𝖶𝗂𝗍𝖼𝗁 𝗅𝖺𝖽𝗒رشدقدفوققوی.mp3
زمان:
حجم:
808.6K
❲ رشد قد فوق قوی ❳
- چند بار گوش بدم؟ ‹ 1 تا 2 بار بیشتر نشه ›
- سازنده : ‹ 𝖶𝗂𝗍𝖼𝗁 𝗅𝖺𝖽𝗒 ›
- هدفون یا هندزفری؟ ‹ اجباری ›
- کِی نتیجه میگیرم؟ ‹ بستگی به تلقین خودت داره ›
- چقدر قویه؟ ‹ تاکیدات گوگل پلکسی،انقد تاکیدات زدم به زور ذخیره میشد،دارای فرمول رز سرخ،دارای رفع انسداد و بوستر،ناخوداگاهتون قوی میشه،شکرگذاری داره،ارتعاشتون بالا میره،اعداد تسلا،کد باینری،کد توی فایل داره، ›
اعلام نتایجتون:
‹ @moon_off_2010 ›
―――――――――――――――――
⟳ @Sabliminal_butterfly
✨📚📗*چند وقت پیش شبکه تلویزیونی SHOW TV ترکیه گفتگوی مردی ۵۳ ساله را نمایش میداد خیلی زیبا و آموزنده است حتما بخوان*.
او میگفت: بچه بودم بزرگترین آرزوم پوشیدن شلوار بود. اون موقع ها شلوارهای گل گلی میپوشیدیم
یک روز پدرم گفت: چون میخواهید مدرسه بروید براتون شلوار میخرم از همون شلواری که پسر کدخدا داره.
ما سه برادر بودیم و رفتیم بیرون روستا کنار جاده تا پدرمون برگرده.
دو نفرمون مدرسه می رفتیم ولی آخرین برادرم هنوز کوچیک بود و مدرسه نمیرفت اسمش رفعت بود.
سه تایی نشستیم کنار جاده خاکی روستا و منتظر مینیبوس شدیم تا پدرم بیاید و شلوارمون را بیاره.
برادر شش سالهام رفعت همین جور کنار جاده وایساده بود از من پرسید دوست داری شلوارت چه رنگی باشه؟ گفتم سیاه. گفت من دوست دارم شلوارم آبی باشه...
برادر کوچکم بهمون پز داد که شماها با شلوارک مدرسه می روید ولی من از همون اول با شلوار بیرون می روم.
بعدش پرسید که به نظرت پدر از کفشهای بچه شهریها هم میخره؟
گفتم : نه اگه بخره از کفشهای پلاستیکی می خره. همین طوری با هم حرف میزدیم که دیدم مینی بوس از دور داره میاد.
پدرم اومد و با هم پاکتهای خرید رو گرفتیم و خوشحال رفتیم خونه.
برای من و اون یکی برادرم شلوار و پیراهن و کفش پلاستیکی گرفته بود.
رفعت داخل پاکت ها را گشت و دید پدر براش چیزی نخریده. به پدرم نگاه کرد گفت : پس من چی؟ پدر گفت: دفعه بعد که برم برات میخرم. پولم کافی نیست
اما رفعت قبول نکرد. شب سر سفره شام فقط صدای گریه رفعت بالا بود
فرداش از مدرسه که اومدم رفعت به من گفت: شلوار چقدر بهت میاد میشه بیاری منم بپوشم؟ گفتم نه. خاکی میشه نمیدم.
روز دوم هم گفت ندادم. روز سوم هم ندادم. اون موقعها کفش هارو میذاشتیم زیر بالش وشلوار رو زیر تشک که اتو بشه. روز چهارم هم دوباره گفت چه بهت میاد بذار منم بپوشم.
گفتم اندازه تو نیست. گفت دم پاهاشو تا میزنم تا اندازه بشه. گفتم آخه کثیفش می کنی گفت: نه روی فرش میپوشم خاکی نشه. فقط یه بار توی آینه خودمو ببینم بهم میاد یا نه!
گفتم عجب پسرهِ سمجی هستی باشه فردا که از مدرسه اومدم بهت میدم اما فقط ۵ دقیقهها، مراقب باش کثیفش نکنی والا حسابی کتکت میزنم. خیلی خوشحال شد شب روی یک تشک کنار هم خوابیدیم.
نصف شب زد به شونهام و گفت: الکی گفتی یا واقعاً شلوارتو میدی بپوشم؟! گفتم خیالت راحت باشه میدم بپوشی، حالا بگیر بخواب.
فردا صبح زود بیدار شدیم بریم مدرسه رفعت هم اون روز صبح بیدار شد و گفت: زود از مدرسه برگرد! موقع رفتن دیدم دم در نشست و منتظر برگشتن من موند!
زنگ سوم سر کلاس بودم مدیر اومد درگوش معلم یه چیزی گفت و حالش عوض شد بعد از چند دقیقه رو به من کرد و گفت"علیشان" تو برو خونه بابات کارت داره
در مسیر خونه میدیدم که همه روستاییا به سمت خونه ما میرن. رسیدم دم در دیدم برادرم رفعت جلوی در نیست وارد حیاط خونه شدم همه اهالی روستا جمع شده بودن و مادرم روی زمین افتاده بود و گریه میکرد و میگفت: بچهِ کوچک منو بدید.
تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده، پیرمردی با تراکتور از جلوی خونه ما رد میشده و رفعت بردار کوچیک منو ندیده و اونو زیر گرفته و مُرده!
دقیقا اون روزی که میخواستم شلوارمو بدم بپوشه رفعت مرده بود، پدرم نتونست به ما دوست داشتنش رو نشون بده. اون از ۲سالگی خودش یتیم شده بود و از میان ۱۱بچه دیگه پدرم کوچکترینشون بود.
اون روز بابام جنازه برادرم را بغل کرد و با گریه گفت: رفعت پسرم من میخواستم ببرمت بازار خرید نه این که ببرمت تو مزار... پاشو بابا...
پاشو با هم بریم خرید کنیم!
من اون موقع یک بچهِ ۹ ساله بودم، رفتم شلواری که پام بود رو درش آوردم و شلوار کهنه رو پوشیدم و شلوار تازه رو زدم زیر بغل و دویدم پشت تابوت و به داییام گفتم: رفعت امروز قرار بود شلوار منو بپوشه الان میشه بدم بپوشه؟ داییام گفت معلومه که نمیشه اون وقت که باید بهش میدادی ندادی حالا دیگه نمیشه از اینجا برو...
نکته : ما در دوست داشتن مشکلی نداریم ولی در نشون دادن و ابراز کردن مهربانی و عشق و دوست داشتنمون مشکل داریم
همانطور که من و همهِ بینندگان و مرد ۵۳ سالهای که این داستان واقعی را تعریف می کرد و اشک میریختند گفت:
من امروز به جوانان اینو میگم اونایی که با هم قهر هستید و دعوا می کنید، اونایی که با پدر و مادر و خواهر و برادرتون رفتار درستی ندارید من یه زمانی برادر داشتم و شلوار نداشتم اما الان کلی شلوار دارم و برادرم رفعت را ندارم از همین امروز برای ابراز علاقه به خانواده و دوستانتون خجالت نکشید! آنقدر در زندگی غرق شدهایم که «چرایی» بودنمان در این دنیا را فراموش کردیم!
هنوز عشق و محبت و ابراز دوست داشتن باقیماندهای داریم که به اطرافیان خود نگفته ایم. هنوز فرصت داریم تا مفید و انسانیتر رفتار کنیم....
🌸بسمه تعالی🌸
🌷 پدر 🌷
💢نویسنده : روح الله سهیلی فر💢
🌴تقدیم به همه پدران آسمانی🌴
همه جا تاریک بود چشمان پسر جایی را نمی دید به ناگاه روشنایی پدیدار گشت خودش را مقابل دیوار باغی دید نگاهی به سرتا سر دیوارانداخت دیوارِباغ معماری خیره کننده ای داشت تمام دیوار بصورت یکپارچه با رنگهایی شاد بصورت موازی رنگ شده بود بخشی از دیوار با صدفهای دریاییِ رنگ شده تزیین و شاخه های سرسبز درختان با میوه های رسیده از بالای دیوار باغ آویزان شده بود و این زیباییش را دوچندان میکرد پسر چند قدمی در امتداد دیوار قدم برداشت کم کم در باغ از دور نمایان شد ...
مقابل در ایستاد درِچوبی صیقل خورده ای که ترکیبی از رنگهای مختلف بود و نقش و نگارهای بی نظیری بر روی آن نقش بسته بود و دستگیره هایی ازجنس طلا در دو لنگه در بصورت قرینه خودنمایی میکرد قبل از اینکه بخواهد دربزند حس کرد که قفل نیست آن را هل داد و داخل باغ شد در نگاه اول باغی مملو از درختان سرسبز و شاداب را دید و جوی آبی که کف آن با کاشی هایی هفت رنگ تزیین شده بود از میان آن می گذشت ...
ناگهان نظرش به گوشه ای از باغ جلب شد یک تخت و مردی که روی آن نشسته بود و مشغول کاری بود از این فاصله نمی توانست چهره مرد را تشخیص دهد جلوتررفت نزدیک تخت شد و مقابل آن ایستاد تخت هم به سایر اجزا باغ می آمد تختی خراطی شده به رنگ سفید که مانند مروارید می درخشید و قسمتهایی ازآن که منبت کاری شده و دور تا دورآن گلدانهای سفالینِ نقاشی شده ای با گلهایی از رنگهای متنوع چیده شده بود ...
مردی که روی تخت نشسته بود مشغول مرتب کردن دسته گلی بود پیراهن سفیدی که شش دکمه طلایی روبروی هم روی آن خودنمایی میکرد به تن داشت شلواری کرم رنگ و دستبندی از طلا که روی دست راستش بود زیبایی او را تکمیل کرده بود به ناگاه متوجه حضور کسی شد سرش را بالا آورد و به کسی که مقابل تخت ایستاده بود نگاه کرد با پدیدار شدن صورت مرد ، پسر چند قدمی عقب رفت چشمانش از تعجب گرد شده بود باورش نمی شد که چه کسی را در این شوکت و جلال می بیند .....
او پدرش بود ......
پدر که پسرش را مقابل خود دید لبخندی زد و گفت : عزیزم کِی اومدی ... بعد به اطراف نگاهی انداخت و در حالی که شیرینی بیشتری در لبخندش احساس می شد رو به پسر گفت : متوجه اومدنت نشدم خیلی خوشحالم کردی ......
پسر نمیدانست چه بگوید زبانش بند آمده بود پدر از تخت پایین آمد و پسرش را در آغوش کشید پسر که انگار تازه یخش آب شده دستانش را دور پدر حلقه زد و محکم او را در بر گرفت دلش برای او یک ذره شده بود سرش را روی شانه پدر گذاشت و آهسته گفت : دلم خیلی برات تنگ شده بود آقاجون ... چقدر سخت عادت کردیم به نبودنت ... آهی کشید و چشمانش را بست چند لحظه ای گذشت ...
پدر خودش را از پسر جدا کرد نگاهی به او کرد دستی روی صورتش کشید خیسی اشکهای پسر که تمام صورت او را پوشانده بود دست پدر را هم تَر کرد در همین حال گفت : منم دلم برات تنگ شده بود عزیز دلم ... و بعد دوباره روی تخت نشست و گفت : بیا عزیزم بیا پیش من بشین .....
پسر روبروی پدرش نشسته بود هر قدر به او نگاه می کرد از دیدنش سیر نمی شد کمی خودش را به پدر نزدیک کرد و گفت : اینجا چه خبره آقاجون ، شما ، این باغ ،این جایگاه ،این تخت زیبا ... پدر لبخندی زد و گفت : ببین پسرم وقتی که پا، تو این راه میزاری اولش خیلی سخته حتما یه چیزایی شنیدی یه سری سوال و جواب ازت میکنن اگه به جوابایی که میخوان برسن راحتت میزارن در واقع اگه چمدونی که با خودت میاری سوراخ نباشه و اجناسی که داخلش گذاشتی رو از قبل تباه نکرده باشی و با خودت سالم بتونی به مقصد برسونی اینجا ازت خوب می خرن بعدش که فروختی تازه زندگی اصلیت شروع میشه ... پسر که به سر ذوق آمده بود گفت : پس بگو آقا جون چرا اینجایی تو این وضع انقدر حالت خوبه ... جنسایی که آورده بودی خوب فروش رفته ... پدر لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست و همانطور که سرش پایین بود در حالیکه خودش را به دسته گل کنارش مشغول کرده بود گفت : بله عزیزم و بعد ادامه داد : یه چیز دیگم بگم میدونم که مادرت خیلی ازت راضیه ازت ممنونم ، ممنونم که در نبود من بهش کمک میکنی من اینجا همیشه برات دعا میکنم ...
" این مشکلی هم که برات پیش اومده بزودی حل میشه تو منو واسطه کردی پیش امام حسین پس نگران نباش به خدا توکل کن ......
سپس دست از کارش کشید دست پسرش را گرفت به چشمان پسر خیره شد پسر آرام نگاهش می کرد چقدر پدرش در این حالت جذاب و نجیب به نظر می رسید پدر گفت : حالا دیگه پاشو بروعزیزم برو خدا به همرات ... پسر گفت : آقاجون کجا برم دلم نمیاد ازت جدا شم دلم خیلی گرفته دوست دارم پیشت بمونم ... پدر خودش را به پسر نزدیک کرد و پیشانی او را بوسید و گفت : نه دیگه گفتم که ، باید بری و اِلّا نماز صبحت قضاء میشه برو عزیزم .............
💐 بخش دوم 💐
پسر چشمهایش را باز کرد و خود را در اتاق خوابش دید روی سجاده ای که همیشه پدرش روی آن نماز میخواند در حالت سجده خوابش برده بود بلند شد و نشست متوجه کسی شد سرش را کمی چرخاند و مادرش را دید که کنارش ایستاده و به او نگاه میکند سلام کرد مادر هم جوابش را داد و گفت: پاشو مادر نمازتو بخون انقدر هم خودتو اذیت نکن خدا بزرگه گریه تو که دردی رو دوا نمیکنه شفا دست خداست ......
پسر که انگار دردی قدیمی دوباره به سراغش آمده باشد چشمانش پر از اشک شد مادر دستی به سرش کشید مکثی کرد و رفت پسر از جایش بلند شد و کنار پنجره رفت نگاهی به آسمان کرد ماه به زیبایی هر چه تمام تر در آسمان خودنمایی میکرد ......
نمازش که تمام شد همانطور که نشسته بود به فکر فرو رفت بیاد خوابش افتاده بود که ناگهان صدای زنگ تلفن او را به خودش آورد به سمت تلفن خیز برداشت قبل از اینکه بتواند چیزی بگوید صدای زنی از آنطرف خط که با هیجان و اشتیاقی خاص صحبت میکرد به گوشش رسید : الو
_الو سلام چی شده آبجی ؟
داداش تویی مژده بده داداش مژده ، پسرت از کما اومده بیرون دکترش میگفت بیشتر شبیه معجزه اس همه میگفتن این مرگ مغزی بود و امکان برگشتی نداشته ....
تلفن از دستش افتاد دیگر صدای خواهرش را نمی شنید دیگر هیچ چیز را نمی شنید در حالی که خودش را به سختی سرپا نگه داشته بود به سمت اتاق خوابش رفت به سمت یکی از دیوارها و سرش را روی سربندی که روی دیوار نصب بود گذاشت و زمزمه ای کرد ....
روی سربند نوشته بود " السلام علیک یا اباعبدالله "
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساعت۸ صلوات خاصه امام رضا علیهالسلام
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا امام رضا سلام
ساعت۸
#ساعت_۸
کد تصویری ژل تپلی صورت چاقالو.jpg
حجم:
4.1M
کد تصویری ژل تپلی صورت چاقالو
تولید ؛ 8 مهر 1404
کد تصویری را روزی 3 الی 9 بار ، هر بار ۲ ، ۳ دقیقه نگاه کنید
سابلیمینال هایی که میشه حین کد تصویری استفاده کرد 👇
سابلیمینال دائمی کننده 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/31774
سابلیمینال رز سیاه در تونل زمان 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/23186
سابلیمینال ذهن جادویی 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/18423
البته خود این ژل تپلی رو هم داریم که اگه با کد تصویری نگاه بشه بهتره . توضیحاتش 👇
https://eitaa.com/joinchat/2984510454C35feff5b4a
@Ali11400new
کد تصویری جلب معشوق.jpg
حجم:
4.6M
کد تصویری جذب معشوق
تولید ؛ 8 مهر 1404
کد تصویری را روزی 3 الی 9 بار ، هر بار ۲ ، ۳ دقیقه نگاه کنید
سابلیمینال هایی که میشه حین کد تصویری استفاده کرد 👇
سابلیمینال دائمی کننده 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/31774
سابلیمینال رز سیاه در تونل زمان 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/23186
سابلیمینال ذهن جادویی 👇
https://eitaa.com/freesubliminal/18423
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ساب کد جذب معشوق
این یه ساب معمولی نیست .
رقیب عشقی
جذب کراش
خواستگار
ازدواج هم هست.
نیت شما همه
سابلیمینال کد تصویری جذب معشوق ❤️❤️
تولید ؛ 8 مهر 1404
کد تصویری را روزی 3 الی 9 بار ، هر بار ۲ ، ۳ دقیقه نگاه کنید
نیت و احساس شما مهمه
نیت جهت دهی انرژیکی و روحی شماست
بهتره یکبار گوش دهید و ببینید و بعد در دفتر خواسته را نوشته و دوباره گوش دهید و هر روز نوشتن رو تکرار کنید . می تونید دور نوشته دایره بکشید و بیرون داره یا داخلش فرقی نداره 369 را بنویسید .
369 عدد معروف تسلا است .
ساب کد رو هم ببین و هم با هدفون یا هندزفری یا ایرپاد گوش کن
حین گوش دادن و دیدنش حس خوب داشته باش . نفس های عمیق بکش . هدفت را بگو یا تجسم کن . بعد از یکبار دیدن ساب کد می تونی اون روز یکبار هم با عکس عشقت گوش بدی . می تونی هر دو عکس رو کنار هم ببینی مثلا عکس محبوبت تو دستت باشه و به ساب کد هم نگاه کنی و با هدفون گوش بدی .
روزی 10 دقیقه ببین و روزی یه ساعت گوش کن .
برای جلب اهداف دیگه هم این ساب کد موثره . فقط اهداف مثبت . با حال خوب گوش کن .
ساب بنویس اتفاق میفته.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
سابلیمینال بنویس اتفاق میفته
سازنده مورگانا (مهشاد)
موضوع ساب: هر چیزی دست به قلم بشید بنویسید آشکار میشه💜
(تاکید میکنم مهم نیست چی مینوسید منفی/مثبت/سناریو/جذب/غذا /دانشگاه/جذب حیوان/مهمونی/ شیفت در خواب/رشد مو / تقویت بینایی/ شِفا و... مهم نیست چی باشه هرچی بنویسید آشکار میشه)
💫حتی میتونید برای هرکی هرچی نوشتید/نقاشی کشیدید/اتفاق بیوفته
❤️با خیال راحت گوش بدید
کاملا ایمن هست
وسط گوش دادن یهو ساب قطع نکنید
🌏ممکنه حس های عجیب غریب دست بده بهتون کاملا طبیعیه
🌺سازنده:mahshad
⏰روزی :2 بار نهایت 4 بار
🎧حتما با هندزفری یا هدفون باشه
خصوصا هدفون بلوتوث عالیه
/زمانی ک کاملا منزل تنها 1 نفر هستید میتونید بدون هنذفری گوش بدید در ایام بارداری و شیردهی هم ممنوع است .
⚠️مواظب باشید چی مینویسید
عصبانی هستید ،ناراحتید ،منتظر موندید ..هر احساسی دارید که هیجان بالایی داره ، اول خودتون کنترل کنید راجب بعدش فکر کنید.. بعد تو دفتر خواسته مثبت بنویسید . منفی ننویسید . ⚠️
🍃🌹
توضیحات سازنده👆 و آیدی سازنده در تلگرام 👇
سازنده این ساب خانم مهشاد است در تلگرام 👇
از کانال تلگرام👇
@bandel_sub_mahshad
@subli_mahshad