وعده دادی وقت جان دادن به بالین من آیی
جانم از هجرت به لب آمد نمیآیی؟ بمیرم من؟
ای غم بگو از دست تو ، آخر کجا باید شدن
در گوشهی میخانه هم ، ما را تو پیدا میکنی
من فقط
نفسهای عمیقتری میکشیدم
تا حجمِ خالیِ درون را پُر کنم،
تو اما
تنفسِ کوتاه و بریدهام را دیدی
و گفتی: چرا اینقدر بیحوصله؟