پارت ۳۵ | آشتی
رها باشرمنده وارد شرکت شد .
اراد سمتش امد و دستش را گرفت و سمت اتاق خود برد و در و قفل کرد👇
(قضاوت نکنید😂)
رها: ببخشید که زود قضاوت کردم.
آراد: منم باید زودتر توضیح میدادم.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
بعد آراد دستش را به حالت بغل باز کرد
رها لبخند زد و جلو رفت.
آراد او را در آغوش گرفت.
رها آرام گفت:
«دلم برات تنگ شده بود.»
آراد: من بیشتر.
پارت ۳۷ | پیشنهاد عجیب
آراد تصمیم گرفت رابطهشان را جدیتر کند.
آراد: رها، دوست دارم با خانوادهات آشنا بشم.
رها: یعنی چی؟
آراد: یعنی نمیخوام رابطهمون مخفی بمونه.
رها لبخند زد، اما کمی نگران بود.
چون پدرش مرد سختگیری بود.
هدایت شده از ⿻ 𝐦𝐨𝐨𝐧 𝐥𝐚𝐝𝐲
اجتماعی بودنم مثل ساعت شنی میمونه ، بعد یه تایمی تموم میشه و با تمام سرعت باید برگردم به غارم😂🚷
هدایت شده از ⿻ 𝐦𝐨𝐨𝐧 𝐥𝐚𝐝𝐲
499_94368389289302.attheme
حجم:
40.3K
هدایت شده از ⋆ 𝗖𝗵݂︩︪݃𝗮̸𝗹͠𝗹̸݂︩︪݃𝗲𝗻𝗴𝗲𝗗𝗲𝗹𝗮𝗿𝗼𝘇 ⋆ ۫ ⃘𓏸
#فرمچالشیهویی
𝖽𝗈𝗋𝗎𝖽 𝖻︎𝖾𝖺𝗋𝗌🐻ᰔ ׅ ֹ ៸៸
چالش یهویی داریم ایگ نکن🌟ᰔ ׅ ֹ ៸៸
تیز و تند پرایوتم ((👒)) بفرست🍪ᰔ ׅ ֹ ៸៸
جایزه میدم سریع باشید ببرید❕ᰔ ׅ ֹ ៸៸
پیویم :🐻ᰔ ׅ ֹ ៸៸
@n_Nazaninn🌟ᰔ ׅ ֹ ៸៸
چنلمه : 🍪ᰔ ׅ ֹ ៸៸
@ChanelDelaroz❕ᰔ ׅ ֹ ៸៸