گاهی وقت ها یک نفر در زندگی،
برای آدم میشود مثل… فرشته!
که انگار خدا از آن بالاها فقط برای تو فرستاده…
نه بال دارد و نه چوب جادویی!
اما با بودنش بارها و بارها برایت معجزه میکند…
امیدوارم سفره ای از جیبت پهن بشه که هزارتا مرد ازش نون بخورن و هزارتام نامرد انگشت به دهن بمونن!
.
روزی «اندوه» به روستای ما آمد.
گفتیم رهگذر است؛
اما ماند.
گفتیم مسافر است،
خستگی در میکند و میرود؛
باز هم ماند و نشست و شروع کرد
به بلعیدن ذخیرهی امیدمان؛
گفتیم مهمان بد قدمیست،
دو سه روز دیگر میرود؛
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد
به یکی از اعضای دهمان!
اکنون اندوه، کدخدا شده
و تمام کوچهها بوی «آه» میدهد.
تمام امیدها را بلعید و به جایش
«حسرت» در دلها انبار کرد.
پیران ده هنوز به یاد دارند:
روزی که اندوه آمد،
«جهل» نگهبانِ دروازهی روستا بود...
نیاز به بوسیدن و بوسیده شدن دارم ، نیاز دارم به طور مداوم کسی رو بغل کنم و در آغوش بگیرم ، نیاز دارم همه احساساتم رو که سال هاست پشت این همه مشغولیت ظاهری که واسه خودم ساختم و مخفی شده رو بیرون بکشم و خرج آدم درست کنم. نیاز دارم به کسی عشق بورزم و به همون اندازه عشق دریافت کنم. نیاز دارم این نقابِ من آدمِ قویای هستم که خودم ساختمش رو از روی صورتم بردارم و بندازمش دور.
.
آن شب که دلی بود
به ميخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پيمانه شکستیم!
از آتش دوزخ نهراسیم
که آن شب
ما توبه شکستم ولی
دل نشکستیم
مولانا
#ارسالی از اعضای عزیز کانالمون
از یه جایی به بعد اگه
حتی همه چیز ام درست بشه
هیچ ارزشی نداره؛
هر چیزی تو زمان خودش قشنگه ...!
مثل محبتی که یه نفر میتونست
سه سال پیش بهت بکنه و نکرد
حالا هرچقدرم خوبی بکنه دیگه
هیچ فایده ای نداره
چون هر چیزی تو زمان خودش قشنگه..