پارت ۴۱ | خواستگاری
آراد رها را به همان کافه اولین قرارشان برد.
آراد: از روزی که قهوه رو روی پیراهنم ریختی، زندگی من عوض شد.
رها خندید.
آراد ادامه داد:
«میخوام از این به بعد، همه روزهای زندگیم رو کنارت باشم.»
جعبه را باز کرد.
«رها، با من ازدواج میکنی؟»
چشمان رها پر از اشک شد.
خجالت زده سرش را پایین انداخت و اشک هایش کم کم مثل قطره های بارون ریخت.
اراد:چیشد عروسکم؟ناراحت شدی
اراد عذرخواهی کرد
رها:نه،من جوابم مثبته فقط ...هق...هق گریه از روی خوشحالیه!
اراد: رها را جلوی جمع در اغوsh گرفت و گفت اخر نفهمیدم این دخترا چی تو دلشونه خیلی عجیبید کی از خوشحالی گریه میکنه
(هق: صدای گریه )
نفور « rman , kade »
؛
ولی کاش یکی بود میگف..
هیس کوچولوی من:) گریه نکن..! همه چیز درست میشه^^😞
شرمنده دو روز نبودم نت نداشتم،امروزبیشتر پارت میزارم🎈
بریم برای پارت جدید و فوق العاده مون😂🔞
پارت ۴۲ | انگشتر
اراد و نازنین قرار گزاشتن که نازنین با رها بره رستوان دوتابی غذا بخورن و اونجا اراد بیاد و سوپرایزش کنه و همینطور پیش رفت.
نازنین:الو؟
رها:سلام خوبی؟
نازنین:اره امروز ساعت ۳ بیا رستوران کارت دارم.
رها:باش.
بالاخره ساعت ۳ شد رها داخل اومد.
نشستن و غذا خوردن و اراد از پشت صندلی رها امد و اورا ترسوند.
رها:وای زهر ترک شدم خدا نکشتت اراد.
آراد انگشتر را در انگشت رها گذاشت.
رها: این چیه؟
اراد: نمیدونی؟
رها:باورم نمیشه!
آراد: باور کن، چون هنوز کلی سورپرایز دارم.
رها از روی صندلی پاشد و جلوی همه او را بغ/ل کرد.
آراد آرام گفت:
«قول میدم برای خوشحال کردنت هرکاری کنم.»
پارت ۴۳ | خبر خوش
از ان روز گذشت و اراد به رها قول نامزدی را داده بود.
و رها درپوست خود نمیگنجید.
و نخود تو دهنش خیس نمیخورد.
رها خبر نامزدی را به دوستش گفت.
رها:الو؟
دوستش:بله!
رها:اراد بهم قول نامزدی داد!!!!!
دوستش: معلوم بود!
رها: چی معلوم بود؟
دوستش: از همون روز اول معلوم بود عاشقشی!
رها خندید. اونجور که میگی هم نیست
اما درست همان لحظه، گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.