چه فایده که شب بشود و ما کسی را نداشتهباشیم تا برایش از رنجِ روزی که پشتسر گذاشتهایم حرف بزنیم، از جزئیاتِ فکرهایی که داریم و کارهایی که پیش میبریم و آدمهایی که میبینیم و هیجانات و احساساتی که تجربه میکنیم.
جهان به چه دردی میخورد وقتی کسی در آن حضور ندارد تا برایش واژه به واژه و احساس به احساس اهمیت داشتهباشی؟؟!
جهان به چه دردی میخورد وقتی نتوانی از روزت، از روزگارت و از چیزهایی که آزارت داده یا خوشحالت میکند، با کسی و برای کسی حرف بزنی...؟
خودت حال خودت را خوب کن، برای خودت گل بگیر، خودت را به کافه ببر، وسط شلوغیهای کار و زندگی ، خودت را به دنجترین خیابان شهر ببر و بدون هیچ عجلهای، قدم بزن. برو و نفس بکش و دور شو تا آرام شوی. با خودت مهربان باش و برای خودت زمان بگذار. بپذیر که دورهی فداکاریها و از خودگذشتگیها و دوستیهای صادقانه گذشته و وقتش رسیده تا خودت را دوست داشتهباشی و اینبار خودت عزیزِ خودت باشی.
بلند شو و بساط گلایه و اندوهت را جمع و جور کن، فکر میکنی فقط تویی که شکسته و آسیب دیده و دچار اندوه شده؟! فقط تویی که تنهاست؟ بلند شو و هر کار میتوانی بکن تا بهتر شوی و به جریان پیشروندهی جهان برگردی.
بلند شو...
هرگز تحصیلات را با هوش اشتباه نگیرید، میتوانید دکترا داشته باشید و همچنان یک احمق باشید.
جایی نمان که غمت بیارزش باشد؛ آدمها اگر دوستت داشته باشند، نمیتوانند غمگینیات را نادیده بگیرند.
ولی دوستان باور کنید بازهم پیش میاد. بازهم یکی میاد تو زندگیتون و احساساتی که با اون آدم اشتباه تجربه کردید رو متفاوتتر و بهتر تجربه میکنید.
پخته تر که شدی میفهمی
هر چی اداست، مال گداست...
آدمی که اصالت داره؛
به دنبال پز دادن و خودنمایی نیست...
نه آرامشت را به چشمی وابسته کن، نه دستت را به گرمای دستی دلخوش، چشمها بسته میشوند و دستها مشت میشوند و تو میمانی و یک دنیا تنهایی.
-فروغ فرخزاد.
آدمِ احساساتی به دردِ این دنیا نمیخورَد! باید بیاحساس بود. باید نفهمید و به خاطر نسپرد و به یاد نیاورد و تحلیل نکرد و زیاد دوست نداشت و زیاد دل نبست و زیاد وابستهنبود و زیاد اهمیت نداد...
باید بیدقت و بیتوجه و بیاحساس بود و جز در این حالت نمیتوان رنج زیستن را تاب آورد. جز در این حالت نمیتوان شبها راحت خوابید و صبحها خوشحال بیدار شد. باید بی دقت و بیتوجه و بیاحساس بود و به ته ماندههای لیوان دل خوش کرد و با آدمها صبور بود و تعامل داشت و خود را به هر زحمتی روی سطح نگه داشت. باید عمیق نبود و حساس نشد و خویشتن را به وادی نفهمیدن سپرد و زندگی کرد.
«صبح تا شب به هر نحوی میگذشت، اما وقتی که شب میآمد، همهی غصهها و رنجها میآمدند.»
- عباس معروفی
«من یاد گرفتهام که هیچ فرقی نمیکند
چه قدر خوب و وفادار باشم، زیرا همیشه کسانی هستند که لیاقتش را ندارند.»
- کریستین بوبن