اکنون حوالی پنج ساعت تمام است که از سفر بازگشتهام. خیلی دوست دارم توی ملحفه مچاله شوم و از میان پنجرهی نیمهباز، نور کور و گرفتهی خورشید را که مثل بخار بر روی پیچکهای خاکآلود پخش میشود ببینم. در آنجا هم یک خفقان وجود دارد و من احساس میکنم که بیگانه نیستم. مثل این است که من سایهی دستهای آزردهای را که در حرکتِ نومیدانهشان میل به شکستن و رد کردن دارند، در میان ابرهای سربی و نوک درختانِ تاریک کاج میبینم و خیلی دلم میخواهد سر بلند کنم و بگویم:«من همین را میخواهم، همین را.» بدیهای من بهخاطر بدی کردن نیست. بخاطر احساس شدیدِ خوبیهای بیحاصل است. حس میکنم که فشار گیجکنندهای در زیر پوستم وجود دارد. میخواهم همهچیز را سوراخ کنم و هرچه ممکن است فرو بروم. میخواهم به اعماق زمین برسم. عشق من در آنجاست، آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشهها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی، خود را ادامه میدهد. گویی همیشه وجود داشته. پیش از تولد و بعد از مرگ. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. میخواهم به اصلش برسم. میخواهم قلبم را مثل یک میوۀ رسیده به همهی شاخههای درختان آویزان کنم. ـ از میان نامههای فروغ.
Bluerra-saiOld_Doll_(Slowed).m4a
زمان:
حجم:
2M
قلب عروسکی، پژمرده، پیچش، زخم، بوسه.
و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد، در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانیِ این دستهای سیمانی. نجاتدهنده در گور خفته است و خاک، خاک پذیرنده، اشارتیست به آرامش. زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت. در کوچه باد میآید. در کوچه باد میآید و من به جفت گیریِ گلها میاندیشم. به غنچههایی با ساقهای لاغر کم خون و این زمان خستهی مسلول. "ستارههای عزیز. ستارههای مقواییِ عزیز، وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد، دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سر شکسته پناه آورد؟" ما مثل مردههای هزاران هزارساله به هم میرسیم و آنگاه، خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد. چرا نگاه نکردم؟ انگار مادرم گریسته بود آنشب. آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت. آنشب که من
عروسِ خوشههای اقاقی
شدم. و من در آینه میدیدمش که مثل آینه، پاکیزه بود و روشن بود و ناگهان صدایم کرد و من عروس خوشههای اقاقی شدم. انگار مادرم گریسته بود آنشب. چه روشنایی بیهودهای در این دریچهی مسدود سر کشید. چرا نگاه نکردم؟ تمام لحظههای سعادت میدانستند که دستهای تو ویران خواهد شد و من نگاه نکردم. آیا دوباره گیسوانم را در باد، شانه خواهم زد؟ آیا دوباره باغچهها را بنفشه خواهم کاشت؟ و شمعدانیها را در آسمانِ پشت پنجره خواهم گذاشت؟ آیا دوباره روی لیوانها خواهم رقصید؟ زمان گذشت. زمان گذشت و شب روی شاخههای لخت اقاقی افتاد. شب، پشت شیشههای پنجره سر میخورد و با زبان سردش، تهماندههای روزِ رفته را به درون میکشید. من از کجا میآیم؟ من از کجا میآیم که اینچنین به بوی شب آغشتهام؟ نگاه کن که در اینجا، چگونه جان آن کسی که با کلام، سخن گفت و با نگاه نواخت و با نوازش از رمیدن آرمید، به تیرههای توهم مصلوب گشته است و جای پنج شاخهی انگشتهای تو که مثل پنج حرف حقیقت بودند، چگونه روی گونهی او مانده است. شاید حقیقت آن دو دست جوان بود. آن دو دست جوان که زیر بارش یکریز برف مدفون شد. سال دیگر، وقتی بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه میشود و در تنش فوران میکنند فوارههای سبزِ ساقههای سبکبار، شکوفه خواهد داد ای یار. ای یگانهترین یار. "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" - فروغ
فرخزاد