روزهاي بهار سال 1340كه با ماه مبارك رمضان مقارن شده بود.شب احيا بود ومردم براي مناجات به مساجد مي رفتند.اما من به خاطر حاج خانم كه باردار بود مي بايستي در خانه بمانم آسمان پوشيده از ابر بود و همه جا ظلمات محض وهوا باراني بود وبشدت مي باريد نيمه هاي شب صداي مادر حسين را از داخل اتاق شنيدم مرا صدا كرد بالاي سرش رفتم. گفت:حاج آقا تمام خانه روشن شده است بلند شو ببين كيه.نگاهي به اطراف انداختم همه جا تاريك بود.گفتم:چيزي نيست همه جا تاريك است.گفت: نه همين چند لحظه پيش تمام خانه عين روز روشن شده بود.براي اطمينان بيشتر بلند شدم و نگاهي هم به داخل حياط انداختم. کسی نبود.
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
برگشتم وگفتم:خيال ميكني. بگير بخواب چيزي نيست. گفت خيال نمي كنم خودم ديدم. گفتم خيلي خوب حالاا شما استراحت كن من بيدارم اگه چيزي بود متوجه ميشوم. دوباره خوابيد مي دانستم قبول نكرده است كه آنچه ديده است خيال بوده باشد اما ديگه چيزي نگفت. دوباره به سر جاي خودم برگشتم.سخنانش فكرم را مشغول كرده بود. همانطوركه گفته بودم نخوابيدم.ده دقيقه اي نگذشته بود كه دوباره صدايم كرد.گفتم حتما دوباره چيزي ديده است. با عجله بالاي سرش رفتم. گفت آثار حمل پيدا شده .بريد دنبال ماما. بدون اينكه حرفي بزنم باعجله لباس پوشيدم وبه داخل حياط دويدم.
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
باران همچنان شديد مي باريد دوچرخه را برداشتم و زير شرشر باران راه افتادم.خانه ماما را بلد بودم. به همين خاطر خيلي زور تونستم برگردم. تمام وسايل را آماده كردم.ماما مشغول كارش شود. من هم نشستم وقرآن راباز كردم وشروع به خواندن سوره مريم كردم. قرآن كه تموم شد صداي گريه بچه هم بلند شده بود. ماما در اتاق را باز كرد و گفت بچه بدنيا آمد پسر است. خدا راشكر كردم وهمان لحظه نامش راانتخاب كردم. از قبل با خدا عهد كرده بودم كه هر پسري خدا به من اعطا كرد. اسمش را محمد بگذارم.چهار پسر قبلي ام محمد علي محمدشريف محمدمهدي ومحمدرضا بودند. واينك پنجمين پسرم متولد شده بود. همان لحظه نام حسين در ذهنم برقي زد وگذشت.
🌺((پدر شهيد))🌺
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
***اوركت را انداخته بودم روي شانه ام. مي خواستم به ملاقات يكي از روحانيون بروم كه دست هايم را دراز كردم توي آستين هاي اوركت و آن را منظم كردم. محمد حسين كه داشت كنارم راه مي رفت و حركات من را مي ديد، گفت: برگرديم. اين كارت خالصانه نيست»
«وقتي نماز مي خواندي اوركت روي شانه ات بود اما حالا كه مي خواهي بروي ملاقات، آن را درست مي پوشي و مرتب مي كني.».
در طول جنگ پنج مرتبه به سختي مجروح شد و بالاخره آخرين بار بعد از عمليات والفجر هشت به دليل مسموميت حاصل از بمبهاي شيميايي در تاريخ 64/11/27 در بيمارستان لبافي نژاد تهران به شهادت رسيد.
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
📸تصویر آیت الله العظمی سید علی خامنه ای حفظه الله تعالی در کنار پدرشان آیت الله سید جواد خامنه ای رضوان الله تعالی علیه
✍انتشار به مناسبت روز پدر
سلامتی رهبر عزیزمون سیدعلی و سربازان فداییش صلوات
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
#روز_پدر رو هم به ایشون تبریک میگیم😂😂
امیدوارم این روز برای تمام مردان سرزمینم روزی خوب و پر از خوشی باشه ان شاالله
بخندید و خنده های زیباتون رو به دیگران هم هدیه بدین 😄😁
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi مدیر گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
#دلـــتپاڪــباشــه
در یڪی از دانشگاه ها
پیرامون #حجاب سخنرانی میڪردم
ناگهان دختری جوان از وسط جمعیت فریاد زد
حاج اقااااااااااااا
چرا شما حجاب راساختید؟!!!!
گفتم ؛ حجاب ،بافتهءذهن مانیستحجابرامانساختیم بلڪه درڪتابخدایافتیم
گفت ؛ حجاب اصلامهم نیست چون ظاهر مهم نیست دلپاڪ باشه ڪافیه
گفتم؛ آخه چرایه حرفیمیزنیڪهخودت هم قبول نداری؟!!!!
گفت : دارم
گفتم : نداری
گفت : دارم
گفتم : ثابت میڪنمڪهاین حرفیڪه گفتیخودت قبولنداری گفت : ثابتڪن
گفتم : ازدواجڪردی
گفت : نه
گفتم : خدایااین خانم ازدواج نڪرده و
اعتقاد دارهظاهرمهم نیست دل پاڪ باشه
پس یهشوهر زشت زشت زشت قسمتش بفرما
فریاد زد : خدانڪنه
گفتم : دلش پاڪه
گفت : غلط ڪردم حاج اقاااااااا
#استـــادقرائتے
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
دختری از پدرش پرسید : بابا شما که کارشناس و مرد قانون هستی ،
بنظرتون چرا زنان مجبورند برای مردانشان غذا تهیه کنند ؟
پدر هم گفت : دخترم ، چون در معاهده ژنو تصریح شده باید به اسیران غذا داد !😂
😂😂
روز پدر مبارک
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
از یارو پرسیدن ماه عسل خوش گذشت
گفت خیلی..😊
گفتن پس چرا زنت داره گریه میکنه 😳🤔
گفت خیلی دوس داشت بیاد نبردمش😂😂😂😂
آخرین خبر : شکرستان
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
بابام امده تو اتاقم
گفت چشات چرا قرمزه ؟؟🤨🤔🤔
گفتم همونجا وایسا وقتی سبز شد حرکت کن😌😌
با چوب افتاد دنبالم 😒😒😂😂
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯
ما چاق نیستیم ...
فقط سلول های شکممون فاصله ی اجتماعی رو رعایت کردن😂😉
ما حتی تو شکممون هم پرتکلهای بهداشتی رو رعایت میکنیم 😉😄
╭─┅🍃🌺🍃┅─╮
@galeriyasrazeghi گالریاس
╰─┅🍃🌺🍃┅─╯