تقصیر خودمونه که وقتی یه قدم برامون برداشتن، کیلومترا براشون دوییدیم ولی قدر ندونستن، یسریا رو مامان باباشونم آدم حساب نمیکنن که ما کردیم
بَد ذٰات اَگر چِه گٰاه خُوش رَفتار اَست،
اَز پُشتِ نِقاب دَر پِی آزار اَست؛
صَد بٰار اَگَر پوست بیَاَندازَد مٰار!
دَر بٰاطِن خود هَنوز هم یِک مٰار اَست!
بالاخره یه روزی میپذیری و میگذری از همه نبودنها، نشدنها، نخواستنها، رفتنها، تموم شدنها و ناامید شدنها بدون اینکه دیگه دلیلش برات مهم باشه.
چه فایده که شب بشود و ما کسی را نداشتهباشیم تا برایش از رنجِ روزی که پشتسر گذاشتهایم حرف بزنیم، از جزئیاتِ فکرهایی که داریم و کارهایی که پیش میبریم و آدمهایی که میبینیم و هیجانات و احساساتی که تجربه میکنیم.
جهان به چه دردی میخورد وقتی کسی در آن حضور ندارد تا برایش واژه به واژه و احساس به احساس اهمیت داشتهباشی؟؟!
جهان به چه دردی میخورد وقتی نتوانی از روزت، از روزگارت و از چیزهایی که آزارت داده یا خوشحالت میکند، با کسی و برای کسی حرف بزنی...؟
خودت حال خودت را خوب کن، برای خودت گل بگیر، خودت را به کافه ببر، وسط شلوغیهای کار و زندگی ، خودت را به دنجترین خیابان شهر ببر و بدون هیچ عجلهای، قدم بزن. برو و نفس بکش و دور شو تا آرام شوی. با خودت مهربان باش و برای خودت زمان بگذار. بپذیر که دورهی فداکاریها و از خودگذشتگیها و دوستیهای صادقانه گذشته و وقتش رسیده تا خودت را دوست داشتهباشی و اینبار خودت عزیزِ خودت باشی.
بلند شو و بساط گلایه و اندوهت را جمع و جور کن، فکر میکنی فقط تویی که شکسته و آسیب دیده و دچار اندوه شده؟! فقط تویی که تنهاست؟ بلند شو و هر کار میتوانی بکن تا بهتر شوی و به جریان پیشروندهی جهان برگردی.
بلند شو...
هرگز تحصیلات را با هوش اشتباه نگیرید، میتوانید دکترا داشته باشید و همچنان یک احمق باشید.