وعده دادی وقت جان دادن به بالین من آیی
جانم از هجرت به لب آمد نمیآیی؟ بمیرم من؟
ای غم بگو از دست تو ، آخر کجا باید شدن
در گوشهی میخانه هم ، ما را تو پیدا میکنی
من فقط
نفسهای عمیقتری میکشیدم
تا حجمِ خالیِ درون را پُر کنم،
تو اما
تنفسِ کوتاه و بریدهام را دیدی
و گفتی: چرا اینقدر بیحوصله؟
سهم ِما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست ؛
جای ما اینجاست یا آنجا ، چه فرقی میکند .. ؟
این قلب ترك خوردهی من بند به مو بود ..
من عاشق ِاو بودم و او ، عاشق ِاو بود