اگر ژن من برنده شود :
هدایت شده از مخزن موزیک
Sina Sae [ MokhtalefMusic.com ]Sina Sae - 34.mp3
زمان:
حجم:
8.4M
خاک که روی صورتش ریخت، صدایش مثل ضربههای کندِ پتک بر وجدانم نشست
. هر دانه شن خاک، یک حکم بود. یک تمام شد که دیر صادر شده باشد. بوی جسدهای کپک زده ، بوی گلهای پژمرده، بوی گریههای تصنعی آدمهایی که فردا مرا از یاد میبرند و گاهی میگویند او بسیار نادوست داشتنی بود
همه درهم پیچید و در این جعبهی خاکی، کنار صورتم تهنشین شد.
تاریکی اینجا جنس دیگری دارد
تاریکی اتاق خاموش نیست که آن بترسم و بخواهم چراغی را به سمت صورتم بیاورم
تاریکی چاهیست که ته ندارد
انگار چشمهایم باز است اما سیاهی مثل قیرِ سیاه ، روی مردمکهایم کشیده شد سینهام سنگین است نه از خاک، از حسرت.
از کارهایی که مثل خوره، مغزم را جویدهاند و حالا در این گور، با وقاحتِ تمام، به تماشایم ایستادهاند
من همیشه بیشتر از توانم زندگی کردم. نه از روی شوق، بلکه از ترس. از وحشت اینکه عقب بمانم، کم بیاورم، کافی نباشم.
خودم را مثل اسبی که شلاق میخورد، تا مرز افتادن راندم. هر روز، کمی بیشتر از استخوانهایم کار کشیدم. هر شب، کمی بیشتر از روحم
فکر میکردم اگر بیشتر بدوم، اگر بیشتر تحمل کنم، بالاخره به جایی میرسم که آرام باشد. اما آن «جای آرام» همیشه یک قدم جلوتر از من عقب میرفت
حالا اینجا، در بین خاکریز هاو موریانه ها میفهمم که تمام آن دویدنها برای هیچ بود!
کارهای نصفهنیمهام مثل پروندههای قطور، دورم تلنبار شدهاند.
نگاهشان میکنم؛ همهشان از جنسِ اجبارند.
کارهایی که خودم، خودم را محکوم به انجامشان کردم
کارهایی که از آنها بیزار بودم، اما انجامشان دادم چون جرئت نه گفتن به خواسته هایم را نداشتم جرئت رها کردن نداشتم تا شاید بتوانم نفسی بکشم
من اسیرِ توقعها بودم، اسیرِ صدای نامرئیای که مدام در گوشم میگفت: کافی نیستی زودباش تو دوباره باختی!
و حالا همان صدا، شکل گرفته است. اهریمنها از درزهای خاکی بالا میآیند. صورت ندارند سایهاند، اما سنگین و نفسگیر!
انگار از دلِ خودم زاده شدهاند! یکیشان با انگشت سردش پیشانیام را لمس میکند و خاطرهی شبهایی را زنده میکند که با لرز، پشت میز نشسته بودم و از خستگی گریه میکردم و سعی میکردم شرایط را درست کنم . دیگری در گوشم میخندد
همان خندهای که وقتی اشتباه میکردم، در ذهنم طنین میانداخت: دیدی؟ باز هم خراب کردی.
آنها دورم حلقه میزنند و فشار خاک را بیشتر میکنند. خاک هنوز روی صورتم ننشسته، اما وزنش را حس میکنم. نفسم کوتاه میشود میخواهم تکان بخورم، شانهای بالا بیندازم، دستم را مشت کنم؛ اما بدنم مثل سنگ شده. حتی مرگ هم به من اجازهی استراحت نمیدهد!
درونم جنگی برپاست. بخشی از من میخواهد تسلیم شود
در این سیاهی فرو برود و بگذارد همه چیز تمام شود
بخشی دیگر، با چنگ و دندان، به تکهای امید پوسیده چسبیده. صدای گریهی کودکی در سرم میپیچد؛ شاید صدای همان دخترکی که روزی بودم، قبل از آنکه یاد بگیرم از خودش بیشتر از حدش کار بکشد.
از ته این قبر، با گلویی که خاک پرش کرده، فریاد میزنم:
داد نزن به خدا قسم بلند میشوم این این خاک ها زیادی محکم هستن نمیتونم بدنم را در خاک تکان بدهم بهم فرصت بدهین بلند میشوم و کار هارا تمام میکنم من خوب میشوم…
اما فریادم در دیوارههای خاکی خفه میشود. اهریمنها نزدیکتر میآیند. یکیشان روی سینهام مینشیند؛ سنگینتر از تمام سالهایی که بار دیگران را به دوش کشیدم
زمزمه میکند: دیگر فرصتی نیست!همیشه دیر فهمیدی.
یاس مثل مه، آرامآرام در ریههایم مینشیند. نیستی، نه با ضربهای ناگهانی، که با نوازشی سرد پیش میآید
میفهمم که این قبر، فقط گودالی در زمین نیست؛ امتدادِ همان زندگیایست که در آن، خودم را دفن کرده بودم. سالها پیش، هر بار که به خودم نگفتم بس است هر بار که خستگیام را انکار کردم، یک مشت خاک روی روحم ریختم.
حالا دیگر چیزی جز صدای قلبی که آهسته میشود، باقی نمانده. اهریمنها کمکم محو میشوند؛ نه از سررحمت، از سرِ پیروزی. تاریکی، کامل میشود!
من در آستانهی حل شدن در این سیاهی، آخرین فکر را میکنم: کاش یکبار، فقط یکبار، متوجه میشدم نیاز نبود این همه بار را تنهایی به دوش بکشم!
حال مثل همیشه دیر شده است!
من مُرده ام!
_من مرده ام!
پرنیا نویس
از بامداد 16 مین روز 3 مین ماه 405