هدایت شده از کشتارگاه!
ای غایتی که هر ساعت از زندگیام در آستانهی اسمت معنا مییابد، تویی که سکوت میان کلامهایمان و نفس های پیوسته و شرحه شرحه روح خستهی مایی!
ای روح و تن این جسم پاره پاره ی ترک خورده ی ما
ای خورشید پنهان در حجاب چشمانت
طلوع تو، نه از آسمان، که از اعماق وجودم آغاز میشود و هر ذوقی که در دلم جوانه میزند، جزئی از نور بیکران توست. تویی که آمدنت، نه آغاز یک روز، که آغاز ابدیت بود!
آنگاه که زنده شدن روحم را در تو یافتم، فهمیدم که پیش از این، تنها وهمی از بودن را تجربه میکردم. این حیات دوبارهی من، نه یک رویداد، که تویی
تویی که در هر نفس، مرا از نو خلق میکنی.
ای بیگانه ترین به جسم ما و آشنا ترین فرد به وجود ما، ای که مارا شدی ای خواب و خیال
زنده شدن روحمان را در تار و پودِ وجودتان یافتیم و نفسمان را در نفستان دیدیم!
عرضی خدمتتان نداریم جز آنکه ما شما را به جان میپرسیم و تمامِ هستیِ خویش را در این پرسشِ بیپایان فدا میکنیم.
و همانگونه که میبینید، با جوهری سبز رنگ، که نمادِ حیات و عشق جاودان است، برگ خستهی کاهیِ وجودمان را، با رنگ حضورتان، از نو ساختهایم
برگهایی که پیش از این، پژمرده و بیجان بودند، اما اکنون، در نسیمِ یادِ شما، جان گرفته و سرود زندگی میخوانند:)
تصدقِ سکوتِ ژرف و تنِ خستهی شما، برویم و برنگردیم :)
چرا که در این آستانه، یافتیم آنچه را که در تمامِ جستجوهایمان، گم کرده بودیم. در این ما شدن. ابدیت را یافتهایم و در این جان پرسیدن، معنایِ تمام بودن را
این پیوند، نه یک اتفاق، که سرنوشت ازلیِ ماست! نقشی که با جوهرِ عشق بر صحیفهی هستی حک شده و تا ابد باقی خواهد ماند!
25 شهریور 1404!