دفترچه خاطرات عزیزم!
بخواهم از این چند حوالی برایت بگوییم باید بگوییم
زندگی دگرگون است، حا ما دگرگون تر!
روز هاست عشق در زندگی ما جایگاهی ندارد. حتی دوست و رفاقت هم جایگاهش رو گم کرده است، مبادا فکر کنید ماخواهان ارتباط نیستیم :)
اما این روز ها ذهن آشفته ی ما نمیتواند به خدا سوگند نمیتواند با کسی غیر از خودش صحبت کند
ذهن آشفته ما دهانی بی جفت و بست را برایان به وجود آورده است.
باره ها تلاش کردیم نقابی بر صورت بگذاریم
که به جای مهربانی با خشم نقاب گذاشته شد
پس ترجیح دادیم نقابی نگذاریم و با افرادی چه بسا بسیار عزیز بودن برای مدتی خدافظی کنیم
همین سبب شده که دیگر دوستی برایمان باقی نماند شاید در ظاهر همچنان دوست مانده باشیم و بگوییم وای سلام
اما میدانم که این فقط یک لفظ عامیانه است!
دفترچه خاطرات عزیز من!
این روز ها حتی از قلم و کاغذ هم شرم داریم!
این روزها خودمان هم نمیدانیم چه بر سر ما آمده است اما میدانم بسیار عقب تر از آنم که باید باشم!
گویی دستمزد این همه تلاش را از من گرفته اند! :)
همچو کودکی کاری که کل روز بر سر زمین کار کردو جلوی چشمش بستنی عزیزش که با دست مزده اش خریده بود آب شد و حسرت آن بر دلش ماند!
میدانیم که به استراحت نیاز داریم این خستگی با فاصله گرفتن از افراد زندگیمان درمان نشد!
گویی از خودمان هم نمیدانیم درمان را بیابیم !
دفترچه خاطرات محبوب من!
باید بگوییم دلمان برای درس خواندن تنگ شده است! دلمان برای کنج دنج خودمان لک زده است!
دلمان برای روزی بدون گوشی لک زده است. دلمان برای درس خواندن های کودکانه مان تنگ شده است!
دلمان برای روز هایی که به این فکر میکردیم که بستنی امروز سبز یا صورتی باشد تنگ شده است! :)
دفترچه خاطرات عزیزم!
دلمان برای پرنیا بودن تنگ شده است!
میتوانم بپذیرم که این روز ها دیگر کسی برای من در قلبش جایی نداشته باشد گله ای هم وجود ندارد. خودمان هم آنچنان مایل به این فرد به ظاهر زنده نداریم!
اما شاید یک استراحت طولانی حال مارا خوب کند!
_پرنیا
405/2/4