میتوانم گریه کنم.
گریه میکنم؛
به محض اینکه او توجهش را به شخص دیگری در انتهای کافه میدهد،قهوهام را مینوشم و چشمانم را میبندم و گریه میکنم.چون زندگی میتواند بسیار بیرحمانه و سخت باشد و من میخواستم زندگی را ترک کنم.بارها،اما لحظاتی از این دست به من یادآوری میکنند که شادی؛ چیزی دائمی نیست که همهی ما در زندگی در تلاش برای رسیدن به آن هستیم،بلکه فقط چیزی است که هرازگاهی خود را نشان میدهد،گاهی اوقات،در اندازههای کوچک،که به قدر کافی توجه ما را برای ادامه دادن زندگی جلب می کند.
-یادِاو.
نیاز دارم با تاریخا بازی کنم،دستشون بندازم،دروغگو جلوشون بدم،از ارزش بندازمشون.نیستشون کنم؛تهی .