#ناشناس
واییییییییییی داستآن عالیه 😱❤️❤️❤️❤️
^^^
سلام زیبآ مرسی نظرتون و گفتید🥺
فردا دو پارت دیگه تو راهه💕❣🤏🥲
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯
✨🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯✨
🕯✨🕯✨🕯✨🕯
🕯✨🕯✨🕯✨
بہ نام خدای مهربآن ࣪ 🌓
کتابخانه ارواح 🎥
👇 مقدمه 👇
#پارت_3
یک هفته پس از آمدنم به آپارتمان عمو مونتی مشغول تمیز کردن صندوق بزرگ شدم که درون آن پر از وسایل مارمویی بود . برخی از آنها هنوز برچسب قیمت مغازه های روح گیری را داشتند که عمویم به آن ها سر زده بود. یک ظرف شیشه ای را از صندوق بیرون کشیدم که چیزی شبیهه به دماغ آبی در آن بود و ناگهان صورت زشت و ترسناکی خودش را از درون به دیواره شیشه کوبید و سرم جیغ کشید .
شیشه از دستم افتاد و شکست. بویی حال به هم زن بت یک روح بدون بدن از آن خارج شد .من، برای لحظه ای که گوییی تا ابد ادامه دارد . دورِ دفتر کار عمو مونتی دنبال روح می دویدم وهر چه تلاش می کردم که بتوانم آن شیشه خالی مایونز گیر بیندازم ، بی فایده بود .روح آرام وقرار نداشت . همین موقع بود که صدای دست زدن آهسته ای شنیدم و فهمیدم کسی تمام مدت مت را زیز نظر داشته است .
عمو مونتی میان چهارچوبِ درِ دفترش ایستاده بود وهمان طور که آهسته برای من دست می زد، میگفت:(میدونستم که تو این قدرت رو داری !)
وبا گفتن این جمله لبخندی طعمه آمیز روی صورتش نقش بست . همان لحظه بود که فهمیدم زندگی من هرگز مانند قبل نخواهد داشت البته که حرف زدن با مرده ها کاری عادی نیست ومن هروقت. وانمود می کردم که دارم عادی رفتار میکنم دیواری از آجر های روح مانند روی سرم خراب میشد .....