14.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدرم را خدا بیامرزد ، مردِ سنگ و زغال و آهن بود
سالهای دراز عمرش را ، کارگر بود، اهل معدن بود
از میان زغالها در کوه، عصرها رو سفید بر میگشت
سربلند از نبرد با صخره، او که خود قله ای فروتن بود
پا به پای زغال ها میسوخت !سرخ می شد، دوباره کُک میشد
کورهای بود شعلهور در خود ،کورهای که همیشه روشن بود
بارهایی که نانش آجر شد ، از زمین و زمان گلایه نکرد
دردهایش،یکی دوتا که نبود! دردهایش هزار خرمن بود
از دل کوه های پابرجا ، از درون مخوف تونل ها
هفت خوان را گذشت و نان آورد ، پدرم که خودش تهمتن بود
پدرم مثل واگنی خسته ، از سرازیر ریل خارج شد
بی خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد ، کارگر بود ،اهل معدن بود
پدرم مثل واگنی خسته ، از سرازیر ریل خارج شد
بی خبر رفت او که چندی بود، در هوای غریب رفتن بود
مردِ دشت و پرنده و باران، مردِ آوازهای کوهستان
پدرم را خدا بیامرزد ، کارگر بود ،اهل معدن بود
شعر: موسی عصمتی
تسلیت به دل ایران و ایرانی
آجرک الله یا بقیه الله
معدنها زبان نفهمترین قاتلین دستهجمعی هستند.
چرا نمیفهمند این مردها نانآور خانوادهای آبرودار هستند.
#طبس
#حمایت_از_خانواده
#حادثه_معدن
توجه توجه📣📣📣
شنیدم دلتون واسه نوشتههام تنگ شده و پرسیدین: چرا دیگه نمی نویسی؟
📣خبر جدید اینه:
💠کانال فرصت با رویکرد جدید نوشتههای جدیدی از من "زینب رحیمی تالارپشتی" منتشر میکنه.
💠زین پس، تجربه نگاشتهای علمی، مهارتی و زیستهی من در فعالیتهام رو با شما دوستان همراه و دوست داشتنی🌹 به اشتراک خواهم گذاشت💠
🌟منتظر عجایب جدید و جذاب باشید.
چون من یه دونهام و صرفا جهت نمونه؛ پس کارم حرف نداره😎
🚨حواستوت باشه این کانال رو سنجاق کنید اون بالای بالای کانالهاتون تا مطالب بینظیرش رو از دست ندین.
https://eitaa.com/forsatezendegi/4657
May 11
🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆
به نام او که به قلم قسم خورد
✒شروع هم عهدی
امروز، چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳ من، یک زن با نقشهای متفاوت، مثل مادری، همسری، فرزندی، خواهری، دوستی، فعال فرهنگی اجتماعی، مدرس، نویسنده و کارمند، نقش جدید و چالشی رو به مجموعه کلکسیون نقشهام اضافه کردم:
بله من دانشجوی مقطع دکتری شدم.
اون هم رشته مطالعات زن و خانواده با گرایش حقوق زن در اسلام.
همین جا به خودم و حضرت حجت عج الله قول میدم، کار درست و تر و تمیز درس بخونم و پژوهش انجام بدم تا گرهای از جامعهم باز کنم و خودم گره کور دین و وطنم نباشم.
#پارت_1
#خاطرات_دم_دری
#تجربه_نگاشت
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/forsatezendegi
فرصت زندگی
🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 به نام او که به قلم قسم خورد ✒شروع هم عهدی امروز، چهارشنبه چهارم مهر ۱۴۰۳ من، یک زن با
🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆
✒ورود به اولین کلاس مقطع دکتری
صبح که چند دقیقه پیش شد دیروز، اولین کلاس مقطع جدیدم را شروع کردم.
از سرکار مرخصی گرفتم و تخته گاز تا دانشگاه ادیان و مذاهب راندم. خیر سرم زودتر رفته بودم تا کارهای اداری و مالی را راست و ریست کنم؛ چه فایده که گفتند مسئول موبوطه نیستند؛ امروز برو فردا بیا. مدیر کل محترم مالی هم حسابی راهنمایی های لازم را انجام داد و در نهایت کاغذی دستم داد که در آن مشخصات چکهای لازم برای ضمانت شهریه آمده بود. چکها باید در ثبت در سامانه میشد. دست از پا درازتر مسیر ساختمان ۳ محل برگزاری کلاسها را در پیش گرفتم.
ده دقیقهای زودتر رسیده بودم؛ با خیال آسوده کلاس را پیدا کردم؛ تقهای به در زدم تا بیادبی به افراد داخل نشده باشد.
با باز شدن در، قفل کردم. یک کلاس در حال آموزش با دانشجوهایش و یک استاد خانمِ شیرین و مهربان.
لبخند کشداری زدم و استادِ کلاس مذکور گفتند:
_اگه مشکلی نیست، کلاس ده و دقیقه با کمی تاخیر شروع بشه.
به خاطر چهره بشاش و آرام او حس خوبی گرفتم.
گفتم:
_من که مشکلی ندارم ولی باید ببینیم استاد مربوطه مشکلی نداشته باشند.
لبخندش عمیقتر شد. گفتند:
_استاد کلاس شما خودم هستم.
جا داشت با مشت به مغزم بکوبم. سوتی آن هم در اولین کلاس آن دوره؟ لبخند ژکوندم را حفظ کردم و با یک عذرخواهی و اطمینان دادن از اینکه منتظر میمانیم؛ در کلاس را بستم.
چطور میشد یک جا این طور جلوی بقیه ضایع شد؟ قدیمها میگفتند: آدم نوار خالی گوش کنه ولی ضایع نشه.
استادی جوان و مدیر گروه پیش روی خود دیدم که وقتی کلاسش را شروع کرد و از اهداف و خلاهای جامعه و لزوم بی تفاوت نبودن به مسائل روز میگفت، فقط با خودم زمزمه می کردم:
جانا سخن از زبان ما می رانی.
#پارت_3
#خاطرات_دم_دری
#تجربه_نگاشت
〰️〰️〰️〰️〰️〰️〰️
https://eitaa.com/forsatezendegi
واحد با ترم بالایی ها:
واحد برداشتن با ترم بعدیها 🤦♀️ دقیقا مثل این است که وارد مدرسه جدید شوی.
حتی من که از دیروز با دوستان ترم اولی خودم آشنا شدم.
البته که چوب خدا صدا ندارد. دیروز خوشحال بودم که کلاس ما فقط یک مرد دارد و بقیه خانم هستند. ناگفته نماند که دلم برای آن مرد که تنها افتاده بود سوخت.
امروز بعد تطبیق واحد وارد کلاس ترم سومیها شدم تا واحد دیگری بردارم. دوسوم کلاس آقایون بودند. این برای من که یک جا بند نمیشوم و کودکی بیش فعال بیش نیستم یعنی فاجعه. 😢
#تجربه_آموزشی
#تجربه_نگاشت
https://eitaa.com/forsatezendegi
هنر جزوه نویسی
توی عکس جزوه دو کلاس بنده رو مشاهده میکنید.
امیدوارم استادای عزیزم نبینند؛ چرا که از تدریس ناامید خواهند شد.
در حال بررسی و تست روشها و تکنیکهای فناورانه و کمک گرفتن از هوش مصنوعی هستم برای جزوه نویسی آسان و دقیق.
پس منتظر باشید و دعام کنید تا نتایج خوبی بگیرم و به شما هم آموزش بدم.
من آدم خیر و دلسوزی هستم؛ شک نکنید.
#جزوه
#تکنیک_آموزی
#تجربه_نگاشت
https://eitaa.com/forsatezendegi
فرصت زندگی
⭕️ چرا صدام جنگ راه انداخت؟ #موشن_گرافیک #پرسش_کلید_دانایی #سیاسی #هفته_دفاع_مقدس @pasokhgoo
به اطلاع می رسونم که این موشن و موارد مشابه که میفرستم، هم کار دست خودمه. یعنی متن موشن رو بنده نوشتم.
بله. یه همچین دانشجویی هستم😉