ای سَروِ ایستادهی باغِ کودکیام،امروز هوا کمی سنگینتر است،
انگار که ابرها،تنها برای ما گریه میکنند.
آن روزها که بودی،روزی چون امروز، بوی نانِ گرم میداد،
بوی دستهای تو که
تمام درختان حیاط را به یادم میآورد.
حالا،آن صندلی خالی کنار پنجره،
پر از سکوت است.
سکوتِ آبیِ آسمان،که نگاهت را از آنجا بردهاند.
تو رفتی،
و من ماندم و خاطراتی چون صدای قدمهای آهسته بر برگهای پاییزی؛
هر قدم که برمیدارم،زیرِ پاهایم صدای تو میپیچد.
کاش میتوانستم از پنجرهی اتاقت،صدایت را قرض بگیرم؛
آن صدای آرام و عمیق،که میگفت:
«زندگی همین سادگیست، همین دوست داشتنِ بیپیرایه.»
حالا، هر وقت که گلدانِ شمعدانیِ پشتِ
ایوان را آب میدهم،و پیچکِ دیوار، به سمت خورشید میرود،
میفهمم..
تو در حالِ شنا در آبیِ بیکرانِ حقیقت هستی.
دلتنگیام، مثل قایقی است که لنگرش را در عمق سینهام انداخته.
اما میدانم، تو آنجا نیستی که دستم را بگیری،
تو آنجا هستی که دستِ باد را میگیری،
و نسیم میشوی،برای عبورِ آرامِ دلتنگیهای ما.
روزِ پدر مبارک، ای تمامِ سایهسارِ لحظههای سبزِ من.
روحت، در تکرارِ سکوتِ آفتاب، شاد.
#دستنویس
#عکاسیم
ایندستمرتضیبود
کهمارابرایادامه،
زندهنگهداشت؛
والاماکجاوتابغمهایدنیا..؟!
دریای بندگی☫
ای سَروِ ایستادهی باغِ کودکیام،امروز هوا کمی سنگینتر است، انگار که ابرها،تنها برای ما گریه میکنن
خاک ُ ریختن ،
همه رفتن ،
حتی نزدیک ترین کسانش .
او ماند و خدایش .
عشق یعنی دل میانِ سینهات باشد ؛ ولی
نیمهشبها در نجف ، گردد به دنبالِعلی :)