پارت ۴۲ | انگشتر
اراد و نازنین قرار گزاشتن که نازنین با رها بره رستوان دوتابی غذا بخورن و اونجا اراد بیاد و سوپرایزش کنه و همینطور پیش رفت.
نازنین:الو؟
رها:سلام خوبی؟
نازنین:اره امروز ساعت ۳ بیا رستوران کارت دارم.
رها:باش.
بالاخره ساعت ۳ شد رها داخل اومد.
نشستن و غذا خوردن و اراد از پشت صندلی رها امد و اورا ترسوند.
رها:وای زهر ترک شدم خدا نکشتت اراد.
آراد انگشتر را در انگشت رها گذاشت.
رها: این چیه؟
اراد: نمیدونی؟
رها:باورم نمیشه!
آراد: باور کن، چون هنوز کلی سورپرایز دارم.
رها از روی صندلی پاشد و جلوی همه او را بغ/ل کرد.
آراد آرام گفت:
«قول میدم برای خوشحال کردنت هرکاری کنم.»
پارت ۴۳ | خبر خوش
از ان روز گذشت و اراد به رها قول نامزدی را داده بود.
و رها درپوست خود نمیگنجید.
و نخود تو دهنش خیس نمیخورد.
رها خبر نامزدی را به دوستش گفت.
رها:الو؟
دوستش:بله!
رها:اراد بهم قول نامزدی داد!!!!!
دوستش: معلوم بود!
رها: چی معلوم بود؟
دوستش: از همون روز اول معلوم بود عاشقشی!
رها خندید. اونجور که میگی هم نیست
اما درست همان لحظه، گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پارت ۴۴ | بازگشت کامران
رها رفت داخل پیام و دید که
کامران پیام داده:
«فکر کردی با نامزدی همهچیز تموم شد؟»
رها پیش خودش گفت که این چطور فهمیده.؟
مگه جی پی اس داره؟
زیر نظر داره مارو؟
این سری رها گذاشت تا اراد همه کار و انجام بده.
رها وقتی به شرکت امد.
گوشی را به آراد نشان داد.
آراد این بار آرام ماند.
«نمیذارم کسی آیندهمون رو خراب کنه.»
رها انگار که قند تو دلش اب شده باشد بغض کرد.و حس امنیت داشت!
اراد تصمیم گرفت از مسیر قانونی موضوع را پیگیری کند.
هدایت شده از Without You
338.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلام دلام حرف بزنیم با من هانیه و غزل هانوم🙂↔️💘
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_nldo7u3&btn
....
https://eitaa.com/joinchat/3233351481Cd5e2d55ff8