ملت ز غوغای جهان میزن
پیش دوز پسرشون...
من میرم به مداحیام پناه میبرم
سیسی ما مثل هم نیستیم😔🎀
#حرّه_نوشت #دلی_نوشت
توهم...تموم شدی...مثل تموم کتابای دیگم.. اما.. جنس متنای تو فرق داشت...از اکثر کتابایی که خوندم ...کمتر حجم داشتی ولی بیشتر از همشون طول کشید که تموم بشی...تو اشک من و دیدی لبخند منم دیدی...غم و شادیم و یکجا دیدی...زمانایی که از استرس داشتم میمردم...یه جوری توی صفحه صفحهت غرق شدم...که نفهمیدم کی دلم آروم شد...تو زندگی همه اون شهدای مازندرانی که تا به حال حتی اسمی ازشون نشنیده بودم...گیر کردم.. الخصوص...داستان اون شهیدی که درمورد فتح المبین بود..آره خلاصه..:))🤍
●سیمای مردی در دوردست|داستان های کوتاه شهدای مازندرانی
#حرّه_نوشت #دلی_نوشت #معرفی_کتاب
دقت کردم دیدم منم مثل آسمونم...خوب نشون میدم خوب نشون میدم آرومم ملایمم مهربونم...اما... یهو بغضم میترکه..یهو میشکنم و صدای رعد و برق همه جارو میگیره و شروع میکنم به باریدن تا زمانی که آروم شم...
#دلی_نوشت #حرّه_نوشت
دریای بندگی☫
دقت کردم دیدم منم مثل آسمونم...خوب نشون میدم خوب نشون میدم آرومم ملایمم مهربونم...اما... یهو بغضم می
امروز ازون روزاست که تو دلم خیلی چیزا میگذره و قراره همه رو اینجا بگم😂👩🦯
ز غوغای جهان پر هیاهو...پناه میبرم بر صفحات کاهی که جان ز تنم ببرد و چنان مرا در وصفیات تو غرق سازد که گذر زمان را نفهمم.. #حرّه_نوشت #دلی_نوشت
هدایت شده از -هَوایَت
مادر،
آنجا که آبیِ آسمان،
زلالتر از حوضِ کوچکِ حیاطمان بود،
تو ایستاده بودی.
دستهایت،
همان برگهای پهنِ درختِ نخل بودند،
که سایه میدادند به تابستانهای داغِ کودکیام.
و نگاهت،
همچون شبنمی بود که صبحِ اولِ اردیبهشت،
روی چمنها مینشست؛
بیصدا، پر از نور.
خانهمان،
با بوی نان و حضورِ تو،
دیگر یک ساختمان نبود؛
یک پنجره بود، رو به تمامِ دشتهای بازِ جهان.
تو خودِ مفهومِ «بودنِ سبز» هستی؛
تشنهای که رودخانه را به درونِ خویش کشانده.
روز تو، روز جاری شدنِ تمامِ این سادگیهای زیباست🪴..
#دستنویس