ء ؛ اما شیخ ِاین مکتب چه زیبا فرموده :
که اگر خدا خیر کسی را بخواهد ؛ محبتِ
حسینبنعلی ء را در قلبش میاندازد .
هدایت شده از -
تو نیستی، و خانه شبیست که ماه ندارد.
کوچه دلتنگِ تپش قدمهایت شده.
تو نیستی و دیگر کسی با بالشت عرشه نمیسازد. با چادر نماز گُلدارِ مامان بادبان نمیکشد. کسی رویای دِریا و ناخدا شدن ندارد.
اما،
توپِ سیاه و سفیدت گوشهی حیاط تنها مانده.
یادش مانده که میگفتی یک روز در استادیوم آزادی، طوری گُل میزنی که تمامِ ایران نامت را فریاد بزند.
پیراهنِ شمارهی هفتِ خاکی و رنگ چمن گرفتهات روی تخت پهن است.
از آخرین فوتبالی که عرق کرده برگشتی، دست نخورده.
تنها عضوی از توست که مادرت میتواند راحت در آغوش بگیرد.
دفتر ریاضیات با مسئلههای ناتمام، روی میز باز مانده.
همان دفتری که توی صفحهی اولش به جای عدد، دریا کشیدی.
آبیِ آبی. همان دریایی که میگفتی روزی به آن میرسی.
تو نیستی، و رویاهای بهم بافتهات توی خیابان سرگردان شدهاند و هی بهم میخورند.
آرزوی همزمان فوتبالیست و ناخدا شدنت.
آرزوی اینکه قد بلند میکنی، آخر هر هفته سه چهارتا گُل میزنی و به تیم ملی نزدیک و نزدیکتر میشوی.
شانههایت پهن میشود و سایهات تا سر دیوار میرسد.
هربار که به نگاه بابا بنشینی، دستهدسته مرغ دریایی توی قلبش پرواز میکند.
بالاخره روزی، از شوق دعوت شدن به تیم ملی نوجوانان، میان نخلهای آبستن میدوی و عطرِ طارونه مستیات را کامل میکند.
خیالِ اینکه صورتت با آفتابسوختگی، مردانه و شیرین میشود.
مادرت به قامتت نگاه میکند و وان یکاد میخواند. با زمزمهی وَیقولونَ إِنَّهُ لَمَجنون، از ذهنش میگذرد وقتی نمانده که بیایی و بگویی عشق به خانهی تو هم رسیده.
اما تو نیستی...
پوستر رونالدو و امباپه در تاریکی اتاقت، چشم انتظار مانده.
یک شبه ره صدساله رفتهای و شدهای "از خون جوانان وطن لاله دمیده..."
این تویی که قهرمانِ قهرمانهایت شدی.
بالاخره کشتیات را با آجرهای مدرسه شجره طیبه ساختی و دوستانت را هم سوار کردی به قصدِ دریا.
همان دریایی که در صفحهی اول دفتر ریاضیات کشیدی.
مَحو، کمی خاکی، آبیِ آبی...
حالا شانهبهشانهی دوستانت روی عرشه خوابیدهای.
قد بلندتر از هر پسری که هر مادری داشته.
و صدای موج را در قبرستانِ میناب مینوازی...
برای پسرانِ غریبِ مدرسه میناب
که یک شبه مرد شدند و تا دریا پر کشیدند...
خدایا!از صبر و استقامت سرشارمان کن!
و قدمهایمان را محکم کن!
و بر این جماعت بیدین پیروزمان فرما!
_ سوره بقره، آیه ۲۵۰