معروف آن است که رسول خدا(صلی الله علیه و آۀه و سلم) در آن شب در خانه امهاني دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتي که آن حضرت به سرزمين بيتالمقدس و مسجدالاقصي و آسمانها رفت و بازگشت از يک شب بيشتر طول نکشيد، به طوري که صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشي است که امام صادق(علیه السلام) فرمود: رسول خدا(ص) نماز عشاء و نماز صبح را در مکه خواند، يعني اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص) و ائمه معصومين روايت شده که فرمودند:
جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبي را که نامش «براق»(2) بود براي او آورد و رسول خدا(ص) بر آن سوار شده و به سوي بيتالمقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يکي در مدينه و هجرتگاهي که سالهاي بعد رسول خدا(ص) بدانجا هجرت فرمود، يکي هم مسجد کوفه، ديگر در طور سينا و بيتاللحم - زادگاه حضرت عيسي(ع) - و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.
و بر طبق رواياتي که صدوق(ره) و ديگران نقل کردهاند از جمله جاهايي را که آن حضرت در هنگام سير بر بالاي زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود که به صورت بقعهاي ميدرخشيد و چون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است که بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد ميآيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.
و نيز در روايات آمده که در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ولي رسول خدا(ص) بدو توجهي نکرده و از وي درگذشت.
سپس به آسمان دنيا صعود کرد و در آنجا آدم ابوالبشر را ديد، آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روي خندان بر آن حضرت سلام کرده و تهنيت و تبريک گفتند، و بر طبق روايتي که علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت کرده رسول خدا(ص) فرمود: فرشتهاي را در آنجا ديدم که بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران) چهرهاي درهم و خشمناک داشت و مانند ديگران تبريک گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالک، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهکاران افزوده ميشود. بر او سلام کردم و پس از اينکه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبي از آن برخاست که فضا را فرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وي خواستم آن را به حال خود برگرداند.(3)
و بر طبق همين روايت در آن جا ملک الموت را نيز مشاهده کرد که لوحي از نور در دست او بود و پس از گفتگويي که با آن حضرت داشت عرض کرد: همگي دنيا در دست من همچون درهم(و سکهاي) است که در دست مردي باشد و آن را پشت و رو کند، و هيچ خانهاي نيست جز آنکه من در هر روز پنجبار بدان سرکشي ميکنم و چون بر مردهاي گريه ميکنند بدانها ميگويم: گريه نکنيد که من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها ميآيم تا آنکه يکي از شما باقي نماند، در اينجا بود که رسول خدا(ص) فرمود: براستي که مرگ بالاترين مصيبت و سختترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سختتر از آن است.
و سپس فرمود: و از آنجا به گروهي گذشتم که پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را ميخوردند و پاک را ميگذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها کياناند؟ گفت: افرادي از امت تو هستند که مال حرام ميخورند و مال حلال را واميگذارند، و مردمي را ديدم که لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان ميگذاردند، پرسيدم: اينها کياناند؟ گفت: اينها کساني هستند که از مردمان عيبجويي ميکنند، مردمان ديگري را ديدم که سرشان را به سنگ ميکوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان کساني هستند که نماز شامگاه و عشاء را نميخواندند و ميخفتند. مردمي را ديدم که آتش در دهانشان ميريختند و از نشيمنگاهشان بيرون ميآمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان کساني هستند که اموال يتيمان را به ستم ميخورند، گروهي را ديدم که شکمهاي بزرگي داشتند و نميتوانستند از جا برخيزند گفتم: اي جبرئيل اينها کياناند؟ گفت: کساني هستند که ربا ميخورند، زناني را ديدم که بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زناني هستند؟ گفت: زنان زناکاري هستند که فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب ميدارند و سپس به فرشتگاني برخوردم که تمام اجزاي بدنشان تسبيح خدا ميکرد.(4)
و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يکديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان کياناند؟ گفت: هر دو پسر خاله يکديگر يحيي و عيسي(ع) هستند، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي را که به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.
و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم که زيبايي او نسبت به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام کردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريک گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم.
از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است که خدا وي را به اينجا آورده، بر او سلام کردم پاسخ داد و براي من آمرزش خواست و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي پيشين مشاهده کردم و همگي براي من و امت من مژده خير دادند.
سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن کهولت ديدم که دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم کيست؟ جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام کرده و پاسخ داد و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي ديگر مشاهده کردم.
آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم که ميگفت: بني اسرائيل پندارند من گراميترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم، ولي اين مرد از من نزد خدا گراميتر است و چون از جبرئيل پرسيدم: کيست؟ گفت: برادرت موسي بن عمران است، بر او سلام کردم جواب داد و همانند آسمانهاي ديگر فرشتگان بسياري را در حال خشوع ديدم.
سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشتهاي برخورد نکردم جز آنکه گفت: اي محمد حجامت کن و به امت خود نيز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردي را که موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام کرده جواب داد و تهنيت و تبريک گفت، و مانند فرشتگاني را که در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايي از نور که از درخشندگي چشم را خيره ميکرد و درياهايي از ظلمت و تاريکي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناک شدم جبرئيل گفت: اين قسمتي از مخلوقات خداست.
و در حديثي است که فرمود: چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حرکت ايستاد و به من گفت: برو!
در حديث ديگري فرمود: از آنجا به «سدرة المنتهي» رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو! گفتم: اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها ميگذاري و از من مفارقت ميکني؟ گفت: اي محمد اينجا آخرين نقطهاي است که صعود به آن را خداي عزوجل براي من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم ميسوزد، آن گاه با من وداع کرده و من پيش رفتم تا آنگاه که در درياي نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت به نور وارد ميکرد تا جايي که خداي تعالي ميخواست مرا متوقف کند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخناني گفت.
و در اينکه آن سخناني که خدا به آن حضرت وحي کرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن کريم به طور اجمال و سربسته ميگويد: «فاوحي الي عبده ما اوحي»، (پس وحي کرد به بندهاش آنچه را وحي کرد)
و از اين رو برخي گفتهاند: مصلحت نيست در اين باره بحث شود، زيرا اگر مصلحت بود خداي تعالي خود ميفرمود، و بعضي هم گفتهاند: اگر روايت و دليل معتبري از معصوم وارد شد و آن را نقل کرد، مانعي در اظهار و نقل آن نيست.
و در تفسير علي بن ابراهيم آمده که آن وحي مربوط به مسئله جانشيني و خلافت علي بن ابيطالب(ع) و ذکر برخي از فضايل آن حضرت بوده، و در حديث ديگر است که آن وحي سه چيز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتيم سوره بقره 3. آمرزش گناهان از جانب خداي تعالي غير از شرک. در حديث کتاب بصائر است که خداوند نامهاي بهشتيان و دوزخيان را به او وحي فرمود.
و به هر صورت رسول خدا(ص) فرمود: پس از اتمام مناجات با خداي تعالي بازگشتيم و از همان درياهاي نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهي» به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.
* روايات ديگري در اين باره
درباره چيزهايي که رسول خدا(ص) آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلکه روي زمين مشاهده کرد روايات زياد ديگري نيز به طور پراکنده وارد شده که ما در زير قسمتي از آنها را انتخاب کرده و براي شما نقل ميکنيم:
در احاديث زيادي که از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است که رسول خدا(ص) صورت علي بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده کرد و يا فرشتهاي را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار علي(ع) را داشتند خداي تعالي اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان که ما فرشتگان مشتاق ديدار علي بن ابيطالب ميشويم به ديدن اين فرشته ميآييم.
و در حديث نيز آمده که صورت ائمه معصومين پس از علي(ع) را تا حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده کرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد که اينان حجتهاي الهي پس از تو در روي زمين هستند و آخرين ايشان کسي است که از دشمنان خدا انتقام گيرد.
و نيز روايت شده که رسول خدا(ص) فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور کرد که علي بن ابيطالب را پس از خود به جانشيني و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسري او درآورم.
و در چند حديث نيز آمده که خداي تعالي و پيمبراني را که ديدم از من سؤال ميکردند وصي خود علي را چه کردي؟ پاسخ ميدادم: او را در ميان امت خود به جاي نهادم و آنها ميگفتند: خوب کسي را جانشين خويش در ميان امت قرار دادي.
و در حديثي که صدوق(ره) در امالي نقل کرده چون رسول خدا(ص) به آسمان رفت پيرمردي را ديد که در زير درختي نشسته و بچههايي اطراف او را گرفتهاند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد کيست؟ گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين کودکان که اطراف او هستند کيستند؟ گفت: اينها فرزندان مردمان با ايماني هستند که از دنيا رفتهاند و اکنون ابراهيم به آنها غذا ميدهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگري را ديد که روي تختي نشسته و چون نظر به جانب راست خود ميکند خوشحال و خندان ميشود و هرگاه به سمت چپ خود مينگرد گريان ميگردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد کيست؟ پاسخ داد: اين پدرت آدم است که هرگاه ميبيند کسي داخل بهشت ميشود خوشحال و خندان ميگردد و چون کسي را مشاهده ميکند که به دوزخ ميرود گريان و اندوهناک ميشود. . .
تا آنجا که ميگويد:
. . . در آن شب خداي تعالي پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب کرد و چون باز ميگشت عبورش به حضرت موسي افتاد پرسيد: خداي تعالي چقدر نماز بر امت تو واجب کرد؟ رسول خدا(ص) فرمود: پنجاه نماز، موسي گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص) بازگشت و تخفيف گرفت، ولي دوباره موسي گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر) ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگري بگير چون من در ميان بني اسرائيل بودهام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص) بازگشت و تخفيف گرفت تا آنکه خداي تعالي نمازها را روي پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسي گفت: بازگرد، رسول خدا(ص) فرمود: ديگر از خدا شرم ميکنم که به نزدش بازگردم(6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشتسر صدا زد: اي محمد امت خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاکش پاک و پاکيزه و دشتهاي بسيار خالي از درخت دارد و با ذکر جمله «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله» درختي در آن دشتها غرس ميگردد، امت خود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس کنند.(7)
شيخ طوسي(ره) در امالي از امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) روايت کرده که فرمود: در شب معراج چون داخل بهشت شدم قصري از ياقوت سرخ ديدم که از شدت درخشندگي و نوري که داشت درون آن از بيرون ديده ميشد و دو قبه از در و زبرجد داشت. از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از کيست؟ گفت: از آن کسي که سخن پاک و پاکيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد) و اطعام طعام کند، و در شب هنگامي که مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، علي(ع) گويد: من به آن حضرت عرض کردم: آيا در ميان امت شما کسي هست که طاقت اين کار را داشته باشد؟ فرمود: هيچ ميداني سخن پاک گفتن چيست؟ عرض کردم: خدا و پيغمبر داناترند، فرمود: کسي که بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»هيچ ميداني ادامه روزه چگونه است؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعني ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نکند و هيچ داني اطعام طعام چيست؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که براي عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع) خوراکي تهيه کند که آبروي ايشان را از مردم حفظ کند، و هيچ ميداني تهجد در شب که مردم خوابند چيست؟ عرض کردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند(8) - در آن وقتي که يهود و نصاري و مشرکين ميخوابند-. و در حديثي که مجلسي(ره)در بحارالانوار از کتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسي روايت کرده رسول خدا(ص) در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصري از نقره سفيد ديدم که دو فرشته بر در آن درباني ميکردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از کيست؟ و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جواني از بني هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصري بهتر از قصر قبلي از طلاي سرخ ديدم که به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جواني از بني هاشم است. و در آسمان سوم قصري از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جواني است از بني هاشم و در آسمان چهارم قصري به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جواني از بني هاشم است. و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصري از در زرد رنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جواني از بني هاشم است و در آسمان ششم قصري از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصري بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند. و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسماني به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بني هاشمي کيست؟ و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او علي بن ابيطالب(ع) است.
* حاجت جبرئيل
اين حديث را که متضمن فضيلتي از خديجه - بانوي بزرگوار اسلام - ميباشد بشنوند:
عياشي در تفسير خود از ابو سعيد خدري روايت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:
در آن شبي که جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم: اي جبرئيل آيا حاجتي داري؟ گفت: حاجت من آن است که خديجه را از جانب خداي تعالي و از طرف من سلام برساني و رسول خدا(ص) چون خديجه را ديدار کرد سلام خداوند و جبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت: «ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و علي جبرئيل السلام».
* خبر دادن رسول خدا(ص) از کاروان قريش
ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از امهاني روايت کرده که گويد: رسول خدا(ص) آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتيم، نزديکيهاي صبح بود که ما را بيدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من کرده فرمود: اي امهاني من امشب چنانکه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيتالمقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانکه مشاهده ميکنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.
اين سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طوري که جامهاش پس رفت و بدو گفتم: اي رسول خدا اين سخن را که براي ما گفتي براي ديگران مگو که تو را تکذيب کرده و ميآزارند، فرمود: به خدا! براي آنها نيز خواهم گفت!
امهاني گويد: من به کنيزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببين کارش با مردم به کجا ميانجامد و گفتگوي آنها را براي من بازگوي. کنيزک رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص) داستان خود را براي مردم تعريف کرد با تعجب پرسيدند: نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از کجا بدانيم تو راست ميگويي؟ فرمود: نشانهاش فلان کاروان است که من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداي حرکت براق رم کرده يکي از آنها فرار کرد و من جاي آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلي مکه) به فلان کاروان برخوردم که همگي خواب بودند و ظرف آبي بالاي سر خود گذارده بودند و روي آن را با سرپوشي پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعيم وارد مکه خواهند شد، و نشانهاش آن است که پيشاپيش آنها شتري خاکستري رنگ است و دو لنگه بار روي آن شتر است که يک لنگه آن سياه ميباشد. و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوي دره تنعيم رفته و کاروان را با همان نشانيها که فرموده بود مشاهده کردند که از دره تنعيم وارد شد و چون آن کاروان ديگر به مکه آمد و داستان رم کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق کردند.
انیمه تونلی به تابستان اشاره به نسبیت زمان در یک غار داره.
https://www.aparat.com/v/u0ASR
در اروپا هم یه غار هست که در فصل خاصی میگن حوادث خاصی درش رخ میده🤔 بگردم در یوتیوب بود
https://www.youtube.com/watch?v=vNwZYOfYLp0
مرموزترین غار جهان در مرز آلمان و اتریش 🤔 شکست زمان در غار عجیب 🤷♂️
اگه در طبیعت و جهان هستی نسبیت زمان وجود داشته باشد ، آیا ذهن انسان روی بدن خود می تواند اعمال نسبیت زمان نماید ؟ اینکه برخی بسیار جوانتر از سن خود هستند و یا برعکس برخی در نوجوانی همانند افراد مسن هستند آیا تنها به ژنتیک و اطلاعات ژن های ما مربوط است ؟ آیا نمی توان با برنامه ریزی ناخودآگاه روی سلول ها و ژنتیک اثر نهاد؟
شیخ رجبعلی خیاط
یک خیاطی به اسم «آقا صمد» در بازار کار میکرد که یک چرخ خیاطی داشت و آن چرخ، همه زندگیاش بود. او از شاگردهای شیخ رجبعلی خیاط بود، با همان کسب ضعیف و درآمد کم همیشه بازارچه را ایام محرم خرج میداد.
همین آقا صمد میگفت: یکی از دوستانم حدود 75 روز برای خودسازی جایی برای ریاضت و این نوع کارها رفته بود و بعد که برگشت به من گفت: صمد! برو ببین جناب شیخ درباره من چه میگوید؟ میگفت: وقتی که من وارد کارگاه جناب شیخ شدم، گفت: برو بیرون! گفتم: جناب شیخ، من آمدهام فیضی ببرم!
گفت: به دوستت بگو بدبخت، تو مشرک شدهای! در آن مدت تو خودت را گذاشته بودی جلو که «من چشم برزخیام باز شود!» «من!» ببینم، پس خدا کو؟! برای خدا چه کردهای؟ بعد جناب شیخ گفت: به او بگو برو نمازت را بخوان! زنت هم از تو ناراضی است، برو دو حلقه النگو بگیر و او را راضی کن!
تبدیل تکهسنگ به گلابی و واکنش شیخ رجبعلی خیاط
جناب شیخ معتقد بود کسانی که در سیر سلوک از طریقه اهل بیت(ع) فاصله دارند، هر چند بر اثر ریاضت از نظر قدرت روحی به مقاماتی دست یابند، درهای معارف حقیقی بر آنان بسته است. یک بار ایشان با شخصی از اهل ریاضت برخورد داشت.
به او فرمود: حاصل ریاضتهای تو بالاخره چیست؟ آن شخص خم شد، قطعه سنگی برداشت و آن را به گلابی تبدیل و به شیخ تعارف کرد، شیخ رجبعلی فرمود: این کار را برای من کردی، بگو ببینم برای خدا چه داری ؟! مرتاض با شنیدن این سخن به گریه افتاد.
گدایی بیحاصل برای خیر بیحاصل
بنده خدایی بود که روزها به گدایی میپرداخت و شبها به فقرا کمک میکرد که پدر درباره ایشان گفت: این فرد خیلی بیچاره است، زیرا امیرالمومنین(علیه السلام) فرمود: حاضرم از کوهها بالا بروم و سنگ خارا بیاورم، ولی دست گدایی جلو کسی دراز نکنم.
نگهداشتن قطاری که وقت مردم را میگرفت
فردی که قطار را میتوانست نگه دارد، از هند نزد پدر آمد. پدر گفت: وقت مردم را گرفتن هنر نیست و از او پرسید کارت چیست؟ جواب داد: تردستی! که پدر با این کار هم مخالف بود و گفت این کارها را کنار بگذار و برو سر کار و او را نزد میرمالک صابونچی برد تا صابون درست کند.
قدرت روحی انسان کامل خیلی بالاتر از درک ماست . اگر علامه حسن زاده آملی (ره) طی الارض و طی الزمان و ... داشته اند ، ببینید که امام زمان عج چه ها دارند . ولی هرچه دارند در راه خدا و برای خداست .
امام زمان عج مصداق اسم اعظم حی در زمانه ماست .
حکایت آیت الله کشمیری از مرتاض هندی
استاد حجت الاسلام تهرانی می گفت دوران نوجوانی در محضر سیدعبدالکریم کشمیری بودیم این داستان از زبان خود ایشون شنیدیم
آیت الله کشمیری میفرمود در هند یه مرتاضی بود، این توانایی رو داشت که اگر اسم شخص و مادرش رو بهش می گفتیم، بهت می گفت که طرف زنده است یا مرده و کجا دفنه، ازش چندنفر رو پرسیدیم کاملا درست جواب داد.
مثلا آیت الله بروجردی رو پرسیدیم، گفت: کُم کُم.
منظورش قم بود. یعنی قم هستش پرسیدیم زندهس یا مرده، گفت مرده.
آیت الله کشمیری اهل کشمیر بود و زبان هندی رو بلد بود.
این مرتاض این توانایی رو داشت که بفهمه منظور ما چه کسی هست. چون مثلا اسم ها خیلی مشترک هستش، شاید تو کل دنیا چندین هزار آدم وجود داشته باشه که اسمش محمد باشه و اسم مادرش هم مثلاً فاطمه. ولی این شخص می فهمید معنا و منظور چه کسی هست. این قدرت رو داشت که شرق و غرب عالم رو ببینه و می گفت شخص کجاست و آیا روی خاک هست یا زیر خاک!
آیت الله کشمیری گفت دیدیم وقت خوبیه ازش درباره امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بپرسیم ببینیم حضرت کجاست و مرتاض چی میگه. گفتیم مهدی فرزند فاطمه. مرتاض یکم صبر کرد و گفت چنین کسی رو متوجه نشدم. اونی که منظور شماس این اسمش نیست. ماهم دیدیم اشتباه گفتیم، اسم امام زمان محمد هستش، مهدی لقب حضرته، مادر حضرت مهدی هم باید نرجس بگیم نه حضرت زهراء (سلام الله علیها)، به مرتاض گفتیم، محمد فرزند نرجس، دیدیم مرتاض بعد از چند لحظه مکث، رنگ و روش عوض شد و یِکَم جا خورد و کمی عقب رفت چند بار گفت این کیه؟ این کیه؟ گفتیم چطور مگه؟
اینجای تعریف کردن داستان که رسید آیت الله کشمیری شروع کرد به گریه کردن، به مرتاض گفتیم این امام زمان ماست. گفت هر جای عالم که رفتم این شخص حضور داشت، همه جا بود. جایی نبود که این شخص نباشه!!!.
*اللهم عجل لولیک الفرج*