زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و
چایت را به سلامتیِ
نفس کشیدنت بنوش
مبادا زندگی را دست نخورده
برای مرگ بگذاری
به هیچ موجودی اجازه نده تورو از رنگی پنگی بودنت دور کنه، وگرنه چجوری میخوای بدون رنگ عاشق باشی و از خوردن چایی دارچین لذت ببری؟
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
Challenge | Limit : 780
درود پر مهر سوگلی های امیدوار🌟
این پیام+پست موردعلاقتون فوروارد کنید چنلتون تا من :
اگر یک در مرموز متعلق به تو وجود داشت پشتش چی بود؟
و اگر در زمان گم می شدی در چه سالی گم می شدی کجا زندگی میکردی شغلت چی بود؟
و اگه یه خونه بودید چه شکلی بود تصویر یه گوشه دنج ازش بدم.
⛱حتما چنل عضو باشید.
Tag ; 25 Channel
هدایت شده از ﺁﻳﻣﻰ ✣ 𝑐𝑎𝑙𝑜𝑢𝑠
بعضی آدمها شبیه نورِ غروباند؛
آرام میآیند، اما تا مدتها در دل آدم میمانند.
دوست داشت با کسی حرف بزند،مهم نبود چه حرفی فقط دوست داشت باکسی حرف بزند.
انگار اوهم اسیر عجیب ترین حس دنیا شده بود،حسی که خودش هم نمیدانست چرا حالش خوب نیست.با خودش خلوت کرد و شروع کرد به حرف زدن،خودش گفت و خودش شنید.
از گذشته ها گفت،از روزهای سخت،از روهای خوب،گفت هرچه باشد میگذرد،هرچند که روزهای خوب زوتر میگذرند.از آرزوهایش گفت،ارزو هایی که از رفتت به پارک و داشتن دوچرخه شروع شده بود و حالا رسیده بود به داشتن ارامش،ارزوهایی که گذر زمان گاهی کمرنگ و گاهی پر رنگشانکرده بود.از بازی های زندگی گفت،از برد و باخت هایش،از غرور برد و حس تلخ شکست.یادش آمد چطور بازی برده ای را باخته یا برعکس باخت هایی که در دقیقهی اخر برد شده بودند.جنگیدن تا لحظهی آخر را باخودش مرور کرد. از درد و دل هایش گفت،از حرف هایی که برای شنیدنش فقط خودش محرم بود،از زخم های گفت و یادش امد وقتی رخم خورد پانسمانش کند،نگذارد تمامزندگی اش درگیر یک زخم کهنه شود،جایش را نگاه کند و یادش بیاید از چه کسی زخم خورده.
حرف هایش کهتمام شد باران امد،باران آمد و او ارام شد،سبک شد.با خودش گفت زندگی با خوب و بدش زندگیست،از فردا بیشتر دوستش دارم.