/ - خاطـِرش نیـست !
ولـی خوب به خــٰاطر دارم ؛
که در آغــوش ِ خــُودم
قــُول ِ نــَرفتـَن میداد ..
⦜
پارت ۶ | راز نگاهها
در طول شام، آراد مدام به رها نگاه میکرد.
رها: چیزی شده؟
آراد: نه.
رها: پس چرا نگام میکنی؟
آراد: چون...
رها: چون چی؟
آراد: چون غذات داره سرد میشه!
رها خندید.
آراد برای اولین بار صدای خندهاش را دوست داشت.
پارت ۷ | یک تماس عجیب
نیمهشب، رها تماسی دریافت کرد.
صدای مرد: بهتره از آراد دور بمونی.
رها: شما کی هستین؟
مرد: اگه دوستت رو دوست داری، به حرفم گوش کن.
تماس قطع شد.
رها ترسیده بود.
نمیدانست چه کسی از آراد متنفر است و چرا پای او را وسط کشیده.
پارت ۸ | نگرانی
صبح، رها بیحال وارد شرکت شد.
آراد: چی شده؟
رها: هیچی.
آراد: دروغ نگو.
رها: به شما ربطی نداره.
آراد برای اولین بار عصبانی نشد.
آرام گفت:
«هر اتفاقی افتاده، میتونی بهم بگی.»
رها برای لحظهای دلش لرزید.