وقتی قلب چون سنگ شد و از امید رمید،
آن دم که «نمیآید» ز عمق جان دمید،
گفتی که «ایمان» است چون بالِ پرواز،
ورنه امید، چون سرابی در مهِ راز.
آری، سخن در این نهان است در این شب تار،
که ایمان، آتش است و امید، بخار.
اما به گوش جان شنو، ای رنجکشیده:
لازم نیست در شب، به خورشید ایمان آوری.
کافیست به نفسِ بعدیات ایمان بیاوری،
که این پلکزدن، خود آغاز یک سحری.
امید را در گام کوچک ببین، در این سکوت،
تا از این سنگ، جوجهای برآرد به قوت.
ایمانت را به این سکوت بده، که زایشگاهِ نور است
#دستنویس
واقعا دارم سکته میکنم...این چه وضعشه که حتی خوشحالی و ذوق منم باید با استرس و معده درد همراه باشه؟!😭😂
#دلی_نوشت
#حرّه_نوشت
معلومه که ازیه چیز خاص ، خاص استفاده میکنم...والا همه بلدن درست ازش استفاده کنن پس اونوقت فرق مال من که کلی عشق و ذوق و سلیقه عزیزم پشتشه با بقیه چه فرقی داره؟😔😂♥️
#دلی_نوشت
#حرّه_نوشت
دریای بندگی☫
معلومه که ازیه چیز خاص ، خاص استفاده میکنم...والا همه بلدن درست ازش استفاده کنن پس اونوقت فرق مال من
دوستت دارم و این حرف کمی سنگین است
لا اقل لطف کن و یک طرفش را تو بگیر
؛😂🫀✨