eitaa logo
فتوحات عرفانی
2هزار دنبال‌کننده
122 عکس
103 ویدیو
12 فایل
يا هُوَ يَا مَنْ لا هُوَ إلا هُوَ 📩 ارتباط @alirooholamin 👤 سیدعلی روح‌الامین ● دانشجوی دکتری فلسفه‌ی هنر ● طلبه درس‌خارج حوزه‌علمیه‌قم (نقل مطالب، با ذکر لینک کانال رواست)
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ 💠 صنم‌تراشی در محراب معنا 🔻 تحلیلی بر آسیب‌شناسی رابطه مرید و مراد و ریشه‌های نفسانی «استاد پرستی» 🔎 https://varastegi.ir/3680 ‌ ‌ ‌ ‌
فتوحات عرفانی
‌ ‌ 💠 صنم‌تراشی در محراب معنا 🔻 تحلیلی بر آسیب‌شناسی رابطه مرید و مراد و ریشه‌های نفسانی «استاد پرست
‌ ‌‌ ‌ 💠 صنم‌تراشی در محراب معنا 🔻 تحلیلی بر آسیب‌شناسی رابطه مرید و مراد و ریشه‌های نفسانی «استاد پرستی» 🔎 https://varastegi.ir/3680 آغازِ راه و کمینگاهِ توقف 🔸 سیر و سلوک الی‌الله، سفری است از «خود» به «خدا». در این مسیر پرخطر و باریک، که به تعبیر حافظ «طی این مرحله بی همرهی خضر ممکن»، وجود راهنما و استاد، امری حیاتی و غیرقابل‌انکار است. سالکِ نوپا، همچون کودکی که راه رفتن نمی‌داند، نیازمند دستگیری است که پیچ و خم‌های نفس و حیله‌های شیطان را بشناسد. 🔹 اما درست در همین نقطه که «نردبان» برای صعود نصب می‌شود، بزرگترین لغزشگاه‌ها نیز دهان باز می‌کنند. یکی از شایع‌ترین و در عین حال مخفی‌ترین آفات سلوک، پدیده‌ای است که می‌توان آن را «بت‌تراشی از استاد» نامید. بسیار دیده‌‌ایم سالکانی را که پس از یافتن روزنه‌ای به عالم معنا یا درک محضر یک استاد اخلاق، به جای آنکه از او «عبور» کنند تا به حق برسند، در او «متوقف» می‌شوند. آنها استاد را نه یک «نشانه» به سوی مقصد، که خودِ «مقصد» می‌پندارند و با غلو در مقامات او، هاله‌ای از عصمت و کرامتِ خیالی پیرامونش می‌تنند. 🔸 البته که ادبِ شاگردی، حکم می‌کند سالک در برابر استاد متواضع باشد و چون و چرا نکند؛ چرا که بدون اعتماد به طبیب، درمان حاصل نمی‌شود. اما سخن ما در مرزِ باریک میان “اعتماد” و “بت‌سازی” است. اعتماد، برخاسته از عقل است و بت‌سازی، برخاسته از وهم. 🔹 این نوشتار بر آن است تا نه از منظر نفی مقامات اولیا، بلکه با رویکردی آسیب‌شناسانه، به واکاوی این پدیده بپردازد. چرا سالک اصرار دارد که استادش «یگانه دهر» است؟ چرا اتفاقات ساده روزمره را با تفسیرهای شاذ و نادر، به عنوان کرامت و خوارق عادات جلوه می‌دهد؟ ریشه این «استاد‌ستایی» افراطی، آیا حقیقتاً ارادت است یا انانیت؟ در ادامه، دو ریشه اصلی این انحراف، یعنی «فریبِ نفس در لباس ارادت» و «جمود ذهنی در برابر حقیقت» را تشریح خواهیم کرد. ادامه دارد... ‌ ‌ ‌ ‌
فتوحات عرفانی
‌ ‌‌ ‌ 💠 صنم‌تراشی در محراب معنا 🔻 تحلیلی بر آسیب‌شناسی رابطه مرید و مراد و ریشه‌های نفسانی «استاد پ
ادامه قبل... پرده اول: لذتِ پنهان؛ وقتی «من» در سایه «استاد» رشد می‌کند 🔸 نخستین و شاید پیچیده‌ترین ریشه این بزرگ‌نمایی، بازگشتِ زیرکانه «نفس اماره» به میدان بازی است. نفس انسان، موجودی است با هزار سر؛ اگر دری را بر او ببندی، از پنجره وارد می‌شود و اگر لباس دنیاطلبی را از تنش درآوری، لباس زهد و ارادت می‌پوشد. 🔹 سالک در ابتدای راه می‌آموزد که باید «من» را بشکند و فانی شود. اما نفس که تابِ این شکستن را ندارد، دست به یک فریب بزرگ می‌زند: او «خود» را به یک «دیگریِ بزرگ» (استاد) گره می‌زند تا از طریق بزرگ کردن او، خودش را بزرگ کرده باشد. 🔸 وقتی سالک معتقد است که: «هیچکس در عالم عرفان به گرد پای استاد من نمی‌رسد»، در ظاهر مشغول مدح استاد است، اما در باطن، ضمیر ناخودآگاه او فریاد می‌زند: «ببینید من چه انسان والا و خوش‌بختی هستم که توانسته‌ام چنین گوهری را صید کنم!» 🔹 اینجاست که «ارادت» تبدیل به «تملک» می‌شود. سالک دیگر نمی‌گوید «او استاد است و من شاگرد»، بلکه می‌گوید «او استادِ من است». این نسبتِ استاد به من، تمامِ بارِ نفسانیت را به دوش می‌کشد. احساسِ اینکه «من» به سرچشمه نهایی حقیقت وصل شده‌ام، نوعی لذتِ عمیقِ نفسانی و ایمنیِ کاذب ایجاد می‌کند. سالک با خود می‌اندیشد: «وقتی استاد من بهترین است، پس مسیر من بهترین است و جایگاه من نیز تضمین شده است.» این پندار، نوعی پیروزی برای نفس است؛ پیروزی‌ای که طعم شیرین‌تری از لذات دنیوی دارد، زیرا لعابی از معنویت بر روی آن کشیده شده است. 🔸 در واقع، کرامت‌تراشی‌های عجیب و غریب برای استاد، تلاشی است برای ارضای حس «برتری‌جویی» سالک. اگر استاد یک انسان وارسته معمولی باشد، سالک هم یک شاگرد معمولی است؛ اما اگر استاد یک موجود ملکوتی و دست‌نیافتنی باشد، شاگردیِ او تبدیل به یک «مقام» و «مدال افتخار» می‌شود که می‌توان در آینده به آن فخر فروخت و با آن «پُز» داد. این همان «شرک خفی» است که در روایات ما از راه رفتن مورچه سیاه بر سنگ سیاه در شب تاریک، پنهان‌تر توصیف شده است. سالک گمان می‌کند فانی در استاد شده، حال آنکه فانی در «انتخابِ خود» شده است. ادامه دارد... ‌ ‌ ‌ ‌
فتوحات عرفانی
ادامه قبل... پرده اول: لذتِ پنهان؛ وقتی «من» در سایه «استاد» رشد می‌کند 🔸 نخستین و شاید پیچیده‌تری
ادامه قبل... پرده دوم: جمود و هراس؛ بسته بودن در برابر «امکان‌های برتر» 🔸 دومین ریشه این انحراف، به ساختار ذهنی و روانی انسان‌ها باز می‌گردد: «عدم گشودگی» و ترس از ابطال باورها. 🔹 انسان به طور غریزی مایل به ثبات است و از تغییر می‌هراسد. وقتی سالکی سال‌ها عمر، جوانی و احساسات خود را پای مکتب یک استاد هزینه می‌کند، نوعی وابستگیِ عاطفی و شناختی شکل می‌گیرد که اجازه دیدن واقعیت را از او می‌گیرد. فرد چون هزینه زیادی داده، نمی‌تواند بپذیرد که شاید مسیرش اشتباه بوده یا انتخاب بهتری وجود داشته است. 🔸 سالکی که درهای ادراک خود را بسته است، نمی‌تواند بپذیرد که استادش -با تمام فضایل- ممکن است در پله‌ای پایین‌تر از دیگر اولیای خدا باشد. پذیرش اینکه «استادِ من کامل نیست» یا «راهِ دیگری هم وجود دارد»، برای او به معنای فروپاشیِ کاخی است که سال‌ها در ذهن خود ساخته است. این فروپاشی دردناک است؛ پس ذهن دست به انکار می‌زند. 🔹 این «بسته بودن»، سالک را دچار تعصب می‌کند. تعصب، حجابی است که مانع عبور نور می‌شود. او هر اتفاق ساده‌ای را کرامت می‌بیند تا باورهای قبلی‌اش را تأیید کند (تأییدگرایی) و هر نقدی را بلافاصله حمله دشمن یا وسوسه شیطان می‌نامد تا مبادا ترک بر دیواره‌ی باورهایش بیفتد. 🔸 حقیقت این است که عالم معنا، عالم بی‌نهایت است و تجلیات حق در انحصار یک شخص خاص نیست. همان‌طور که مولانا در داستان موسی و خضر به تصویر می‌کشد، حتی پیامبر اولواالعزم نیز باید بپذیرد که علمی نزد دیگری (خضر) است که نزد او نیست. اما سالکِ بت‌تراش، رو به سوی «امکان‌های جدید» ندارد. او نمی‌خواهد بفهمد که شاید این استاد، کلاس اولِ دبستانِ عرفان بوده و اکنون زمانِ رفتن به دبیرستان است. این عدم گشودگی، باعث می‌شود سالک در یک منزل متوقف شود و آبِ راکد، هرچند زلال باشد، سرانجام می‌گندد. 🔹 سلوک یعنی «حرکت» و حرکت یعنی آمادگیِ مدام برای «رها کردن» و «نو شدن». اما سالکی که از استاد بت ساخته، در واقع در گذشته منجمد شده است. او می‌ترسد که اگر چشم باز کند و بزرگانِ دیگر را ببیند، حقارتِ بتِ ذهنی‌اش آشکار شود. بنابراین، چشم می‌بندد و فریاد می‌زند: «جز این نیست و بالاتر از این وجود ندارد». این جهل مرکب، بزرگترین سد راه کمال است. 🔸 در این میان، واکنشِ خودِ استاد نیز عیاری برای سنجش حقانیت است. اولیای حقیقی خداوند، فراریان از شهرت و مریدبازی‌اند. آنان همچون آینه‌ای شفاف، هر ستایشی را به صاحب اصلی آن (خدا) باز می‌گردانند و اگر ببینند مریدان مشغول بت‌تراشی‌اند، با تندی و عتاب آنان را بیدار می‌کنند. اما اگر استادی را دیدید که از این هاله‌ی مقدس‌مآبی لذت می‌برد و در برابر کرامت‌سازی‌های اغراق‌آمیزِ مریدان سکوتی رضایت‌آمیز دارد، بدانید که او نیز در دامِ همان ابلیسی گرفتار است که مریدانش را فریفته است. بت‌شکن بودن، صفتِ ابراهیمیان است. ادامه دارد... ‌ ‌ ‌ ‌
فتوحات عرفانی
ادامه قبل... پرده دوم: جمود و هراس؛ بسته بودن در برابر «امکان‌های برتر» 🔸 دومین ریشه این انحراف، ب
ادامه قبل... نتیجه‌گیری: عبور از «شخص» به «حق» 🔸 آنچه بیان شد، نفی مقامِ والای اساتیدِ حقیقی نیست؛ بلکه هشداری است به سالکان که «وسیله» را با «هدف» اشتباه نگیرند. استاد، انگشتی است که ماه را نشان می‌دهد؛ نادان کسی است که به انگشت خیره شود و از تماشای ماه باز بماند. 🔹 «کرامت‌تراشی‌های واهی» و «بت‌سازی از اساتید»، بیش از آنکه نشانه‌ی عظمتِ استاد باشد، نشانه‌ی حقارتِ همتِ سالک است. سالکی که اسیر لذتِ نفسانیِ «داشتنِ بهترین استاد» است، هنوز در قیدِ «من» است و سالکی که درهای فهم خود را بر روی راه‌ها و اولیای دیگر بسته، اسیر «جمود» است. 🔸 راهِ رهایی، «یقظه» (بیداری) دائمی است. سالک باید مدام با تیغِ نقد و انصاف، احوالات خود را جراحی کند. باید از خود بپرسد: «آیا من عاشقِ خدایم یا عاشقِ تصوراتِ خودم از این استاد؟»، «آیا اگر امروز بفهمم استادی کامل‌تر در گوشه‌ی دیگری از شهر است، حاضرم خاکسارانه به محضرش بروم یا تعصبِ قبیله‌ای مانع می‌شود؟» 🔹 سلوکِ حقیقی، رها شدن از همه تعلقات است، حتی تعلق به مراد. کمال سالک در این است که همچون آینه صیقلی باشد؛ رو به سوی نور، هر جا که بتابد؛ نه آنکه همچون برکه‌ای بسته، دور خود دیوار بکشد و بپندارد که اقیانوس همین است. به قول حضرت حافظ: تـو خـود حـجـاب خـودی حافـظ از مـیـان برخـیـز خـوشا کـسـی کـه در ایـن راه، بـی‌حـجـاب رود 🔎 https://varastegi.ir/3680 ✍🏻 سید علی روح الامین ‌ ‌ ‌ ‌
هدایت شده از ๛ وارستگی ๛
‌ ‌ 🇺🇸 حالا نوبت آمریکاست! 🔥 کسانی به امام سجاد (ع) اصرار می‌کردند که بیایید مثل پدرتان، قیام کنید. ظاهراً تنور آتشی در منزل امام بوده است. امام باقر (ع) نقل می‌کنند که: پدرم به اینهایی که اصرار می‌کردند، فرمود: «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟»: كدامتان حاضر است یک تكه از این آتش‌ها را در دست بگيرد و آن قدر نگه دارد تا خاموش شود؟! دیدم اصلاً هیچکس نمی‌آید؛ من گفتم: «پدر، من حاضرم». پدرم گفت: «منظورم شما نیستی». دوباره فرمود: «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟». دوباره دیدم هیچکس نمی‌آید و من گفتم. باز پدرم گفت منظورم شما نیست. بار سوم هم به همین ترتیب. من دیدم این اصحاب آنقدر خجالت‌زده و شرمنده شدند که دوست دارند زمین بشکافد و بروند داخلش. پدرم هم دلش به حال آن‌ها سوخت و رهایشان کرد. 🔥 ببینید! این صحبت امام سجاد (ع)، حرف خداوند خطاب به همۀ ماست. این سؤال امام سجاد (ع)، در واقع نسل‌به‌نسل تکرار می‌شده؛ اما هیچ نسلی حاضر نشد این «جَمَره» (حبۀ آتش) را بردارد. امام راحل نگاهی به مردم کرد و در مردم احساس کرد؛ چون مردم‌شناس بود؛ لذا در پاسخ به ندای «منْ فِيكُمْ تَطِيبُ نَفْسُهُ أَنْ يَأْخُذَ جَمْرَةً فِي كَفِّهِ فَيُمْسِكَهَا حَتَّى تَطْفَأَ؟» گفت: «ما بر می‌داریم!». بنابراین به او مأموریت دادند که آتش را بگیرد. 🔥 اولین آتشی که امام (ره) گرفت، آتش شاه و ساواک بود. به امام(ره) گفتند اینها را اینقدر بگیر تا سرد بشود. مردم هم گفتند: هرچه امام در دست گرفت، ما در دست می‌گیریم. شاه و ساواک، آتشِ سرخ بودند. گرفتن آتش یعنی بدنت بسوزد، تاول بزند، تکه‌تکه گوشتت بریزد؛ اما آتش را زمین نگذاری تا سرد و زغال بشود. این شهیدها، جانبازها، شلاق‌هایی که در زندان می‌خوردند، تعقیب‌ها، هجوم به خانه‌ها و ...، همۀ اینها تکه‌تکه‌های گوشت بود که می‌ریخت، همه اینها به خاطر گرفتنِ آتش در دست بود. ولی امام تا آخر کوتاه نیامد. به مدت 15 سال از نیمۀ خرداد 42 تا 22 بهمن 57، «امام» و «امت» این آتش را گرفتند تا سرد شد. بعد هم آتش صدام و حكومت بعثی را گرفتند تا سرد شد. 🔥 سپس به امام گفتند آتش بعدی را بگیر؛ امام گفت: بعد از شاه، نوبت آمریکاست. هرچه که با شاه پیش آمد، باید با آمریکا هم پیش بیاید. آمریکا و اسرائیل، عین آتش هستند؛ باید در دست گرفته بشوند تا سرد بشوند. به معنای گرفتن این آتش است. این آتش دارد سرد می‌شود. آمریکای سال ۵۸ کجا، آمریکای اکنون کجا! این راهپیمایی‌هایی که در عالَم واقع میشود، جرأت‌هایی که مردم دنیا پیدا کرده‌اند و پرچم آمریکا را مرتباً آتش میزنند، علامتِ سرد شدنِ آتش است. وقتی در کل جهان، همان حالتی ایجاد شود که در کشور ما پیدا شد، آن آقا می‌آید. ما باید دعا کنیم که امت‌ها، در این راهی که آمده‌اند تا آخر بروند. در فلسطین، این آتش را بدست گرفته‌اند. هرکس بگوید: «فلسطین به ما چه ربطی دارد، آنها خودشان یک ملت هستند و ما هم برای خودمان ملت دیگری هستیم»، این آتش را زمین گذاشته است. اگر کسی در این زمان، این آتش چهل ساله را زمین بگذارد، گناه چهل نسل قبلی را باید جواب بدهد. چرا؟! چون امام زمان (ع) می‌گوید: چهل نسل که این آتش را بر نداشتند، حالا شما هم که برداشته‌اید، بعد از چند سال می‌خواهید آن را زمین بگذارید؟! 🔥 اين همه ، سوختگی‌های دست امت است كه آتش استكبار را نگه داشته و تاكنون از نگه داشتن آن خم به ابرو نياورده است. اين آتش بالاخره سرد خواهد شد، همان طور كه شاه و صدام سرد شدند. امام با سرد شدن آتشِ شاه، به ميان ما برگشت و آن امام منتظر نیز با سرد شدن آتش استكبار است كه زيارتش خواهیم کرد. مساله، مسالۀ گرفتن آتش در دست است. این رسالت امروز ما است. 🔺 @varastegi_ir ✍🏻 مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌
هدایت شده از ๛ وارستگی ๛
‌ ‌ 💠 نیهیلیسمِ متدیّن؛ عمل بی‌معنای هزار رکعتی 🔸 در فضای سلوکیِ رایج، بسیار شنیده می‌شود که سالک باید در برابرِ خداوند اظهارِ ناتوانی و درماندگی کند. «خدایا من هیچ نیستم، هیچ نمی‌فهمم، هیچ نمی‌توانم.» امّا آیا این اظهارِ عجز، حقیقتاً بیانگرِ فروافتادنِ حجابِ «من» است، یا آنکه خود، صورتی پیچیده‌تر و ظریف‌تر از همان خودمحوری است؟ 🔹 برخی حتی عجزِ خود را «ابزاری» برای رسیدن به مقصود قرار می‌دهند: «من خودم را به در و دیوار می‌زنم تا خدا ببیند و درِ قفس را باز کند.» آیا این «به در و دیوار زدن» خود صورتی از «اراده» نیست؟ آیا کسی که با تمامِ قوا می‌کوشد تا خدا را به «دیدن» وادار کند، در حقیقت، اراده‌اش را کنار گذاشته است یا آنکه اراده‌اش را در لباسِ عجز پنهان کرده است؟ 🔸 هایدگر میانِ دو نحوۀ انتظار تمایز می‌گذارد: • انتظارِ چیزی: من منتظرِ نتیجه‌ای هستم، منتظرِ فتح‌الباب و گشایشی هستم که عملِ من به آن بینجامد. این انتظار، هنوز در افقِ اراده است، زیرا «من» غایتی در ذهن دارم و عملم را ابزارِ رسیدن به آن غایت قرار داده‌ام. • انتظارِ بما هو انتظار (گلاسنهایت): من در حالتِ گشودگی هستم، بی‌آنکه از پیش بدانم چه خواهد آمد. این انتظار، نه سکون است و نه حرکت؛ نه فعل است و نه انفعال. این انتظار، نحوه‌ای از بودن است. بودنی که در آن، انسان خود را در اختیارِ آنچه «می‌آید» قرار می‌دهد. ▪️ سالکی که «خود را به در و دیوار می‌زند تا خدا ببیند و در را باز کند»، هنوز در ساحتِ نخست است. او «منتظرِ چیزی» است: منتظرِ آنکه خدا «وارد» شود و کار را «تمام» کند. حتّی عجزِ او ابزاری است برای جلبِ نظرِ الهی. این عجز، نه عجزِ وجودی، بلکه عجزِ تاکتیکی است؛ گونه‌ای از «حیلۀ عقل» که در آن، سالک با نمایشِ ناتوانی، می‌کوشد خدا را به «عمل» وادارد. 🔹 سالکی می‌گوید: «من به نمازِ خودم امیدی ندارم، ولی همچنان روزانه هزار رکعت نماز می‌خوانم.» این گزاره، در نگاهِ نخست، بیانگرِ تسلیم و توکّل است. امّا تحلیلِ عمیق‌تر نشان می‌دهد که این وضعیّت، دقیقاً ساختارِ نیهیلیسم را بازتولید می‌کند: عملی بدونِ معنا، که صرفاً از سرِ عادت یا اجبارِ درونی تکرار می‌شود. 🔸 هایدگر در تحلیلِ نیهیلیسمِ نیچه‌ای نشان می‌دهد که نیهیلیسم لزوماً به معنای ترکِ عمل نیست. بر‌عکس، یکی از عمیق‌ترین صورت‌های نیهیلیسم، عملِ بی‌وقفه‌ای است که فاقدِ هرگونه جهت و معنا شده باشد. انسانِ نیهیلیست ممکن است شدیداً «فعّال» باشد امّا فعالیّتِ او از سرِ «اراده به اراده» است، نه از سرِ نسبتی حقیقی با وجود. او عمل می‌کند چون «باید» عمل کند، نه چون عملِ او حاملِ معنایی است. این همان چیزی است که از آن به «فرسودگیِ وجودی» تعبیر می‌توان کرد: سالکی که مدام عمل می‌کند، مدام مجاهده می‌کند، مدام خود را به در و دیوار می‌زند و مدام خسته‌تر و فرسوده‌تر می‌شود، بی‌آنکه احساسِ ثمری کند. 🔹 این وضعیّت، نه حاصلِ کمبودِ ایمان، بلکه حاصلِ خطا در نحوۀ نسبت با حقیقت است. سالک، حقیقت را «هدفی» قرار داده که باید با تلاشِ ارادی به آن «رسید». و چون حقیقت اساساً از جنسِ «هدف» نیست -بلکه از جنسِ «رخداد» است- هرچه بیشتر تلاش می‌کند، بیشتر از آن دور می‌شود. 🔺 @varastegi_ir 🔎 www.varastegi.ir/3958 ✍🏻 سیدعلی روح‌الامین ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌ ‌ 📿 روزی کسی ایراد گرفت که خوف بر حاجی غلبه دارد. حاجی گفت: باید همین‌طور باشد باید خوف غلبه داشته باشد. خدا هم بهشت را آفرید و هم جهنم را، اما تا کسی از جهنم عبور نکند، نمی‌تواند به بهشت برسد. پل صراط از وسط جهنم رد می‌شود. ایراد گرفتند: اهل رجاء به خدا پناه برده‌اند تو که اهل خوفی، از غضب و قبض خدا به که پناه می‌بری؟ - به خودش مثل بچه آهویی که از غرش شیر به خود شیر پناه می‌برد! و تعریف کرد: روزی وضو گرفت و خواست به مسجد برود، به سرش ندا دادند که به طهارت خودت مطمئن هستی که با این گستاخی می‌خواهی به خانه ما پا بگذاری؟ حاجی از آن هیبت، خ خیس عرق شد. از راه مسجد برگشت. ندا آمد از درگاه ما رو برمی‌گردانی؟ کجا می‌خواهی بروی؟ این‌بار هیبت ندا آن‌قدر بود که حاجی بی‌اختیار نعره ای کشید. بلافاصله ندا آمد: با ما درشتی می‌کنی؟ سر جایش میخ‌کوب شد و خاموش ایستاد. ندا آمد ادعای صبر و تحمل می‌کنی؟ این‌جا بود که عبدالله حاجی اشک‌هایش سرریز شد و دهانش به تضرع باز شد: المستغاث منک الیک/ از تو به خودت پناه. ‌ ‌ 💠 کانال فتوحات عرفانی: @fotuhat ‌ ‌ ‌ ‌
و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان...
مثل علی زندگی کرد و مثل حسین به شهادت رسید... پس‌از عمری مجاهدت و زندگی علوی، سرانجام در شب‌های پرفیض ماه مبارک رمضان و در کنار اعضای خانوادۀ خود، به‌دست جنایتکارترین افراد به فیض عظیم شهادت نائل آمد و به آرزوی دیرینه‌اش رسید... ‌ ‌