با خودش زمزمه میکرد
آنچه میخواهم را ندارم
آنچه دارم را نمیخواهم.
و اینگونه نوشت:
خواسته هایش، داشته هایش را ویران کرده بودند.
Parnia
باد گرمی که از سمت قتلگاه ماهی ها میآمد
بوی نمک گندیده و گازوییل میداد.
صدای کُند و سنگینِ دمام میپیچید توی هوا
ریتمی که بیشتر به شیون میماند تا موسیقی
یک نفر آن دورها داشت روی پوستِ دمام میکوبید، انگار که بخواهد سینهی داغ زمین را بشکافد.
میخواست چه کسی را در خاک اینجا خاک کند؟ :)
نیانبان هم همراهش زار میزد سوزناک و کِشدار، مثل صدای نفسهای آخر یک آدم رو به موت.
روی الوارهای خیس و زنگزدهی اسکلهی قدیمی نشسته بودم
پاهایم آویزان بود روی موجهای کدر شط
جنوب داشت پیش چشمهایم سقوط میکرد
و من، دختری با موهای بلند خرمایی که حتی دلبری را بلد نیست هرکاری کند برایش
مثل فرو نشستن ماسه توی دست است بی فایده و بی صدا
نخلهای بیسر، مثل سربازهای تیربارانشده توی غبار سرخ غروب ایستاده بودند و لولههای سیاه و دراز نفت، مثل زالوهایی پهنپیکر، آخرین قطرههای جان این خاک را میمکیدند.
دست کشیدم روی صورتم.
پوستم زبر شده بود خبری از لطافت های دخترونه نبود
کجاست آن دختری که چشمانش برقِ کارون شبهای کارناوال را داشت؟
کجاست آن موهای بلند که وقتی باد شرجی به آنها میخورد، بوی شرین نسترن سر میداد؟
حالا روحم و زیباییام، مثل گچ خیسخوردهی دیوارهای این بندر جنگزده، داشت پوسته پوسته میشد و میریخت
برگشتم و نگاهت کردم. تکیه داده بودی به بدنه لنجِ به گلنشستهای که سالها بود راه دریا را گم کرده بود. پیراهن چرکمردهات چسبیده بود به تنت و چشمهای خستهات، بوی ناامیدی میداد:)!
زیر لب گفتم: مو دیگه اون دختر سابق نیستم...
این خاک، زیباییمو بلعید. تو هم داری بلعیده میشی، سیچه نمیبینی؟
اون کاغد لعنتی که سی تو بود رو تو دستم نگه داشته بودم
کاغذش از عرق دستم خیس و گرم شده بود
چشمم که به دستهای لرزان تو میافتاد که داشتی ته سیگارت را روی بدنه زنگزدهی لنج خاموش میکردی انگار پاهایم سنگ میشدند
انگار شط با تمام گل و لایش میآمد و دور مچ پاهایم میپیچید تا زمینگیرم کند:)
سی تو موندم... زمزمه کردم، طوری که باد صدام را ببرد سمتِ دریا.
فقط سی چشمای بیرمق توعه که هنوز اینجام
دردِ عجیبی توی تنم میچرخید. دردی که مثل شرجی خفهکنندهی اخرای تیر ، راه نفسم را میبست
نه راه رفتن داشتم و نه پای موندن رفتن، یعنی کندنِ قلبم و جا گذاشتنش پیش تو روی این ماسههای داغ
و موندن، یعنی تماشا کردن مرگ خودم توی آینه
تو سیگار بعدی را روشن کردی و بدون اینکه نگاهم کنی، گفتی برو... اینجا دیگه ماهی نداره. دریا خالی شده.
اما لرزش صدایت تموم دلتنگی دنیا را میریخت توی دلم.
خورشید سرخ و گداخته، مثل یک زخم باز روی تن افق میسوخت و شهر خراب، در تاریکی غبارآلود فرو میرفت. مو وسط این ویرانی، بین مرز رفتن و موندن، دست و پا میزدم. صدای دمام حالا نزدیکتر شده بود، میکوبید توی سرم.
سرم را گذاشتم روی زانوهایم و در حالی که تکههای زیباییام را باد گرم با خودش میبرد
زیر لب شروع کردم به خواندن
یک شروهیِ تلخ و دلسوز سی همهی چیزهایی که داشتیم از دست میدادیم... سی شهر، سی خودم، و سی تو.
پرنیا
26 تیر ماه
سی تو:)