مرگ چیزی عجیبی است.مردم طوری زندگی میکنند که انگار مرد وجود ندارد، اما مرگ یکی از مهم ترین بخش های زندگی است.انگار که زندگی فقط یک پرده باشد و مرگ پایان نمایش.بدون پایان،پرده هرگز نمیافتد و ما هرگز نمیفهمیم نمایش دربارهی چه بوده است.
میاندیشید یعنی چه؟ به راستی باید مرد ؟
و ندای درونش جواب میداد بله حقیقت است باید مرد.میپرسید: ولی اخر این همه رنج برای چیست ؟ و ندا جواب میداد دلیلی نیست،برای هیج. و همین.
اگر عنکبوتی که در اتاقت کشتی تمام عمر فکر میکرد تو رفیق و هم اتاقیاش بودی ان وقت چی ؟
شما آدم ها با آن سکوت تحقیرآمیزتان من را راندید. درست در برهه ای که پرشورترین احساساتم را نثارتان میکردم جواب اشتیاقم را با آزار دادید و تا آخر عمر رنجیده خاطرم کردید، حالا من مسلما حق دارم بین خودم و شما دیوار بکشم.
به حرمت نان و نمکی که باهم خوردیم نان را تو ببر، که راهت بلند است و طاقت کوتاه،نمک را بگذار برای من میخواهم این زخم تا همیشه تازه بماند.