پارت ۲۱ | جشن شرکت
شرکت جشن بزرگی را برگزار کرد.
رها با لباس بنفش تقریبا باز وارد سالن شد.
آراد برای لحظهای حرفش را فراموش کرد.
امیر آرام گفت:
«رئیس، دهنت باز مونده!»
آراد: برو به کارت برس!
امیر خندید.
رها متوجه نگاه آراد شد و گونههایش سرخ شد.
و سرش را پایین انداخت و به راه خودش ادامه داد .
اراد نزدیکش آمد و دستش را .....
محافظ رمان عاشق دشمنم شدم.درروبیکا
https://rubika.ir/joinc/FHBIAHBE0SUBWMYOWNQBERPPEUIWKVGD
همه جوین باشید بعضی از پارت ها اونجا قرار میگیره.