او هر روز هوایی را تنفس میکرد که مملو از غبار های کهکشانی و گرده های ستاره ها بود و کم کم آن ها وارد ریه هایش میشدند و در آخر
او در وجودش یک کهکشان کامل داشت .
" ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ، ولی هرگز مرا نشناختی! "
دلم یک جعبه پر از خرت و پرتی که نمیدونم چیَن و به هیچ دردی نمیخورن میخواد جوری که فقط دوستشون داشته باشم و از داشتنشون خوشحال باشم