دیشب حدوداً ساعت دوازده از مرز شلمچه گذشتیم.
#فاطمه_رباب_رو_شونه_داداش
✍️مگر میگذارند خستگی به تنت بماند...
عراقیهای عزیز و مهماننواز، همین که قدم به خاک عراق گذاشتیم، زمزمهی دلنشین «حِلّه بزوّار» از هر طرف به گوش میرسید...
با لبخند، با محبت و با پذیراییهایی که انگار طعم بهشت میداد، از زائران امام حسین(ع) استقبال میکردند.
اینجا هر قدم، بوی عشق میدهد؛
جایی که خستگی، در برابر این همه کرامت و مهربانی، رنگ میبازد...
✍️ساعت ۸ صبح امروز ، نجف آغوشش را به رویمان باز کرد... 🤍
مهمانِ خانهی دوستان عزیزمان شدیم؛
صبحانهای ساده، اما با طعمِ عشق؛
نانِ گرمِ محلی، تخممرغ، پنیر و چایِ شیرینِ هلدار...
انگار هر لقمهاش، خستگیِ راه را از جانمان میگرفت.
بچهها هنوز خستهی مسیرند...
گفتیم بگذاریم کمی آرام بگیرند،
آخر مگر میشود با عجله به دیدارِ پدر رفت؟
چند ساعت دیگر...
دلهایمان را برمیداریم و میرویم
به آستانِ بابا...
السلام علیک یا امیرالمؤمنین💚
#نجف_خانه_پدری
✍️گیتهای بازرسی را رد کردیم...
از اینجا به بعد، دل از پاها جلوتر میدوید؛
به شوقِ رسیدن...
به شوقِ دیدار باباعلی...
@galleryrevagh
✍️از سمت سوقالکبیر راه افتادیم...
میان شلوغی بازار و رفتوآمد زائرها، چیزی بیش از همه چشم را میگرفت؛
تصاویر رهبر شهیدمان که بر سردر مغازهها و دیوارها خودنمایی میکرد.
دیدن این صحنه، آن هم در دلِ نجف، حس عجیب و شیرینی داشت...
انگار این عشق، مرزی نمیشناسد و دلها را به هم پیوند میدهد
@galleryrevagh
✍️و آن دهینهفروشیهای عراقی...
با آن شیرینیهای رنگارنگ و وسوسهانگیزشان، هر رهگذری را برای لحظهای میخکوب میکنند.
اما میان همهی آن شیرینیها، تصویری بود که کامِ دل را شیرینتر میکرد...
تصویر آن دلبرِ مقتدرِ مظلوم؛
همان چهرهای که دیدنش، بیاختیار لبخند را بر لب و امید را در دل مینشاند.
بعضی تصویرها را فقط با چشم نمیبینی...
با تمامِ جان، حسشان میکنی
@galleryrevagh
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️براتون چند ثانیه از این حالِ ناب رو فیلم گرفتم...
تا شاید لطافتِ فضای خانهی پدری را بیشتر لمس کنید؛جوری که حس کنید شما هم کنار ما قدم میزنید.
اول خواستم یک مداحی روی فیلم بگذارم...اما بعد منصرف شدم.
دیدم هیچ نوایی، دلنشینتر از صدای نفسهای زائرها نیست...والبته صدای ریز و کودکانهی فاطمهربابم🥲
بعضی لحظهها، آنقدر واقعی و زلالاند که باید با همان صدای خودشان در دل بمانند...
@galleryrevagh
✍️جمعیت،در جمعیت موج میزد...
هوا گرم بود...
اما گرمایی که در برابر شوقِ زیارت، هیچ به چشم نمیآمد
و چه لذتی داشت آن لحظه که نسیمِ خنکِ مهپاشهای حرم، خستگی راه را از تن زائرها میشست...
انگار خودِ مولا، با همان نسیمِ مهربان، به زائرانش خوشآمد میگفت.
اینجا، حتی گرمای هوا هم بوی عشق میدهد...
@galleryrevagh