من خوشبختی ام را در تنهایی جستم،در نقاشی و دوری از دیگران.ان چنان از ادمیزاد بیزار بودم که سال ها از دیدن خود در اینه پرهیز کردم.اما دایره خلوتم ان قدر کوچک و ناچیز شده که دیگر در آن جای نمیگیرم.من همان خالِ سیاهم بر بوم سفید و باز به چشم نمیآیم.داغی بر وجود خودم هستم که جز سوختن راهی نمیدانم.از این بازی غم آلود زندگی دست میشویم که جانم را چون زخمِ کشیده پاره پاره کرده.من نامی هستم که همین لحظه هم در میانه نیست.پس از این چه خواهم شد ؟ از دارِ مکافات رخت برمیبندم و به دیار مجازات راهی میشوم.
وضعیت خوبی ندارم،مرا ببخش !
دستم از اشیاء رد میشود،از تلفن رد میشود.فراموشت نکرده ام فقط کمی مرده ام.
این تقصیر تو نیست که درد کشیده ای،تقصیر تو نیست که طرد شده ای،که رها شده ای،که تنها ماندی،این تقصیر تو نیست که خشمگینی.