.
.
پـرواز اندازھ آدمو برملـا مۍڪنہ
هر چۍ بالاتر میرۍ
دُنیـا از دید تو بزرگتر میشہ
و تو از دید دُنیـا ڪوچڪتر..:)🎈
.
.
#جوانان_ایرانے
✉️کانالے مخصوص دهه هفتادے تا دهه نودے ها✉️
√••• @G_IRANI ❤️
⭕️ علامتِ ذرهبینِ پایینِ صفحه نظرم را گرفت... دنیایی رنگارنگ از پست ها و پیج های جذاب که هزاران بار بازدید و ترند شده بودند...
⏱ هر بار به قصد یک لحظه وارد میشدم و بعد از یک ساعت بدون این که متوجه گذر زمان شده باشم از آن بیرون می آمدم... رفته رفته احساس کردم انگار اختیار چشم و گوشم در دست خودم نیست و دیدن خیلی از صحنه ها برایم عادی شده...
🔹 از این بابت ناراحت بودم تا اینکه یک روز که از سر عادت به سراغ موبایلم رفتم، دیدم یکی از پیج ها نوشته بود: امروز، چهارشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹ است؛ آغاز چله عاشقی تا روز عاشورا ...
❤️ تا به حال هیچ وقت موفق به انجام یک عمل خوب برای چهل روز نشده بودم؛ اما این بار نیّت کردم، نیّت یک کار ساده به عشق اربابم امام حسین...
🔆 قصد کردم چشمم را به روی هرچیزی که امام زمانم نمی پسندد ببندم و برای چهل روز، ورودیهایش را فیلتر کنم... و این آغازی شد برای یک تغییر شیرین...
👁 تلنگر ؛ ویژه طرح خودسازی چهل روزهی چشم_ها_را_باید_شست
#مهدویت
🔺پنج) سنگین کردن کفهی عدالت در تقسیم امکانات عمومی کشور (1)
🔹خامساً: کفّهی عدالت را در تقسیم امکانات عمومی کشور سنگین کرد. نارضایتی این حقیر از کارکرد عدالت در کشور به دلیل آنکه این ارزش والا باید گوهر بیهمتا بر تارک نظام جمهوری اسلامی باشد و هنوز نیست، نباید به این معنی گرفته شود که برای استقرار عدالت کار انجام نگرفته است. واقعیّت آن است که دستاوردهای مبارزه با بیعدالتی در این چهار دهه، با هیچ دورهی دیگر گذشته قابل مقایسه نیست. در رژیم طاغوت بیشترین خدمات و درآمدهای کشور در اختیار گروه کوچکی از پایتختنشینان یا همسانان آنان در برخی دیگر از نقاط کشور بود. مردم بیشتر شهرها بویژه مناطق دوردست و روستاها در آخر فهرست و غالباً محروم از نیازهای اوّلیّهی زیرساختی و خدمترسانی بودند. «بیانیه گام دوم»
#کلام_رهبری
💠امیرالمومنین حضرت علی (علیه السلام) :
❇️وای بر کسی که غفلت بر او چیره شود و کوچ خود را فراموش کند و (برای آن) آماده نشود.
📚گزیده غررالحکم، حدیث ۱۰۰۸۸
#حدیث_روز
#ﺧـــﺪﺍ ...🦋
خدا را گفتم
بیا جهان را قسمت کنیم :
آسمان برای من ابرهایش برای تو
دریا برای من موج هایش برای تو
ماه برای من خورشید برای تو
خدا خندید و گفت :
تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..
من هم برای تو
#جوانان_ایرانے
✉️کانالے مخصوص دهه هفتادے تا دهه نودے ها✉️
√••• @G_IRANI ❤️
#شهدا🌱
ای شهدا برای ما حمدی بخوانید که شما زنده اید و ما مرده …!
#جوانان_ایرانے
✉️کانالے مخصوص دهه هفتادے تا دهه نودے ها✉️
√••• @G_IRANI ❤️
خصوصیات شهید:
ویژگی بارز #محمدحسن شوخ طبعی او بود؛ در تمام #جمعها شادی میآورد و همه آن را دوست داشتند
تمام خاطرات ما از محمد حسن به #خنده و شادی است؛ حتی بچه های دوستان و همسایگان به او عمو خنده میگفتند.
امام عکسهایی که از او داریم با خنده است فقط چند عکس از او داریم که لبخند نزده وآن به خاطر این است که در مراسم عزای ابا عبدا... بوده
او وقتی از سر کار می آمد با وجود همه خستگی خود را متعلق به خانواده میدانست ودر هر ساعتی که بود بچه ها را به پارک داخل مجتمع میبرد یکی از همسایگانش میگفت هر وقت ما از پنجره بیرون را نگاه میکردیم میدیدیم شهید روی صندلی پارک نشسته و دخترانش در پارک بازی میکنند.
محمد حسن ارادت ویژهای به #حضرت فاطمه معصومه (ع) داشت و ده سال خادم حرم آن حضرت بود با اینکه اصالتا یزدی بود ولی چون در قم زندگی میکرد خود را جیره خوار آن حضرت میدانست و وصیت کرده بود که در قم دفن شود.
شهید روحانی محمد حسین دهقانی
#از_شهدا_بیاموزیم 🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺🍀🌺
🌸جــــوانان ایرانـ🇮🇷ــے🌸
❤️...رمان...❤️ #از_روزی_که_رفتی #قسمت84 "کجا رفتی خاتون؟ دل به صدایی دادم که در پی حقش این و آنسو
❤️...رمان...❤️
#از_روزی_که_رفتی
#قسمت85
ساعت هفت و نیم صبح که شد، رها لباس پوشیده، آمادهی رفتن بود.
قرار بود که با آیه بروند. قصد خروج که کردند، صدرا صدایش زد: _صبر
کن رها، میرسونمت!
_ممنون، با آیه میرم!
_مگه امروز میان سرکار؟
_آره از امروز میاد. با هم میریم و میایم!
_همون ساعت 2 دیگه؟
رها سری به تایید تکان داد.
_کلا مرکز بعدازظهرا کار نمیکنه؟
_نه بعدازظهرا گروه دیگه کار میکنن! دکتر صدر معتقده زنها باید برای
ناهار خونه باشن و کانون خانواده رو حفظ کنن؛ میگه فشار کاری زیاد
باعث میشه نتونن خانواده رو کنار هم نگه دارن برای همینه که ما صبحا
تا ساعت دو هستیم و شعار ناهار با خانواده رو داریم تحقیقات نشون
داده غذا خوردن با خانواده سرِ یک سفره، باعث میشه بچهها کمتر از
خونه فراری بشن و رو به جنس مخالف بیارن. ما هم که ساعتی حق
ویزیت میگیریم؛ پنج یا شش تا مراجع در روز داریم؛ البته بیشتر بشه هم
روی روحیهی خودمون تاثیر منفی داره... کلا دکتر صدر اعتقادات خاص
خودش رو داره، پول درآوردن بعد از حفظ سلامت.
_پس مَردِ خوبیه!
_برای ما بیشتر پدره!
دلش حسرتزدهی پدر بود! آنقدر حرفش حسرت داشت که دل صدرا
برایش سوخت "چه در دل داری خاتون؟ تو که پدر داری! من
حسرتزدهی دیدار پدرم باید بمانم!"
آیه: بشین پشت فرمون خانم، من که نمیتونم با این وضع رانندگی کنم!
رها: آخه با این وضع سرکار اومدنت چیه؟ خب مرخصی میگرفتی
آیه: نیاز دارم به کار! سَرَ م گرم باشه برام بهتره!
ساعت 10 صبح رها با مراجعش مشغول صحبت بود. در اتاق با ضرب باز
شد، رها چشم به سمت در گرداند، رویا بود.
_پس اینجا کار میکنی؟
_لطفا بیرون باشید، بعد از اتمام وقت ایشون، در خدمتتون هستم!
_بد نیست تو که اینقدر چادر دور خودت پیچیدی، توی یه اتاق در بسته
با نامحرم نشستی؟ شیطون نیاد وسطتون!
رها تشر زد:
_لطفا بیرون باشید خانم! خانم موسوی... خانم موسوی... لطفا با نگهبانی
تماس بگیرید!
رویا پوزخندی زد:
_جوش نیار! حرف دارم باهات؛ بیرون منتظرم، معطلم نکن!
❤️ادامه دارد ...
#جوانان_ایرانے
✉️کانالے مخصوص دهه هفتادے تا دهه نودے ها✉️
√••• @G_IRANI ❤️
🌸جــــوانان ایرانـ🇮🇷ــے🌸
❤️...رمان...❤️ #از_روزی_که_رفتی #قسمت85 ساعت هفت و نیم صبح که شد، رها لباس پوشیده، آمادهی رفتن بو
❤️...رمان...❤️
#از_روزی_که_رفتی
#قسمت86
رها کلافه شده بود. معذرتخواهی کرد و مشاورهای که دقایق آخرش بود
را به پایان رساند. با رفتن مَرد، رویا وارد اتاق شد.
_از زندگی من برو بیرون!
_من توی زندگی تو نیستم.
_هستی! وقتی اسمت توی شناسنامهی صدراست یعنی وسط زندگی منی!
_من به خواست خودم وارد زندگی آقای زند نشدم که الان به خواست
خودم برم بیرون.
_بالأخره که صدرا طاقت میده، تو زودتر برو!
_کجا برم؟
_تو کار داری، حقوق داری، میتونی زندگی خودتو بچرخونی. از اون خونه
برو! من صدرا رو راضی میکنم.
_هنوز نفهمیدید آقای زند دیگه به حرف شما زندگی نمیکنه!
_و این تقصیر توئه... تو بری همه چیز درست میشه!
رویا فریاد زد و آیه نفس گرفت. صدا را شناخته بود. از مراجعش
عذرخواهی کرد و به سمت اتاق رها پا تند کرد. تازه وارد پنج ماهگی شده
بود و سنگینیاش هر روز بیشتر میشد. درِ اتاق رها را که باز کرد، چند
اتفاق افتاد... رها رو گرداند سمت در و نگاه به آیه دوخت. رویا آیه را دید
و برافروختهتر شد و فریاد زد:
_همهش تقصیر شما دوتاست، شوهرمو دوره کردید که از من بگیریدش!
رها چشم از آیه نگرفت. نگاهش شرمندهی آیهاش بود. رویا به سمت
رهایی رفت که ایستاه بود مقابل میزش و نگاه به آیه داشت. با کف
دست به سینهی رها زد. رهایی که حواسش نبود و با آن ضربه، به زمین
افتاد و چشمهایش بسته شد.
آیه جیغ زد و نگاهش مات رهای بیحرکت شد. خون روی زمین را که
قرمز کرد، دکتر صدر و مشفق هم رسیدند... سایه که رها را دید جیغ
کشید.
دکتر مشفق: خانم موسوی... خانم موسوی... با اورژانس تماس بگیرید!
ساعت 10 صبح رها با مراجعش مشغول صحبت بود. در اتاق با ضرب باز
شد، رها چشم به سمت در گرداند، رویا بود.
_پس اینجا کار میکنی؟
_لطفا بیرون باشید، بعد از اتمام وقت ایشون، در خدمتتون هستم!
_بد نیست تو که اینقدر چادر دور خودت پیچیدی، توی یه اتاق در بسته
با نامحرم نشستی؟ شیطون نیاد وسطتون!
رها تشر زد:
_لطفا بیرون باشید خانم! خانم موسوی... خانم موسوی... لطفا با نگهبانی
تماس بگیرید!
رویا پوزخندی زد:
_جوش نیار! حرف دارم باهات؛ بیرون منتظرم، معطلم نکن!
رها کلافه شده بود. معذرتخواهی کرد و مشاورهای که دقایق آخرش بود
را به پایان رساند. با رفتن مَرد، رویا وارد اتاق شد.
_از زندگی من برو بیرون!
_من توی زندگی تو نیستم.
_هستی! وقتی اسمت توی شناسنامهی صدراست یعنی وسط زندگی منی!
_من به خواست خودم وارد زندگی آقای زند نشدم که الان به خواست
خودم برم بیرون.
_بالأخره که صدرا طاقت میده، تو زودتر برو!
_کجا برم؟
_تو کار داری، حقوق داری، میتونی زندگی خودتو بچرخونی. از اون خونه
برو! من صدرا رو راضی میکنم.
_هنوز نفهمیدید آقای زند دیگه به حرف شما زندگی نمیکنه!
_و این تقصیر توئه... تو بری همه چیز درست میشه!
رویا فریاد زد و آیه نفس گرفت. صدا را شناخته بود. از مراجعش
عذرخواهی کرد و به سمت اتاق رها پا تند کرد. تازه وارد پنج ماهگی شده
بود و سنگینیاش هر روز بیشتر میشد. درِ اتاق رها را که باز کرد، چند
اتفاق افتاد... رها رو گرداند سمت در و نگاه به آیه دوخت. رویا آیه را دید
و برافروختهتر شد و فریاد زد:
_همهش تقصیر شما دوتاست، شوهرمو دوره کردید که از من بگیریدش!
رها چشم از آیه نگرفت. نگاهش شرمندهی آیهاش بود. رویا به سمت
رهایی رفت که ایستاه بود مقابل میزش و نگاه به آیه داشت. با کف
دست به سینهی رها زد. رهایی که حواسش نبود و با آن ضربه، به زمین
افتاد و چشمهایش بسته شد.
آیه جیغ زد و نگاهش مات رهای بیحرکت شد. خون روی زمین را که
قرمز کرد، دکتر صدر و مشفق هم رسیدند... سایه که رها را دید جیغ
کشید.
دکتر مشفق: خانم موسوی... خانم موسوی... با اورژانس تماس بگیرید!
❤️ادامه دارد ...
#جوانان_ایرانے
✉️کانالے مخصوص دهه هفتادے تا دهه نودے ها✉️
√••• @G_IRANI ❤️
#امام_صادق علیه السلام:
نسبت به ناموس دیگران #پاکدامن باشید تا ناموس شما نیز محفوظ بماند.
بحار؛جلد۷۱ ص۲۷۰
#پویش_حجاب_فاطمے