پارت ۴۳ | خبر خوش
از ان روز گذشت و اراد به رها قول نامزدی را داده بود.
و رها درپوست خود نمیگنجید.
و نخود تو دهنش خیس نمیخورد.
رها خبر نامزدی را به دوستش گفت.
رها:الو؟
دوستش:بله!
رها:اراد بهم قول نامزدی داد!!!!!
دوستش: معلوم بود!
رها: چی معلوم بود؟
دوستش: از همون روز اول معلوم بود عاشقشی!
رها خندید. اونجور که میگی هم نیست
اما درست همان لحظه، گوشیاش زنگ خورد.
شماره ناشناس بود.
پارت ۴۴ | بازگشت کامران
رها رفت داخل پیام و دید که
کامران پیام داده:
«فکر کردی با نامزدی همهچیز تموم شد؟»
رها پیش خودش گفت که این چطور فهمیده.؟
مگه جی پی اس داره؟
زیر نظر داره مارو؟
این سری رها گذاشت تا اراد همه کار و انجام بده.
رها وقتی به شرکت امد.
گوشی را به آراد نشان داد.
آراد این بار آرام ماند.
«نمیذارم کسی آیندهمون رو خراب کنه.»
رها انگار که قند تو دلش اب شده باشد بغض کرد.و حس امنیت داشت!
اراد تصمیم گرفت از مسیر قانونی موضوع را پیگیری کند.
18᪹ نفور « rman , kade »
مهر ، داری چیکار میکنی مهر خودتم نمیدونی !