پارت ۲۷ | اولین هدیه
بعد از صحبت هاشون.
آراد جعبه کوچکی از کنارش دراورد و به رها داد.
داخلش یک گردنبند ظریف بود.
رهابا ذوق در جعبه رو باز کرد و خوشحالی گفت: خیلی قشنگههه!!،برای منه؟
اراد:به نظرت پس برا کی خریدم
عااا،مرسیییی
آراد: میخوام وقتی بهش نگاه میکنی، یادم بیفتی
رها: مگه میشه یادت نیفتم؟
آراد لبخند زد.
اراد:خوبه
انشب رها به خودش قول داد که هیچ وقت ان گردنبد را از گردنش درنیاورد.و درنیاورد.
پارت ۲۸ | عکس دردسرساز
یکی از کارکنان عکس آنها را در کافه گرفته بود.
عکس به دست مدیرعامل شرکت رقیب رسید.
او لبخند زد و گفت:
«پس نقطهضعف آراد رو پیدا کردیم.»
رها نمیدانست که رابطهاش با آراد ممکن است برای هر دوی آنها دردسر بسازد.
«این پارت کوتاه بود پس یکی دیگه هم میزارم»
پارت ۲۹ | تهدید دوم
نصف شب بود.
رهادیگه میخواست بخوابه که
پیامی دریافت کرد:
«از آراد جدا شو، وگرنه پشیمون میشی.»
رها ترسید.
نمیخواست آراد را نگران کند.
و پیش خودش گفت هیچی نیست که لازم باشد به اراد بگویم
اما پیام بعدی بدتر بود:
«فکر نکن نمیدونیم هر روز کجا میری.»
ترس در دل رها بیشترشد.
و هاج و واج به پیام زل زده و با دلی پر از استرس و ترس داشت نگاه میکرد.
واقعا دهانش قفل کرده بود.
و همینطور نگاهش
میشد تو چهرش ترس رو دید کل صورتش از شدت ترس سفید سفید شده بود.