افسوس من مردهام،
و شب هنوز هم...
گویی ادامهی همان شب بیهودهست.
آیا شما که صورتتان را،
در سایهی نقاب غمانگیز زندگی
مخفی نمودهاید؛
گاهی به این حقیقت یأسآور اندیشه میکنید..
که زندههای امروزی..
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند؟
گویی که
کودکی در اولین تبسّم خود؛
پیر گشته است؟
#فروغ_فرخزاد
فروغِ او
از خودت میپرسی : آن رویاها کجا هستند ؟ سرت را تکان میدهی و میگویی : سالها چه زود میگذرند! و باز هم از خودت میپرسی : تو با زندگیات چکار کردی ؟ بهترین سالهای عمرت را کجا به خاک سپردی ؟ اصلا زندگی کردی یا نه ؟
- داستایفسکی .
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانهی طوفان رهاست گیسویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم!
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که میگرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش...
هزار مرتبه پرسیده ام ز خود او کسیت
که این غریب نهاده است سر به زانویش؟!
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش!
کسی که با لب خشک و ترک ترک شدهاش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسیست وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه زِ ماتم سپید شد مویش!
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر
سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
که روی شانه طوفان رهاست گیسویش...
#فاضل_نظری
فروغِ او