نمیدانم. آخرین دیدار، یعنی امیدی نمانده باشد. و من هنوز امیدوارم.
هنوز یقین دارم روزی خواهد رسید که دوباره صدایت را بشنوم.
روزی که یقین دارم خیلی زود، همراه مهدیِ فاطمه (روحیفداک) برمیگردی
و من... از همین امروز، دوباره آرزوهایم را از نو مینویسم؛
و برای آن روز،لحظهشماری میکنم💔:)
#میمنوشت
«اللّٰهُمَّ اغْفِرْ لَهَا وَارْحَمْهَا وَعَافِهَا وَاعْفُ عَنْهَا»
ممنون میشم برای شادی روح خالهی عزیزم، فاتحهوصلوات هدیه کنید. 🖤:)