☕یک فنجان تفکر☕
#بهار_به_طعم_خدا
☕دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی كار میكردند
☕كه یكی از آنها ازدواج كرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
☕شب كه میشد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف میكردند.
☕یك روز برادر مجرد با خودش فكر كرد و گفت:
☕درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره میكند.
☕بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
☕در همین حال برادری كه ازدواج كرده بود با خودش فكر كرد و گفت:
☕درست نیست كه ما همه چیز را نصف كنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نكرده و باید آینده اش تأمین شود.
☕بنابراین شب كه شد یك كیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.
☕سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند كه چرا ذخیره گندمشان همیشه با یكدیگر مساوی است.
☕تا آن كه در یك شب تاریك دو برادر در راه انبارها به یكدیگر برخوردند.
آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن كه سخنی بر لب بیاورند كیسه هایشان را زمین گذاشتند و
یكدیگر را در آغوش گرفتند.
☕خوبی هیچوقت دردنیا و آخرت ازبین نمیرود...
☕از "خوب" به "بد" رفتن به فاصله لذت پريدن از يک نهر باريک است اما برای برگشتن بايد از اقيانوس رد شد...