آه... ای مرگ!
ای ناشناختهترین آشنای عالم...
ای رازی که همه از تو میگریزند، اما بندگان خالص خدا، تمام عمر خود را برای دیدارت مهیا میکنند.
تو را چه سری است؟
چه رازی در آغوش تو نهفته که برای مؤمن، از شهد شیرینتر و از نسیم سحر، آرامبخشتر است؟
چگونه است که با آمدنت، خستگیِ سالها از جان انسان فرو میریزد و روح سبکبال، به سوی آسمانی پر میکشد که سالها برایش دلتنگ بوده است؟
چه عجیب است قصهی تو...
برای یکی، آغازِ آرامشی بیپایان؛
و برای دیگری، آغازِ دلتنگیای که هیچ واژهای مرهمش نیست.
ای مرگ، ای عروسِ حجلهی پاکان...
برای دیدارت چه باید کرد؟
چگونه میتوان آنقدر پاک شد که وقتی در آغوشمان میکشی، به جای هراس، لبخند بزنیم؟
آغوشی که انسان را در صفِ آنان قرار دهد که پروردگار دربارهشان فرمود:
﴿وَسِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا﴾
آنِمَن
آه... ای مرگ! ای ناشناختهترین آشنای عالم... ای رازی که همه از تو میگریزند، اما بندگان خالص خدا، تم
آری...من دلتنگِ دیدارم...دلتنگِ لحظهای که سلامم را خدا پاسخ دهد.
ای مرگ...
چه بسیار خونهای مظلومی که با ریخته شدنشان، هزاران قلب را زنده کردند.
مگر کربلا را شمشیرها ساختند؟
نه...کربلا را خون ساخت.
گاه، رفتنِ یک انسانِ مظلوم،آغازِ حیاتِ یک امت است.
ای مرگ...
اگر روزی قدم در خانهام گذاشتی،
مرا در حالی بیاب که دلبستهی زمین نباشم،
بدهکارِ دل هیچ بندهای نباشم
و شرمسارِ نگاهِ مولایم نباشم.
بگذار آخرین اشکم، از شوق باشد...
آخرین لبخندم، برای وعدهی دیدار باشد...
و آخرین تپشِ قلبم، آغازِ سلامی باشد که سالها در انتظارش بودهام.
#میمنوشت