اندوهپرست.
نامههای خاک خورده زیباتر به نظر میرسن.
زیبایی مثل یک نامه خاکخوردهی به معشوق.
و این منم، زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. من به جفتگیری گلها میاندیشم. به غنچههایی با ساقههای لاغر کم خون و این زمان خستهی مسلول. ستارههای عزیز، ستارههای مقوایی عزیز. چرا نگاه نکردم؟ تمام بوسه و نوازشها میدانستند که دستهای تو ویران خواهد شد و زخمهای من همه از عشق است. از عشق، عشق، عشق.