اِیبیبَصَر؛
چنان سنگین و غمگینم که انگار مرگ در رگهایم جریان دارد .
در رگ های من به جای خون ، فکر و خیال او جاریست .
آمدی در خواب من دیشب چه کاری داشتی
ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی
راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی
مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان
بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی