اتفاقات دنیا را میبینم؛ اما حس میکنم هیچکدام واقعاً به من ارتباطی ندارند. انگار در سیاره تاریکم نشستهام و با بیخیالی تمام نورهای دوردست جهان را تماشا میکنم.
احساس شمشیری را دارم که از خونریزی خسته است، ولیکن تنها برای این کار ساخته شده است.
من قرار نیست خودم را بکشم، اما میتوانم بگویم اگر هنگام رد شدن از زیر ساختمانی پیانویی از بالا سقوط کند، برای کنار رفتن از زیر آن عجله نمیکنم.