تصور کن دنیایی رو که توش آرامش یه پدیده منسوخ شده اس،مردم با دردی تو قفسه سینه شون بیدار میشن.دردی که نه اسم داره و نه درمون. اینجا شادی یه کالای لوکس و ویترینیه. چیزی که فقط میتونی از پشت شیشه مغازههای حس فروشی تماشاش کنی.میتونی بسته های خندهی از ته دل بخری یا شیشه های کوچیک احساس امنیت که فقط تا دم غروب روی مغزت اثر میکنه. قیمتا هم وحشتناکن.برای یک ساعت احساس خوشبختی باید تمام دار و ندارت رو وسط بذاری. مردم با چشم هایی که انگار سال هاست رنگ خورشید رو ندیدن توی خیابونای مه گرفته راه میرن.کسی که میخنده تو بی درنگ میفهمی که اون لبخند وصلهی ناجوریه که به صورتش دوختن. یه نقاب سرد و مصنوعی که از فروشگاه های شهر قرض گرفته تا فقط برای چند ساعت از شر تنهایی کشندها ش خلاص بشه.اما وای از وقتی که اون اثر زود گذر از بین میره. وقتی دارویی که خریدی تموم میشه و تو دوباره بر میگردی به همون سکوت مطلق و تاریک اتاقت انگار اون غم با ولع بیشتری به سراغت میاد. تو میمونی و تنی که حالا دیگه حتی به اون شادی اجارهای هم عادت کرده. خاطرات خوب هم اینجا خریدنین. بسته هایی که تو رو برای لحظاتی جای آدم های عاشق میذاره اما وقتی از اون خواب مصنوعی بیدار میشی حس بیگانگی با خودت از قبل هم عمیق تر شده و این چرخه مثل یه دایره بی انتها همه رو توی خودش می بلعه. ته این بازی بیپایان فقط یه سوال تلخ باقی میمونه.وقتی تمام شادی های دنیا رو هم بخری اون کسی که در نهایت توی آیینه بهت نگاه میکنه واقعا خودتی ؟
هدایت شده از بیگانه.
وسط درس خوندن یهو به خودم میام میبینم دو دقیقه است به کتاب/دفتر خیره شدم، وسط غذا خوردن خودم و تو دونه های برنج پیدا میکنم، وسط کلاس دیدم تار میشه و میزارم تار بمونه، هنگامه ی قدم زدن تو عابر پیاده یهو میبینم سرعت راه رفتنم انقدر کمه که نزدیکه وایسم، همه جا. همه جا فکر و خیال همراهمه. نمیدونم؛ یهو مغزم قفل میشه، یه چیزی اسیرش میکنه، یه چیزی باعث میشه توی این دنیا نباشم، زنده نباشم. من زنده ام؟